لیست کلیه پارتهای رمان هارمونیکا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان هارمونیکا - پارت 41
*** دستم را روی پیشانیاش گذاشتم. داشت از تب میسوخت. با بغض، به قطرات درشت عرق که بر روی پیشانی و شقیقههایش نقش بسته بود، خیره شدم. نمیدانستم باید او را تنها بگذارم و به دنبال کمک بروم یا نه، نمیدانستم باید چه کار کنم، باید چطور جلوی آن تب عجیب را بگیرم. تمام رگهای دستها تا شقیقهاش به ...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 42
آفتابِ ساعتِ سر صبح، شبیه تیغ، چشمانش را میبُرید. سردرد، به اعصابخُردیاش دامن میزد. از این رو، با حرص، از کیف بزرگ شانهایاش، قاب عینک آفتابی را بهسختی بیرون کشید و همانطور که برای تاکسی دست تکان میداد، عینک را به چشم زد. باورش نمیشد تمام شب را درگیرِ دفترچهی خاطرات بوده باشد. نمی...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 43
*** فنجان چای را به دست گرفت و به سمت تراس رفت. صدای مادرش را از آشپزخانه میشنید؛ داشت با زنعمویش تلفنی حرف میزد. کل فامیل از جریان جداییاش خبردار شده بودند، و حالا مادر بیچارهاش باید به همهی آنها جواب پس میداد! در نهایت هم قانع نمیشدند؛ نتیجه میگرفتند که او یا زیر سرش بلند شده، یا ...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 44
منتظر نگاهش میکردم؛ دلم میخواست ادامهی حرفهایش را بشنوم. صدایش دیگر زبری لحظات پیش را نداشت. لبهای کوچک و بیرنگش تکان خوردند: – و حالا، بین پذیرفتن اینکه ممکنه یه روز مثل دوستت محو بشی و بمیری، و یا بیدار بشی و از قلعه بری… مونده. و مشکل اینجاست که هر دو یه نتیجه رو به همراه دارن؛ و...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 45
*** مقابل درِ تالار ایستاده بودم. گیاه پتوسِ رونده، از سقف شقیقهای، همچون رودی روان، جاری شده و تا جلوی درِ ورودی را پوشانده بود. بهآرامی، انگشت سبابهام را روی برگ سبز و تازهاش کشیدم. چطور ممکن بود همه چیز در این دنیا متوقف شده باشد؟ اگر زمان در این دنیا مفهومی نداشت، چطور قد موهایم رشد...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 46
با خروجش از تالار، یکهخورده نفس سختی را از سینه خارج کردم و با دستهای مشتشده به دنبالش راه افتادم. با حرص فریاد زدم: _ صبر کن! این مرد مرا به مرز فروپاشی روانی میرساند و بعد پشتش را میکرد و به راحتی میرفت!؟ با عجله خودم را به در رساندم و از تالار خارج شدم. باد شدیدی به راه افتاده بود. س...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 47
خیره نگاهش کردم. در پسزمینهی چهرهی سرد و خاموشش، دشتی پر از لوندر میدیدم. دشتی پر از گل، پر از حس زندگی. با بغض، به چشمانش خیره شدم. چیزی در نگاهش بود که بهراحتی نمیشد درکش کرد. چیزی شبیه بغضی ترکخورده، شبیه شیشهی عمری شکسته؛ شبیه آخرین نگاه، شبیه ناره ، پیش از ناپدیدشدنش. کاش میت...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 48
به لبهایش زل زدم… چانهام میلرزید، تنم هم میلرزید. فشار دستانش دور بازویم هر لحظه بیشتر میشد. از وحشت، یخ زده و لرزان بودم. خشمش هر لحظه بیشتر میشد. ـ تو… اینجایی تا منو عذاب بدی… تو فرستاده شدی… تا شکنجهی من باشی…نفرین من بشی… همهچیزم بشی و بعدش، محو بشی و بری… با درد، در خودم...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 49
به چشمان درشتِ تیلهای و براقش خیره شدم؛ برقی خفه، آمیخته به خباثت و شرارت در نگاهش موج میزد. دختر، همانطور که به او نزدیک میشد، نفسنفسزنان چوبی را که در دست داشت، با عصبانیت به سمت روحان گرفت: ـ اینجا برای شکـااار نیست! روحان از میان مردهای اطرافش فاصله گرفت و با اسبش به سمت دختر ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 50
احتمالاً باور نمیکنی اگر بگویم به زیستن در آن قلعهی شوم عادت کردهام! اینکه در اتاقم هوشیار شوم، عصمت بیاید و با غرولند، وادارم کند از تخت و افکارم دل بکنم و همراهش به مطبخ بروم و نان بپزم. به قول خودش، موهبت و هنر او، همین بود دیگر! بدون آن دوام نمیآورد. خاتون بیشتر مواقع در اتاقش بود. آ...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 51
