لیست کلیه پارتهای رمان هارمونیکا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان هارمونیکا - پارت 1
به نام او که نهال رویا را در ذهنم کاشت. هارمونیکا. نگاهش را از پس شیشه بخار گرفتهی پنجره به محوطه پشتی دوخت. با یک دست، پردهی کتان کرمی رنگ را نگه داشته و با دست دیگر شیشهی بخار گرفته را تمیز کرد، تا بهتر ببیند. آمبولانس داشت به سمت محوطه میآمد، صدایش در حکم ناقوس مرگ بود. امیرخانی ...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 2
با چشمانی ریز شده به انتهای جاده خیره شدم. هر از گاهی ماشینی با سرعت از کنارمان میگذشت. ناره به سمت خیابان رفت و دستش را برای نیسان آبیای که با سرعت از کنارش میگذشت، بلند کرد. نیسان اما با دیدن ناره بوق بلندی زد ،شیشهاشرتا نیمه پایین بود،فحشی داد و از کنار او رد شد. عصبی دستهایم را به کم...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 3
کلافه نفسی عمیق کشیدم. – خیلی ترسناکه! چشمانش را گرد کرد و در حالی که بازویم را میکشید و اول خودش وارد میشد و بعد مرا به دنبال خودش میکشاند، گفت: – خیلی عجیب شدی! چراغهاش هم روشنه، مشخصه نگهبانهاش هستن. ازشون میخوایم زنگ بزنن ماشین رو ببرن. بعدشم زنگ میزنم امیرحسین بیاد دنبالمون. ...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 4
با وحشت به زنی زل زده بودم که موهای گندمیاش پریشان اطرافش رها شده و پیراهن سیاهی به تن داشت. از آن دسته پیراهنها که آستینهای بلند و ضخیمی دارند و دکمههای درشتشان چشم را اذیت میکند. نگاهش چنان سرد و خموش بود که انگار به یک دیوار سفید و خالی نگاه میکند، نه به دو دختری که بیاجازه وارد عمارت...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 5
همزمان با هیجان، کفشهایش را از پا کند و به سمت تخت رفت و روی آن پرید. فنر تخت جیغی زد و او تا چند ثانیه روی تخت تکانتکان میخورد. نیشخندی زدم و چمدان را کنار پایههای تخت زمین گذاشتم. تازه متوجه شدم که چهقدر آرنجم کشیده شده و درد گرفته است. روی صندلی چرمی شرابیرنگ کنار تخت نشستم و خس...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 6
درست همان لحظه، در حالی که به نگاه مبهوت ناره زل زده بودم، چراغ فانوس کنار تخت ناگهان خاموش شد. سیاهی اتاق را در برگرفت. تنم ناگهان به رعشه افتاد. با وحشت دستم را به سمت مچ ناره دراز کردم و دستش را گرفتم. او هم مانند من یخ زده بود… انگار هر دوی ما بیرمق شده بودیم. قلبم در دهانم میزد. به س...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 7
با بغض، دو قدم به عقب برداشتم و به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم. تمام تنم در آتش میسوخت، گویی مهرههای ستون فقراتم در آستانه فروپاشی بودند. سینهام تیر میکشید. دستم را به قفسه سینهام فشردم و با صدایی لرزان زمزمه کردم: – ت… تو هم شنیدی؟ ناره با بغض سرش را بلند کرد. در آن تاریکی تنها برق چشما...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 8
سیوسه… سیوچهار… سیوپنج… انگشتم را به سمت دیوار نمور مقابلم دراز کردم. با تکهسنگ کوچکی که دیروز بخشی از آن خرد شده و فرو ریخته بود، خط دیگری روی دیوار کشیدم. بینیام را بالا کشیدم. در حالی که چشمانم تار میدید، آن خط لعنتی را پررنگتر کردم. حالا سیوشش خط روی دیوار حک شده بود. سیوشش روز ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 9
شوکه سر جایم میخکوب شده بودم. با وحشت نگاهم را چرخاندم و به قاب در زل زدم. غیرممکن بود که تا الان ندیده باشمش! لبهایم خشک شده بودند. با وحشت چرخیدم و به اتاقک نگاه کردم. پنجرهای بزرگ رو به باغ! نور خورشید تا نیمی از اتاقک را روشن کرده بود. یک تخت دونفره بزرگ، یک کمد لباس قدیمی، یک...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 10
اگر بخواهم آن لحظه را توصیف کنم، شبیه به هیچ سقوطی نبود. زمان به طرز عجیبی میگذشت. انگار همه چیز آهسته بود؛ پرندهای که در آسمان پرواز میکرد، هر بار که بال میزد، چندین ثانیه طول میکشید. گرمای آفتاب روی پوست یخزدهام، مثل آغوش مادر بود؛ گرم و دوستداشتنی، درست مثل همان روز آفتابی که روی پله...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 11
