لیست کلیه پارتهای رمان هارمونیکا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان هارمونیکا - پارت 21
از آنجایی که در این مکان حساب زمان از دستت خارج میشود، دقیق نمیدانم چند روز یا چند هفته گذشته است. زنی که خاتون صدایش میزدند، مسئول عمارت اصلی بود. هرگز ندیدم که از قلعه خارج شود، همانطور که بهندرت عصمت را بیرون از آشپزخانهاش دیده بودم. در این چند روز یا چند هفتهای که گذشته، روحان ر...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 22
سرمای چمنزار کمکم به کمرم ریخت و خنکای آن، بدنم را به لرزه انداخت. نفسی گرفتم و از جایم برخاستم. عمداً برای تغییر جو، سرش را روی گلولای مرطوب انداختم. موهای لختش خیلی زود به خاک مرطوب آغشته شدند و در حالی که جیغ میزد، به گونه گلیاش چنگ زد: _ ویولت! با خنده از جایم برخاستم و با سرعت به...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 23
نگاه خیس و لرزانم را به روحان دوختم. صدای خشدارش در گوشم پیچید: _ ما اجازه نداشتیم بهتون حقیقت رو بگیم، زمان توی دنیای ما با بیرون متفاوت میگذره. تمام این مدت، توی دنیای بیرون فقط یک ساعت گذشته. مامورای پلیس و اورژانس پیداتون کردن… یکیتون مرده… یکیتون توی کماست. یکیتون باید به مسافرخو...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 24
**** چشمانم مستقیم به دیوار نمور مقابلم خیره مانده بود. سنگینی نگاه روحان را حس میکردم. تکیه داده به دیوار سنگی پشت سرش، به من خیره شده بود. ساعتها گذشته بود… یا شاید فقط چند ثانیه. من شبیه به یک ساختمانِ آوارشده بودم. شبیه دریایی خشکشده. شبیه جنگلی سوخته. شبیه صدای اذان برای یک اع...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 25
صدای آشنای امیرمسعود حواسم را جمع کرد. در حالی که شانههای امیرحسین را گرفته بود، رو به او گفت: – داداش، تو اینا رو نمیشناسی؟ فیلمشونه دیگه! شب ولنتاینی حتماً یه دوست پرستاری چیزی داشتن، آوردن سر کارمون بذارن. پارسال مگه ویولت نگفت تصادف کردم بیاین؟ رفتیم، دیدیم جشن گرفتن! امیرحسین به سخت...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 26
من هر لحظه از او دورتر میشدم و تصویر امیر حسین که سعی داشت ناره را از خواب ابدیاش بیدار کند، تار و تارتر میشد… درهای فلزی با صدای سنگین و آزاردهندهای بسته شدند و من مانند کسی که ساعتها نفس نمیکشیده و مرگ را در آغوش گرفته، ناگهان چشمانم را باز کردم و با ولع اکسیژن را به ریههایم هدیه دادم. ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 27
*فصل دوم* *شرارتم از نگاه تو* تکیهام را به تنهی درخت پشت سرم داده و نگاه خستهام را به منظرهی تکراری این روزهایم دوخته بودم. تالار شیشهای و پتوس روندهای که از انتهای تالار تا جلوی درب ورودی را پوشانده بود. انتهای پیراهنم از گلولای خشکیده تیره گشته بود و بندهای بوتهایم باز شده و ب...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 28
صدایش هر لحظه بالاتر میرفت و من، بیش از پیش در بهت فرو میرفتم. بازویم را کشید و مرا به سمت دیوارهی شیشهای برد. خیره به منظرهی زیبا و پر از درخت و گیاه مقابلمان، فریاد زد: • «این منظرهی واقعی اون باغه! همش کویره! همهی گیاهها خشک شدن! هیچ چیز زیبایی باقی نمونده…» ناباور، به آسمان آ...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 29
نگاهم را از منظره مقابلم گرفتم و با جستوجوی حقیقت در چشمانش زل زدم. نگاهش لبریز از اطمینان بود، انگار که ذرهای به گفتههایش شک نداشت. اما قلب من، بیتوجه به زمان و مکان، قصد داشت از سینهام بیرون بزند. هولشده پلک زدم و نگاهم را از چشمانش گرفتم. بزاق دهانم را به سختی قورت دادم و یک قدم به عقب...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 30
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. این زن مرا به یاد مدیر یتیمخانهام میانداخت. چیز زیادی از او به خاطر ندارم، اما آن نگاههای مغرورانه و ابروهای نازک هشتیاش را خوب به یاد دارم. با صدای نازکش همیشه دستور میداد که اتاقمان را تمیز کنیم. نیشخندی زدم و سری به تأیید تکان دادم. در حالی که به سم...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 31