«شیدا» باید به تیمارستان برمیگشت. تمام وقتش را صرف خواندن خاطرات ویولت کرده بود و حتی چشم روی هم نگذاشته بود. مادر برایش ساندویچ پنیر و گردو رول کرده و درون ظرف غذایش گذاشته بود. برخلاف اصرار خانواده، با پراید فکستنی و تازه از تعمیرگاه برگشتهی پدرش به سرِ کار رفته بود. حوصلهی تاکسی را ندا...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 52
با وجود دردی که در گردن و سرش حس میکرد، بهسختی سرش را از روی فرمان بلند کرد. ابتدا همهجا را تار میدید. نور چراغهای ماشینهایی که در خیابان در حرکت بودند… قرمز و سفید… تار و مبهم. پلک زد تا بهتر ببیند. گیج بود، سعی داشت درکی از اطرافش پیدا کند. کسی داشت به در میکوبید. بهسختی دستی به پی...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 53
*** چند دقیقه از بههوشآمدنش گذشته بود. دقیق به خاطر نمیآورد چطور به بیمارستان آمدهاند و چه اتفاقاتی در مسیر افتاده بود. تنها چیزی که میدانست، این بود که در اتاقی خصوصی در یک بیمارستان خصوصی بستریست و او، پشت به او، با دستان در جیب شلوارش، مقابل پنجره ایستاده و به بیرون خیره شده است. به ...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 54
شیدا با بغض زمزمه کرد: – که همهچیز دقیقاً از کی شروع شد؟ از اون روزی که عطـرم رو توی ماشینت عمداً جا گذاشتم؟ یا وقتی خودم رو انداختم جلو ماشینت، بدون فکر به آسیبدیدنم، فقط میخواستم ببینمت؟ یا شاید از اون روزی شروع شد که باهام لج کردی و مدام سر کلاس تخریبم کردی… تا اذیتم کنی… و من یه روز...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 55
بعد از رفتن جاوید، شیدا با چشمانی خیس و گلو گرفته به صفحهی سیاه تلویزیون زل زد. بغض، لبهایش را به لرزه انداخت. دلش داشت تکهتکه میشد. بوی الکل و ضدعفونیکننده در فضای اتاق پیچیده بود و عطر جاوید، آهسته داشت محو میشد؛ و همین، حالش را بدتر میکرد. اینکه بین عقل و دلش گیر کرده بود، از هر در...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 56
پیش از آنکه چیزی بگویم، ناگهان سرم به قفسهی سینهاش چسبید… و انگار هر دو از بلندی یک برج سقوط کردیم. انگار ضربهمغزی شده باشم… دستم را به سرم گرفتم، چشمهایم را باز کردم و گیج در اطرافم چرخیدم. همهچیز محو و دور بود… هردو در یک مینیبوس آشنا بودیم. اطرافمان در هالهای محو و نقرهای فر...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 57
در همان حال خم شد و اول نوک بینیام را بوسید… و بعد خم شد و لبهایش را روی لبهایم گذاشت. با ناباوری پلک زدم و قطرهی اشکم چکید. در سرم، یک جنگ در حال وقوع بود… نفسنفسزنان، دستم را روی سینهاش فشردم و زمزمه کردم: – نکن… م… مشتری میاد. امیرمسعود، سرخشده و نفسنفسزنان، به گردنم چنگ زد...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 58
حس میکردم خون در رگهایم یخ بسته، تمامم چشم شده بود، انگار که کابوسم را زندگی میکردم؛ انگار که مرگ، دست به دور گردنم انداخته بود. و مرگ من، در حقیقت، مردی بود با چشمانی خشمگین، اما غمگین؛ مردی به سیاهی سایه و به شروری خدایان نفرین شده. مردی که قصد داشت مرا مجازات کند، و من تنها میتوانستم تما...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 59
نمیدانم با چه دل و جرعتی کلمات را به زبان راندم. چانه ام میلرزید… حس کردم چیزی درون چشمانش شکست…انگار یک آینه هزار تکه شود! پلک زد…دستانش مشت شده بودند و عجیب بود که چلچراغ های سالن یکی پس از دیگری خاموش میشدند. تمامی شمع ها و فانوس ها… چشم که در چشمانم دوخت،تقریبا مردم… به سختی زمزمه کر...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 60
***** دفتر خاطرات را بست، نگاه مبهوت و لرزانش را به دیوار روبهرویش دوخت، نفس در سینهاش حبس شده و قلبش بهشدت میتپید. آنچه خوانده بود را در ذهن مرور کرد، انگار که همه آن اتفاقات را خودش تجربه کرده باشد. هنوز هم در شوک بود. دفتر خاطرات ویولت را به قفسه سینهاش چسباند و مبهوت، خیره به صفحه سیاه...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
