هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و هفتم :
هلگورد پشت در ظاهر شد. فرشته جیغ زد. هلگورد دستانش را بالا برد: منم منم! چی شده؟ اتفاقی افتاده با این عجله میری؟
فرشته فقط به دهان او نگاه میکرد. به لبهای جمعوجورش که نیمهباز مانده بودند. اگر دندانی بلندتر از حد عادی بود میبایست از زیر لبهای قلوهایاش بیرون بزند. با دو انگشت چشمانش را مالید و زیرلب گفت: لعنت بر شیطون!
ـ چیزی شده؟ کسی فهمید اینجایی؟
ـ نه. نه با
لطفا صبر کنید...

فرشته
0شاهکاری بی نظیر و جذاب و دوست داشتنی❤️