پارت صد و هفتم :

قدم‌های شیدا سنگین بود. در راهروهایِ بیمارستان راه می‌رفت… و تمامِ بدنش در رعشه می‌لرزید. جاوید کنارش حرکت می‌کرد. همان‌طور که کوله‌پشتی‌اش را شبیهِ تکیه‌گاهِ جانش به خودش چسبانده بود، به سمتِ اتاقِ ویولت می‌رفت. چشم‌هایش از سوزش باز نمی‌شدند. باید ویولت را می‌دید… باید همه‌چیز را به او می‌گفت… باید… دفترِ خاطره و سازدهنی را نابود می‌کرد. جاوید دنبالش می‌رفت؛ نیمه‌شب بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    0

    الان هارمونیکا رو روحم حک شده.هروقت رنگ بنفش بینم، نورخوشید، استشمام عطر لوندر و حتی دیدن خود لوندر، کلاغ، هارمونیکا، قلعه و کتابفروشی منو یاد ویولت و روحان می اندازن🥲 قشنگ ترین و خاص ترین رمانی بود که خوندم. بین کل رمانای مرجان بانو این یکی از همه شون زیباتر و خاص تر بود🥲

    ۱ ماه پیش
  • ....

    0

    شیدا احساس خیلی جالبیو توصیف کرد، خوشحالی بابت اینکه به هم رسیدن و غم بخاطر غمگین ترین داستان دنیا.

    ۱ ماه پیش
  • ملی شکسته

    1

    نه آماده نیستم تمومش کنم زیبا بود غمگین بود و آماده نیستم💔

    ۲ ماه پیش
  • Mahsa

    2

    شاهکار، واقعا زبانم قاصره، از ته دل گریه کردم و از ته دل خندیدم🫠 چیزی که تیلی وقت بود حس نکرده بودم

    ۲ ماه پیش
  • Fati

    2

    می دونی مرجان با کتابات روحمو نوازش می کنی؟ هر کتابت انگار دنیاهای موازین ک توش زندگی کردم انگار همشونو تجربه کردم قلمت به شدت رویاییه کیف می کنم باهاش

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    عمر ماهم مثل همین رمانه ، هم زود تموم میشه چشم بهم میزنی میبینی دیگ آخرشه ، همم اینکه توی زندگی هممون پر از غم و شادی های متصل به همون غمه ،کاش ماهم قدر آدمایی که بهمون عشق واقعی دارن بدونیم گاهی عشق همیشه به پارتنر نیست ، مادر و پدر یا خواهر و برادر یا حتی دوست یا حتی یه غریبه

    ۴ ماه پیش
  • solale

    2

    راستش غم اجازه نمیده برای امیرمسعود یا همون روحان عزیزم و ویولت قشنگم خوشحال باشم من با لالایی پاندورا و هارمونیکا تونستم تو این دوران پر از ترس و اضطراب خودم باشم و نترسم و گاهی لبخند بزنم

    ۴ ماه پیش
  • Yalda

    0

    فقط اگه توی پارت بعدی لحظه ی به هم رسیدن ویولت و روحان رو بخونم حالم خوب میشه💔

    ۴ ماه پیش
  • مریدا

    1

    حقیقتاً می خوام باور کنم ، که این داستان واقعی بود و اتفاق افتاده ، ولی مطمئناً من بعد این رمان چیزای بیشتریو درک میکنمو باورشون می کنم مچکرم ، از شما خانم.

    ۴ ماه پیش
  • Hamraz

    0

    با هر داستانت یه در جدید از یه قصه ی تازه و یه حس تازه برای ادم باز میکنی و با جادوی قلمت دنیای ادمو رنگی میکنی؛جوری که اصلا دلم نمیخواد اون قصه تموم شه؛مثل الان:(

    ۴ ماه پیش
  • سیما

    0

    مثل همیشه رمانت محشر بود 😍

    ۵ ماه پیش
  • Arina

    3

    منی که میخواستم رمان رو تموم کنم الان جرئت رفتن به پارت بعد که متاسفانه پارت اخره رو ندارم،میترسم حسی که رمان پیرانا و لالایی بهم دادن رو دوباره داشته باشم🙂💔

    ۵ ماه پیش
  • زینب سالمیان

    0

    ساعت ۶:۳۰ که رمان تموم شد و حس میکنم عمرمنم داره تموم میشه با چشمانی گریان و یه بغض تو گلو که غمباد کرده😭🥹 فقط میتونم بگم مرجان تو فوق العاده ای ، نابی ممنونم ازت بابت هارمونیکا❤️

    ۶ ماه پیش
  • دنیا

    0

    نمی دونم چی بگم ولی حس عجیبی دارم با هر رمانی که ازت میخونم انگار خط به خطش رو زندگی میکنم

    ۶ ماه پیش
  • پری قصه ها

    0

    و من با هر رمان مرجان مردم و دوباره متولد شدم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!