هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت :
النگوها را با چشمانش شمرد. همین النگوها بودند؛ درست شش النگو. یک بار دیگر هم شمرد و گفت: النگوهاتون رو عوض کردین؟
ـ عوض؟ نه بابا! هدیۀ سالگرد ازدواجمون بود. داییت دو سال پیش خرید. عوض نکردم.
ـ یعنی همینیه که توی عکسه؟
ـ آره. چطور؟ خوشت اومده؟
فرشته که کمی صدایش لرز برداشته بود گفت: آ... آره. خیلی خوشگلن.
ـ عروس ما بشی یه عالم از اینها برات میخره رامانم.
ف
لطفا صبر کنید...

سرو
0خدایی خیلی بده من قبول دارم ودیدم که برای کسی جادو درست کرده و بعد بچه ی خودش به درد لاعلاج مبتلا شده ای کاش همیشه از خدا بخوایم تامشکلاتمون رو حل کنه نه مخلوقاتش