پارت پنجاه :

فروغ یک‌مرتبه میان افکار فرشته پرید.
ـ بسه! رگ‌به‌رگم کردی. من می‌رم بخوابم. تو هم به کارت برس.

فرشته عصایش را به دستش داد و کمکش کرد از جا بلند شود. فروغ که ظاهراً غرورش خش برداشته بود گفت: هنوز اون‌قدری زهوارم در نرفته دخترجون! خودم می‌تونم بلند شم و راه برم.

سپس راه اتاقش را در پیش گرفت، درحالی‌که همچنان برای خودش زیرلب شکایت می‌کرد. آن‌طور که معلوم بود تشکر کردن ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    0

    یاا خداا☹️!!

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!