هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و سوم :
ـ راستی میخواستم یه چیزی برات تعریف کنم. این تکخالی که میگی، من توی جنگل دیدمش.
قیافۀ هلگورد عوض شد. به جلو خم شد و گفت: تکخال رو دیدی؟ از نزدیک؟
ـ داشتم توی جنگل قدم میزدم، البته خیلی از جاده دور نشده بودم. اونجا دیدمش.
هلگورد لیوان شیرش را روی عسلی گذاشت و گفت: بهت صدمه زد؟
ـ نه، نه. فقط حرف زد. ولی حرفهاش یهکم تهدیدآمیز بود. شما رو میشناخت. ازم پرسید که با شم
لطفا صبر کنید...

فرشته
0این رمان شاهکار لایقِ بی نهایت لایک و بازدید و کامنته❤️