هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و پنجم :
فصل سیزدهم
غرغرکنان پیراهن جینش را پوشید. تصمیم داشت خیلی ساده برود. همینکه نور در را باز کرد و او را این شکلی دید، این دستش را پشت آن دستش کوبید و گفت: خدا مرگم بده گیان! این گونی رو پوشیدی؟
نازگل که روی تخت دراز کشیده و کف دستش زیر سرش ستون بود، غشغش خندید و گفت: دیدی گفتم نور ببینه بهت گیر میده. راست میگه دیگه. چیه همیشه جین میپوشی؟
فرشته به خودش نگاه کرد.
ـ مگه چ
لطفا صبر کنید...