او، بیتوجه به تقلایم برای رهایی، مرا به سمت باغ میبُرد. از دیوارهای قلعه که عبور کردیم، سرگیجه و سردرد شدیدی به سراغم آمد. چشمانم را بستم و نفسهایم تند شد. دستان مشتشدهام را روی قفسه سینهاش فشردم. کمی بعد، گرمای نور خورشید از پشت پلکهایم عبور کرد، و همهجا رنگ صورتی به خود گرفت. بهآرا...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 32
با بغض، نگاه خستهام را به چشمان گرفتهاش دوختم و زمزمه کردم: – اگر یه روز اون نهال جوونه زد چی؟ مستقیم نگاهم کرد… نیشخندی زد… ردیف دندانهایش را نشانم داد: – اون وقت میکشمت… ناباور نگاهش کردم که ادامه داد: – مگه نمیخواستی بمیری؟ اگر پرتت کنم و نجاتت ندم، به دست من میمیری… و چو...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 33
**** – شیدا… شیدا… یکه خورده سر بلند کرد و با عجله دفترچه خاطرات را بست. آن را کنار خودش روی زمین گذاشت و نگاه هراسان و گیجش را به قاب در دوخت. خانم فرجی، درحالیکه دستی به مقنعهی سرمهای رنگش میکشید، خیره به چهرهی رنگپریدهی شیدا گفت: – تو اینجایی؟ کل بخش رو دنبالت گشتیم… شوهرت د...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 34
و همیشه این مدل نور پردازی ها به طرز عجیبی روحش را خراش میدادند. صدای لخلخ قدمهای شل و وارفتهاش در سکوت کشدار راهرو طنین میانداخت. از دور، اسفندیاری با آن رژلب سرخ و آتشین، به سمتش میآمد. شیدا تازه فهمید چهقدر دلش برای حرف زدن با مادرش تنگ شده… از وقتی که درگیر کار و طلاقش شده بود، ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 35
زمان برای شیدا متوقف شده بود. در آن لحظه به این فکر میکرد که چه شد که به این نقطه رسید. دلایلش را کنار هم میچید… اما انگار،حرف زدن دربارهشان سخت تر از آنچه بود که فکرش را میکرد. صدایش میلرزید. تنها به سختی زمزمه کرد: – تو هیچوقت اون قدری که من دوست داشتم، منو دوست نداشتی… همیشه این حسو...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 36
مدتی از آن روز گذشته بود. لطفاً نپرس چند روز، که باور کن نمیدانم. مدام به آن نهالهای خشک و بیچاره آب میدادم، مدام به آنها سر میزدم… اما همانطور که روحان گفته بود، هیچ اتفاقی نیفتاد. رشد موهایم، برخلاف آغاز عجیبش، دیگر چندان تغییری نمیکرد. نمیدانستم که این نشانهای خوب است یا نه. گ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 37
من هم که جرأت نگاهکردن به آن سمت از صورتش را نداشتم. برای همین، مات و مبهوت، تنها به آن جامهای آتشین خیره ماندم. ـ دوست داری چی کار کنی؟ چشم در چشمش دوختم. انتظار چنین سوالی را نداشتم. بزاق دهانم را قورت دادم. خونسرد نگاهم می کرد،انگار واقعا سوالش را جدی پرسیده بود…برای همین هم به...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 38
من و عصمت تمام روز را نان پخته بودیم. انگار فقط میخواستیم خودمان را سرگرم کنیم. او و من هرکدام جنگ درونی خودمان را رهبری میکردیم. و قطعاً هر دو این جنگ را باخته بودیم. دستانم را با آبی که درون سطل ریخته بود، شستم و با دستمال خشک کردم. - خانزاده میتونن بهت دست بزنن؟ حس کردم قلبم تکا...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 39
وسایل قدیمی و عتیقه در جایجای تالار، مانند آثار خاکگرفتهی یک موزهی متروکه، رها شده بودند. پارچهی سفید حریر روی برخی از وسایل کشیده شده بود. ازجمله همان آینهای که مرا به خاطرهی روحان کشانده بود بهآرامی و با دلهره قدم برداشتم… صدای گامهایم سکوت سالن را میشکست. نگاهم را از پسِ شیشهه...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 40
بهآرامی لبهایم را به شیارهای ساز نزدیک کردم. و با هر دم و بازدم، روحم را به آن تزریق کردم. با هر نفسم جان گرفت و صدای نالههایش در فضای اطرافمان پیچید. پدربزرگ همیشه میگفت، ساز معشوقهی اول آدمی است. تو او را نوازش میکنی و او برایت میخواند. تو بر آن بوسه میزنی و او جواب بوسههایت را ...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
