هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت چهارده :
همانطور که به دیوار تکیه داده بودم، سرم را آرام به دیوار کوبیدم. چشمانم را بستم ،افکارم مثل سیل به سمتم هجوم آوردند.سکوت ناره گواه این بود که او هم، غرق در افکار و تشویش درونیاش،است.
حتی قدرت تسلی دادن به او را هم در خودم نمیدیدم.
به آن شب فکر کردم…
شب؟ اصلاً شب بود؟ یا یک روز پیش؟ شاید فقط یک دقیقه گذشته بود! مفهوم زمان از بین رفته بود. آن چشمان براق بنفش و آن شنل که سا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0درواقع ویولت باید راز و راه بیرون اومدن از اون قلعه رو کشف کنه
۵ ماه پیشHamraz
0ناره خیلی بامزس😂😭
۵ ماه پیشدنیز؛
0ای جاننن صاحب همه ***؟؟یعنی حتی ما؟؟ من که از خدامه،تو فقط بیاااااا😔🤭
۷ ماه پیشرخساره
1عاح پروردگارا ینی اوشون صاحب مانیز هست نعوذوبالله؟🤣🤣🤣
۱۰ ماه پیشMry
2میفهمم ولی متوجه نمیشمممم🤯
۱۰ ماه پیشنهان
4اینا دیگه چجور ارواحی ان که هم غذا میخورن و هم راحت به این و اون دست میزنن و از تراس هول میدن پایین؟😭😭
۱۲ ماه پیشرزاین
2😳😳😳😳 می فهمم اما نمیدانم چرا باید این اتفاق برای شون بیوفته
۱ سال پیششبنم
5هربار فکر میکنم دیگه دارم اخر خلاقیت و استعداد مرجان رو میبینم رمان جدیدش منو دوباره شگفت زده میکنه و میگه فکرت اشتباهه
۱ سال پیشالینا
3چرا من هربار عاشق رمانات میشم
۲ سال پیشHelia
5دلم برای نامزد ناره میسوزه خدا می دونه چقدر دل نگرانه
۲ سال پیشمحدثه
11وایب قلعه رو دوست دارم ما درونگراهام عاشق همچین جاییم🥲🚷
۲ سال پیشزینب
3مرجان قلمت حرف ندارههههههه💗
۲ سال پیشنیایش
5واقعا من موندم یه آدم چقدر میتونه باهوش باشه که همچین داستانی رو بنویسه یعنی مرجان من واقعا موندم ذهنت چطوری طرف اینچیزا میاد؟ 🥹🫶🏻
۲ سال پیشT
1واووو قشنگ وایبش منتقل شد
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
0حاجی پشمام. یعنی تمام این گمشده هایی که عصمت تو پارت چهار بهش اشاره کرد تو اون اتاقکا حبسن و ناره و ویولت صداشونو نمی شنون؟ یعنی این پسره از درد بقیه تغذیه می کنه که اینا هی حرف از نوبت می زدن؟ به طرز باورنکردنی ای خوشم اومدددددد