هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و دوم :
انگشتان باریک و بلندِ استخوانیاش را روی تابلو کشید و گردنش را کج کرد و به جلو نگاهی انداخت. بادی وزید و برگها را به داخل جنگل شوت کرد. کمکم ترس هم مثل سرما روی تنش نشست و او را قالب گرفت. زیرلب گفت: «لااله الا الله! اینجا دیگه کدوم جهنمدرهایه که این آدم زندگی میکنه؟» یک بار دیگر آدرس را مرور کرد: «هلموت سُفلا، میدان پارتیان، کوی آپادانا، آخرین خانۀ جادۀ جنوبی. شبیه آدرس یه خونۀ رو

لطفا صبر کنید...
سرو
0حتما لباس تنش نبوده رفته بپوشه وبیاد اصلا خیال بد نکن فرشته