لیست کلیه پارتهای رمان هارمونیکا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان هارمونیکا - پارت 81
شیدا حس کرد از ترس زبانش بند آمده؛ دلش میخواست از آنجا با سرعتِ نور فرار کند. دلش داشت از جا کنده میشد… اما پاهایش به زمین چسبیده بودند. جاوید نیشخندی زد و نگاهش را به امیرمسعود دوخت: — فکر میکنم بیشتر از کتاب، به چیزهای دیگهای علاقهمند شدی. امیرمسعود با خونسردی پوزخندی زد و کامی از...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 82
شیدا با بغض کیفش را روی دوشش انداخت و برای گرفتنِ تاکسی دستش را بلند کرد. تمامِ بدنش از بغض و وحشت میلرزید. ناگهان بازویش از جا کنده شد… جاوید با خشونت بازویش را کشید و او را به سمتِ ماشینِ پارکشدهاش میبرد. شیدا با بغض، نرسیده به ماشین، پاهایش را به آسفالت کوبید و دستش را با خشونت پس زد....
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 83
شیدا با چشمانِ پُفکرده و سرخ، از تریاژ و بعد از حراست گذشت. نگهبانها کیفش را بررسی کردند و سپس با عجله واردِ آسانسور شد. جلوی آینه، دوباره صورتش را با دستمالِ مرطوبِ مچالهشده در دستش تمیز کرد. زیرِ چشمهایش صورتی شده بود و نوکِ بینی و گونههایش قرمز و متورم بودند. به ساعتِ مچیاش نگاهی اند...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 84
اسفندیاری به سمتش چرخید تا حرفش را تکرار کند که ناگهان شیدا به سمتش خیز گرفت، به موهایش چنگ زد و سرِش را به در کوبید. درحالیکه صورتش را روی در میفشرد و میکشید، غرید: — نقاشیم خوبه… میخوام با آرایشِ صورتت در و رنگ کنم، عوضی… صدای جیغهای خفهی زن در فضای اتاق میپیچید. اسفندیاری با سختی ...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 85
حس کردم زمان در همان لحظه متوقف شد… صدای زنگِ ساعت را شنیدم؛ صدای زنگِ ساعتِ دیواریِ قدیمی که در راهروهای طویلِ قلعه پیچید و از درِ چوبیِ اتاق گذشت و به گوشم رسید. محوِ چشمهایش شدم. چشمهایم پُر از اشک شدند… پُر از بغض و غم… و در همان لحظه که پلک زدم، زمان دوباره به حرکت درآمد. او لبخند زد و،...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 86
لبخندی زدم و خیره در چشمهایش گفتم: — مگه خودت نگفتی توی یکی از زندگیهای دیگهمون ما به هم رسیدیم؟ شاید ما قوانین رو نقض کردیم… شاید این دنیا هم بتونیم به هم برسیم. نگاهش را از چشمهایم گرفت؛ خیره به شعلههای آتش، دستهایش را دورِ کمرم پیچید و مجبورم کرد سرم را به سینهاش بچسبانم. در همان ح...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 87
روبهرویِ آینه ایستاده بودم… پیراهنِ عروس دقیقاً اندازهام بود… گردنبندِ شیشهایِ یادگارِ ناره، دورِ گردنم بود و من با بغض به خودم در آینه چشم دوخته بودم. عصمت حرافی میکرد و با ذوق از لباسم تعریف میکرد… از اینکه چقدر طول کشیده تا گلدوزیهای سرِ آستینهایم را تمام کنند… به گفتهٔ عصمت، درست م...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 88
شوکه نالیدم: — ن… نه… تالارِ شیشهای میلرزید… طوفان، روحان را به عقب هُل میداد و مرا به سمتِ در میکشید… نگاهِ وحشتزدهام را به پشتم دوختم… به آن نورِ سفید و عجیب که از در به درونِ سالن ساطع میشد. صدای ساز بیشتر و بیشتر میشد… حس میکردم خواب میبینم… یا شاید دارم از یک رویایِ شیرین بیدا...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 89
همهچیز مبهم بود… صدای قدمها… همهچیز تار بود… سرهایی که به سمتم خم شده بودند… نورِ چراغقوهای که به سمتِ چشمهایم گرفته شده بود. سعی میکردم تکان بخورم، اما انگار بدنم خشک شده بود. نمیتوانستم حرف بزنم… دهانم تکان میخورد، اما لال بودم… دلم میخواست فریاد بزنم و از روحان بخواهم دردم را از م...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 90
انگشتانم تکان خوردند… کمکم هوشیاریام را به دست میآوردم… کمکم میتوانستم تکان بخورم… همانطور که کمکم همهچیز را به خاطر آوردم… ناره… و من به سفر رفتیم… و بعد… تصادف کردیم… و بعد… و بعد… بعدش را به خاطر نمیآوردم. ناره کجا بود؟ با درد سعی کردم در جایم جابهجا شوم، اما نتوانستم حرکت ...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 91
