پارت سوم :


کلافه نفسی عمیق کشیدم.

– خیلی ترسناکه!


چشمانش را گرد کرد و در حالی که بازویم را می‌کشید و اول خودش وارد می‌شد و بعد مرا به دنبال خودش می‌کشاند، گفت:

– خیلی عجیب شدی! چراغ‌هاش هم روشنه، مشخصه نگهبان‌هاش هستن. ازشون ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.