پارت چهارده :

همان‌طور که به دیوار تکیه داده بودم، سرم را آرام به دیوار کوبیدم. چشمانم را بستم ،افکارم مثل سیل به سمتم هجوم آوردند.سکوت ناره گواه این بود که او هم، غرق در افکار و تشویش درونی‌اش،است.
حتی قدرت تسلی دادن به او را هم در خودم نمی‌دیدم.

به آن شب فکر کردم…
شب؟ اصلاً شب بود؟ یا یک روز پیش؟ شاید فقط یک دقیقه گذشته بود! مفهوم زمان از بین رفته بود. آن چشمان براق بنفش و آن شنل که ساÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • باربی کارتن خواب

    0

    بقرآن اگه ناره نامزد نداشت میگفتم بخاطر این پرسیده تالار عروسی دارن یا نه ، چون رو روح ژونمون کراشیده 🤣✨🙌🏻

    ۱ ماه پیش
  • ....

    0

    حاجی پشمام. یعنی تمام این گمشده هایی که عصمت تو پارت چهار بهش اشاره کرد تو اون اتاقکا حبسن و ناره و ویولت صداشونو نمی شنون؟ یعنی این پسره از درد بقیه تغذیه می کنه که اینا هی حرف از نوبت می زدن؟ به طرز باورنکردنی ای خوشم اومدددددد

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    درواقع ویولت باید راز و راه بیرون اومدن از اون قلعه رو کشف کنه

    ۶ ماه پیش
  • Hamraz

    0

    ناره خیلی بامزس😂😭

    ۷ ماه پیش
  • دنیز؛

    0

    ای جاننن صاحب همه ***؟؟یعنی حتی ما؟؟ من که از خدامه،تو فقط بیاااااا😔🤭

    ۹ ماه پیش
  • رخساره

    2

    عاح پروردگارا ینی اوشون صاحب مانیز هست نعوذوبالله؟🤣🤣🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • Mry

    2

    میفهمم ولی متوجه نمیشمممم🤯

    ۱۲ ماه پیش
  • نهان

    5

    اینا دیگه چجور ارواحی ان که هم غذا میخورن و هم راحت به این و اون دست میزنن و از تراس هول میدن پایین؟😭😭

    ۱ سال پیش
  • رزاین

    2

    😳😳😳😳 می فهمم اما نمیدانم چرا باید این اتفاق برای شون بیوفته

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    5

    هربار فکر میکنم دیگه دارم اخر خلاقیت و استعداد مرجان رو میبینم رمان جدیدش منو دوباره شگفت زده میکنه و میگه فکرت اشتباهه

    ۲ سال پیش
  • الینا

    3

    چرا من هربار عاشق رمانات میشم

    ۲ سال پیش
  • Helia

    5

    دلم برای نامزد ناره میسوزه خدا می دونه چقدر دل نگرانه

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    11

    وایب قلعه رو دوست دارم ما درونگراهام عاشق همچین جاییم🥲🚷

    ۲ سال پیش
  • زینب

    3

    مرجان قلمت حرف ندارههههههه💗

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    5

    واقعا من موندم یه آدم چقدر میتونه باهوش باشه که همچین داستانی رو بنویسه یعنی مرجان من واقعا موندم ذهنت چطوری طرف اینچیزا میاد؟ 🥹🫶🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️