پارت چهارده :

همان‌طور که به دیوار تکیه داده بودم، سرم را آرام به دیوار کوبیدم. چشمانم را بستم ،افکارم مثل سیل به سمتم هجوم آوردند.سکوت ناره گواه این بود که او هم، غرق در افکار و تشویش درونی‌اش،است.
حتی قدرت تسلی دادن به او را هم در خودم نمی‌دیدم.

به آن شب فکر کردم…
شب؟ اصلاً شب بود؟ یا یک روز پیش؟ شاید فقط یک دقیقه گذشته بود! مفهوم زمان از بین رفته بود. آن چشمان براق بنفش و آن شنل که سا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    0

    حاجی پشمام. یعنی تمام این گمشده هایی که عصمت تو پارت چهار بهش اشاره کرد تو اون اتاقکا حبسن و ناره و ویولت صداشونو نمی شنون؟ یعنی این پسره از درد بقیه تغذیه می کنه که اینا هی حرف از نوبت می زدن؟ به طرز باورنکردنی ای خوشم اومدددددد

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    درواقع ویولت باید راز و راه بیرون اومدن از اون قلعه رو کشف کنه

    ۵ ماه پیش
  • Hamraz

    0

    ناره خیلی بامزس😂😭

    ۵ ماه پیش
  • دنیز؛

    0

    ای جاننن صاحب همه ***؟؟یعنی حتی ما؟؟ من که از خدامه،تو فقط بیاااااا😔🤭

    ۷ ماه پیش
  • رخساره

    1

    عاح پروردگارا ینی اوشون صاحب مانیز هست نعوذوبالله؟🤣🤣🤣

    ۱۰ ماه پیش
  • Mry

    2

    میفهمم ولی متوجه نمیشمممم🤯

    ۱۰ ماه پیش
  • نهان

    4

    اینا دیگه چجور ارواحی ان که هم غذا میخورن و هم راحت به این و اون دست میزنن و از تراس هول میدن پایین؟😭😭

    ۱۲ ماه پیش
  • رزاین

    2

    😳😳😳😳 می فهمم اما نمیدانم چرا باید این اتفاق برای شون بیوفته

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    5

    هربار فکر میکنم دیگه دارم اخر خلاقیت و استعداد مرجان رو میبینم رمان جدیدش منو دوباره شگفت زده میکنه و میگه فکرت اشتباهه

    ۱ سال پیش
  • الینا

    3

    چرا من هربار عاشق رمانات میشم

    ۲ سال پیش
  • Helia

    5

    دلم برای نامزد ناره میسوزه خدا می دونه چقدر دل نگرانه

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    11

    وایب قلعه رو دوست دارم ما درونگراهام عاشق همچین جاییم🥲🚷

    ۲ سال پیش
  • زینب

    3

    مرجان قلمت حرف ندارههههههه💗

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    5

    واقعا من موندم یه آدم چقدر میتونه باهوش باشه که همچین داستانی رو بنویسه یعنی مرجان من واقعا موندم ذهنت چطوری طرف اینچیزا میاد؟ 🥹🫶🏻

    ۲ سال پیش
  • T

    1

    واووو قشنگ وایبش منتقل شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!