پنج روز از بههوشآمدنم گذشته… انگار روشن و تاریک شدنِ آسمان، فقط یک نمایشِ احمقانه است. انگار آن عقربهها روی ساعتِ دیواری مرا به تمسخر گرفتهاند. همهچیز برای همه سریع اتفاق میافتد… مردم برای همهچیز عجله دارند. پرستارها طوری سوزن در رگهایم فرو میکنند که انگار اگر یک دقیقه زودتر این کار ر...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 92
خوابیده بودم… در خواب، یک دسته پرندهٔ مهاجر در هوا پرواز میکردند. نسیمِ خنکی میوزید،و من تنها یک بارانی به تن داشتم. درد مرا تسخیر کرده بود… نمیدانم چطور، اما خیلی درد داشتم. روی زانوهایم افتادم… دستم را روی قفسهٔ سینهام گذاشتم… دستم به رنگِ سرخِ خون درآمد… یک میلهٔ فلزی در قفسهٔ سینه...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 93
(شیدا) *** شیدا چشمانِ سرخش را از دفترچه گرفت و با بهت، دستش را روی دهانش فشرد. حس میکرد دلش دارد پارهپاره میشود. دستهایش یخ زده بودند… نفسش بالا نمیآمد… دفترِ خاطرات را به سینهاش فشرد و با بغض چشمهایش را بست. دلش میخواست همانجا و همان لحظه، تمام جملاتی را که خوانده بود از مغزش دربیا...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 94
یکی از پرستارهای بخش،که شیدا او را بهدلیلِ تغییرِ شیفت نمیشناخت،جلو آمد و خشک، بهسختی گفت: — شما بیاجازه اومدی بالا اینجا… اسفندیاری ناگهان با چهرهای مظلوم، پرستار را کنار زد و روبهجاوید گفت: — خوب شد اومدید… اتفاقاً من باهاتون حرف داشتم… این خانوم… (با دست به شیدا اشاره کرد) جاوی...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 95
شیدا حس کرد گونههایش داغ شدهاند. با کفش واردِ پذیرایی شد و به سمتِ جاوید رفت تا چیزی بگوید، اما لحظهای خشکش زد. با بهت به سالنِ پذیرایی چشم دوخت؛ به ستِ مبلمانِ الِ خاکستری و تابلوهای نقاشی… به آینهٔ تمامقدی که هر روز مقابلش میایستاد و کرواتِ جاوید را درست میکرد. نگاهِ لرزانش چرخید و به...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 96
حس کردم رگهای مغزم پاره شدهاند… احساس میکردم ابری پُر از بارانم که در انتظارِ باریدن در آسمان معلق مانده. نفسهایم… به طرز عجیبی یادم رفته بود چطور نفس بکشم. دردِ شدیدی در پیشانی و ناحیهٔ شقیقهام پیچید. امیرمسعود روبهرویم، در فاصلهٔ اندکی ایستاده بود و نگاهش در لحظه از خشم به نگرانی تغییر...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 97
زخمهای جسمانی به مرور زمان خوب میشوند. گوشت ترمیم میشود… پوست اگرچه مثل قبلش نمیشود… اما دیگر خونریزی نمیکند. استخوانها… پیوند میخورند… اما… اما شیشهٔ روح که میشکند، دیگر مثل اولش نمیشود… هر بار که ترک بخورد، قسمتی از مایعِ روحِ آدمی از آن شیشهٔ شکسته جاری میشود. و اشکی که از چ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 98
کمی بعد از رفتنِ شیدا، مرد با سری خمیده به سمتم آمد. عصبی، با فاصله، روی نیمکت کنارم نشست و سرش را میانِ دستانش گرفت. متعجب به نیمرخش زل زدم؛ صورتِ کشیده و موهای پرپشت… بینیاش قوزِ ظریفی داشت. هرچه بیشتر نگاهش میکردم، بیشتر گیج میشدم که شبیه کدام بازیگر بوده. خیره به نیمرخِ جدی و کمی ع...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 99
راستش… نمیدانم چند روز… یا چند صفحهٔ دیگر فرصت دارم. تا آخرین حرفهایم را بزنم. تا تمامِ ناگفتههایم را بگویم. از آخرین باری که امیرمسعود را دیدهام دو هفته میگذرد… انگار او هم از من دست کشیده. شاید اصلاً این برای هر دویمان بهتر باشد. چند روز پیش از خانم نجفی خواستم موهایم را در حمام رن...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 100
*** «شیدا» شیدا نگاهِ خیسش را به جاوید دوخت… هر دو روی کاناپه نشسته و به هم زل زده بودند. چشمانِ جاوید برقی از اشک داشت و سیبکِ گلویش بالا و پایین میشد. اخمهایش درهم بود و صدایش خش داشت، وقتی که لوندرِ خشکشده را بهآرامی روی جلدِ دفترِ خاطرات گذاشت و زمزمه کرد: — تموم شد. شیدا ناباو...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
