هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت یازده :
با ناباوری و شوک، یک قدم به عقب برداشتم.
او قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_صدها ساله که مردم …
صدها ساله که هیچ دردی رو تجربه نکردم.
و تو … تو و دوستت یهویی اومدید اینجا!
نزدیکتر میشد، و من انگار در باتلاق گیر افتاده بودم. هیچ نیرویی برای حرکت نداشتم.
مقابلم ایستاد.
از وحشت میلرزیدم.
با آن موهای مواج سیاه و چشمان براق و ترسناک، شبیه مجسمهای از یک ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0روحمون زیادی خشن و دیوانه و همینطور کینه ایه😂
۵ ماه پیشزینب سالمیان
0وااااای خیلی نفس گیره و محشره هارمونیکا مرسی مرجان جان 😍❤️ 🔥
۷ ماه پیشدنیز؛
0وای انگار اون قلعه اونجا اصلا انگار یه سرزمین دیگه س
۷ ماه پیشGOLBARG
0هارمونیکا قشنگ نیست... در اصل خیلییییییییییییییییییی قشنگه
۱۰ ماه پیشدنیز
0این دیگه چجور شکنجه ایهه؟این دروازه چشه
۱۲ ماه پیشرزاین
4وای وای وای عاشقش شدممممممم مرجان تکه هیچ جای دنیا نمیتونی نویسنده مثل مرجان جون رو پیدا کنیییی
۱ سال پیشنازنین
5ولی خیلی میتونه این موضوع دارک باشه اینکه هی بخواد شکنجشون بده و بعد دردشونو بیرون بکشه
۱ سال پیششبنم
2اوهههههه مااااااااای گااااااااااااااااد درد و درماااان
۱ سال پیشani
0واقعا خیلی عالی
۱ سال پیشرامش
3من خیلی بچه دارم ولی همین الان دوباره بچه دار شدم بچه جدیدم روحه ها!!
۱ سال پیشHelia
2جدا چطوری به روح برخورد کرد مگه دستش از روح رد نشد
۲ سال پیشریحانه
6دیگه روی ارواح هم کراش زدم😂✓
۲ سال پیشعاطی
0خیلییی خوووبههه
۲ سال پیشN.A
3دانلود از این روح ها ...!
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
1نفس تنگی مثل آریل:)))