لیست کلیه پارتهای رمان هارمونیکا : پارت های 101 تا 108
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان هارمونیکا - پارت 101
شیدا حس کرد ضربان قلبش به نهایت رسیده. خون در رگهایش منجمد شد و تمامی احساساتش را برای لحظهای باخت. حس کرد آبی روان است که به بیراهه میرود. نفسش در سینه حبس شده و رنگ از رخش پریده بود. با دستی لرزان بهسختی گوشی را نگه داشته بود. تنها بهسختی توانست بگوید: — ب… بله… جاوید… برای جاوید زنگ زدم...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 102
جاوید بیتوجه به هیاهوی اطراف و نگاهِ رهگذران، سرِ شیدا را به قفسهٔ سینهاش چسبانده بود و همانطور که او را در آغوش داشت، با عجله از راهپلهها پایین میرفت. چند بار مأمورها سعی کردند جلویشان را بگیرند، اما آقای خیرخواه، همانطور که مدارکِ دستش را به آنها نشان میداد، با نگرانی و عجله توضیح مید...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 103
*** «ویولت» یک طوفان در حال وقوع بود… و من در این طوفان به سمتی میرفتم… باد مرا به عقب هُل میداد، همهجا از مِه پوشیده شده بود، بوی چمنِ خیس در فضا پراکنده بود. دستهای ابرِ تیره روی سرم قرار داشت که هرجا میرفتم همراهم میآمدند. سرد بود… خیلی سرد؛ بدنم یخزده بود… صداهای ترسناکی میشنید...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 104
(شیدا) امیرمسعود کنارِ درِ اتاقِ ویولت نشسته بود که با دیدنِ شیدا و جاوید، که با عجله وارد راهرو بخش میشدند،اخمهایش درهم رفت. جاوید نگاهِ سرد و بدبینش را به امیرمسعود و بعد به شیدا دوخت، سپس نفسِ عمیقی کشید و دستش را پشتِ کمرِ شیدا گذاشت. شیدا چشمهای سرخش را به امیرمسعود دوخت و در یکقدمیِ ...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 105
روی صندلیها نشسته بود؛ همانطور که سرش را روی شانهٔ جاوید گذاشته بود، خوابش برد. وقتی چشمهای خستهاش را باز کرد تازه فهمید جاوید هم خوابش برده. با گیجی به ساعتِ مچیاش زل زد: نیمساعت از وقتِ ملاقات گذشته بود و چهار،پنج ساعتی هم میشد که منتظر بودند. گردنش را تکانی داد و، بیتوجه به درد، نگاهِ ...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 106
امیرمسعود، همانطور که به نقطهای در تاریکی زل زده بود، با صدایی عجیب و خشدار زمزمه کرد: — پس تو میدونستی. شیدا به گریه افتاد… با بغض پلک زد و زمزمه کرد: — من… من… امیرمسعود سرش را آرام خم کرد و به دفترِ خاطره زل زد. نیشخندِ دنداننمایی زد و با بغضی خفه گفت: — عجیبه...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 107
قدمهای شیدا سنگین بود. در راهروهایِ بیمارستان راه میرفت… و تمامِ بدنش در رعشه میلرزید. جاوید کنارش حرکت میکرد. همانطور که کولهپشتیاش را شبیهِ تکیهگاهِ جانش به خودش چسبانده بود، به سمتِ اتاقِ ویولت میرفت. چشمهایش از سوزش باز نمیشدند. باید ویولت را میدید… باید همهچیز را به او میگفت… ب...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 108
*** ویولت به یاد دارم… آخرین باری را که نفس میکشیدم… به یاد دارم… آخرین صدایی را که شنیدم… بوقِ ممتدی که در گوشهایم میپیچید. سایههایِ سیاهی که به سویم هجوم آوردند. من در خلأ بودم؛ در هوایی که تا کمی پیش از آن نفس میکشیدم سرگردان بودم،شبیهِ تکهای غبارِ کوچک که زیرِ نورِ آفتاب چون اکلی...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
