پارت هشتم :

سی‌وسه… سی‌وچهار… سی‌وپنج…

انگشتم را به سمت دیوار نمور مقابلم دراز کردم.

با تکه‌سنگ کوچکی که دیروز بخشی از آن خرد شده و فرو ریخته بود، خط دیگری روی دیوار کشیدم.

بینی‌ام را بالا کشیدم. در حالی که چشمانم تار می‌دید، آن خط لعنتی را ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!