هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت هفتم :
با بغض، دو قدم به عقب برداشتم و به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم. تمام تنم در آتش میسوخت، گویی مهرههای ستون فقراتم در آستانه فروپاشی بودند. سینهام تیر میکشید. دستم را به قفسه سینهام فشردم و با صدایی لرزان زمزمه کردم:
– ت… تو هم شنیدی؟
...در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

....
0آقا من صفت کم آوردم🫠چنی جذاب و لجندری و مامانی و گوگولی و خفن و باحال و اصلا پشمام... حالا یسوال، این که همچی بیش از حد قدیمیه و قداشونم خیلی بلنده و... یعنی اینا ارواح چند قرن پیشن؟