با ناباوری و شوک، یک قدم به عقب برداشتم. او قدمی به سمتم برداشت و گفت: _صدها ساله که مردم … صدها ساله که هیچ دردی رو تجربه نکردم. و تو … تو و دوستت یهویی اومدید اینجا! نزدیکتر میشد، و من انگار در باتلاق گیر افتاده بودم. هیچ نیرویی برای حرکت نداشتم. مقابلم ایستاد. از وحشت میلرزیدم. ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 12
در نگاهش چیزی جز بیتفاوتی و وحشی گری نبود. – تو تا ابد هم اگر به سمت دروازه بری، به قلعه برمیگردی. هیچ راهی برای بیرون رفتن وجود نداره! این جمله را با غیظ در آن فاصله غریده بود. سرش را به سمتم خم کرد. چشمانم را بستم تا تاری دید و سرگیجهام بیشتر نشود. موهایم نیمی از صورتم را پوشانده بود و ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 13
دشتی بیانتها. دختری روی تختهسنگی نشسته و گوسفندهای ریز و درشت در اطرافش، زیر نور طلایی آفتاب، آرمیدهاند. موهای فرفری دختر به قدری حجیم و بلند است که حتی وزش شدید باد هم نمیتواند آنها را آنطور که باید تکان دهد. ناگهان، صدای سوزناک آشنایی در فضای دره میپیچد. صدای سازدهنی، موسیقیای که گوش...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 14
همانطور که به دیوار تکیه داده بودم، سرم را آرام به دیوار کوبیدم. چشمانم را بستم ،افکارم مثل سیل به سمتم هجوم آوردند.سکوت ناره گواه این بود که او هم، غرق در افکار و تشویش درونیاش،است. حتی قدرت تسلی دادن به او را هم در خودم نمیدیدم. به آن شب فکر کردم… شب؟ اصلاً شب بود؟ یا یک روز پیش؟ شاید ف...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 15
با گیجی پلک زدم و به پوران نگاه کردم. او با چشمانی خونسرد به من زل زده بود. نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم. اما… ناباورانه، در طبقهی همکف بودیم. بدون آنکه حتی یک پله پایین رفته باشیم. حیرتزده به اطراف خیره شدم؛ سالن اصلی، و در خروجی که به باغ منتهی میشد هرچه که میخواستیم درست مقابلمان بود. ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 16
همهی جسارتم، در صدمی از ثانیه، نیست و نابود شد. در برابرم، مردی ایستاده بود که برای دیدنش باید سرت را رو به عقب خم میکردی. برای نگاه کردن به چشمانش، باید تمام شجاعتِ داشته و نداشتهات را جمع میکردی، جلوی ریزش اشکهایت را میگرفتی و در عین حال، از یاد نمیبردی که باید نفس هم بکشی! تمام تنم ...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 17
با حرص، اشکهایم را با پشت دست پس زدم. به سمتش رفتم و مقابلش قرار گرفتم. صدایم از خشم میلرزید: ــ ما باید برگردیم به دنیای خودمون، میفهمی؟ همزمان با سرعت به سمت آن سوی تالار دویدم. از میان پردهها گذشتم و فریاد زدم: ــ تو کی هستی؟ ها؟ چرا اگر مردی، اینجایی؟ پشت سرم میآمد. با صلابتی ...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 18
نگاهش همچون صاعقهای بود که رعب و وحشت را در دل ایجاد میکرد، و صدایش به همان اندازه وهمانگیز و ترسناک بود. _ بهت گفتم نباید به آینه دست بزنی! چانهام لرزید… ناگهان دست دراز کرد، به کمرم چنگ زد و با خشونت بلندم کرد. مرا روی شانهاش انداخت و به سمتی رفت. دست و پایم از ترس یخ زده بودند...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 19
پلک که زدم… رفته بود! انگار هرگز روبهرویم نبوده، انگار هرگز وجود نداشته… اما چطور هنوز طنین بم صدایش را در گوشم میشنیدم؟ اگر رفته و ناپدید شده، پس چرا هنوز قلبم میتپد؟ وارد قلعه که شدم، وجودم لبریز از احساسات ضدونقیضی بود که تعریفی برایشان نداشتم. یأس، سرخوردگی، ناتوانی، ضعف، خستگی، غم، ...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 20
عصمت در حالی که ظرف مسی بزرگی را از آب پر کرده و روی میز کنارم میگذاشت، گفت: _ با این آب زخمات رو بشور، من نمیتونم بهت دست بزنم! متعجب سر بلند کردم و نگاهم را از کاسهی آب داغ، که بخار از آن بلند میشد، گرفتم. _ چرا داری بهم کمک میکنی؟ با اخمهایی درهم، غریدم: _ مگه تو و اون زنیکه ما ...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
