دوست داشتی؟
رمان عاشقانه میراث هلیوس جلد دوم از نگار بنی هاشمی در دنیای رمان

رمان میراث هلیوس(جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 73.3K 👁
  • 500 ❤️
  • 501 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی میراث هلیوس(جلد دوم)

رونیکا بعد از حل کردن معمای گردنبند به طور ناگهانی وارد دنیای پریان میشود دنیایی که تنها آدمیزاد آن سرزمین اوست. دختری که سرنوشتش شکست تاریکی ست و... بعد از مدتی او به طور اتفاقی معبد مخفی را پیدا میکند و گنجینه‌ی خدایان، خود را به صاحب اصلی‌اش نشان میدهد. گنجینه‌ای که شاید تنها امید نجات این جهان باشد. اما همه چیز به این جا ختم نمیشود چرا که او بین یک دو راهی قرار میگیرد، دو راهی که ....

پارت اول

الینا بی قرار، طول تراس را طی کرده و دوباره جلوی در ایستاد.
برای چندمین بار دوباره تقه‌ای به در زده و منتظر ماند. ولی باز کسی در را باز نکرد. کلافه پوفی بلند کشید و با صدای بلند فریاد زد:
_ باز کن رونیکا، خواهش میکنم ازت بهم یه فرصت بده تا از خودم دفاع کنم. تو باید به حرف‌هام گوش کنی بعد اگه نخواستی منو نبخش.
باز چیزی اتفاق نیفتاد، رونیکا سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود. برهام که تا آن لحظه در سکوت کنار الینا ایستاده بود، دستش را روی شانه‌ی او قرار داد و گفت:
_ باید بهش زمان بدی الینا، اون به زمان نیاز داره تا بتونه همه‌ی این اتفاقات رو هضم کنه.
الینا که مطمئن بود رونیکا پشت در به حرف‌های آن‌ها گوش میدهد، بلند به طوری که او بشنود جواب داد:
_ چه زمانی برهام، ما مگه زمان داریم؟ این جا لو رفته هر لحظه ممکنه به این جا حمله بشه! درسته دور تا دور تحت نظر انجمنه اما لجبازی رونیکا ممکنه برامون گرون تموم بشه!
بعد از این حرف نگاهی به در انداخته و برای تحریک رونیکا ادامه داد:
_ حالا که در رو باز نمیکنی مجبورم به روش خودم در رو باز کنم!
چند ثانیه از حرف الینا نگذشته بود که رونیکا با خشونت در را گشود و با عصبانیت فریاد زد:
_ چی میخوای از جونم؟ چرا راحتم نمیزاری؟ نکنه الانم میخواستی با جادو در رو باز کنی؟!
الینا از این که نقشه‌اش گرفته بود نخودی خندید و بدون این که منتظر اجازه‌ی رونیکا باشد وارد عمارت شد. برهام هم مردد نگاهش را بین رونیکا و الینا چرخاند، سپس او نیز با تردید وارد شد.
رونیکا که از وقاحت آن‌ها حسابی عصبانی شده بود، در را محکم بهم کوبید و غرغرکنان گفت:
_ چی میخواین از جونم؟ دروغ‌هاتون بس نبود که الانم جلوی خونه‌ام بست نشستید و آرامش رو ازم گرفتید؟
الینا که بلاخره فرصت حرف زدن پیدا کرده بود، فرصت را غنیمت شمرد و با عجله گفت:
_ ببین هر چی بگی حق داری، اما از خر شیطون بیا پایین رونیکا. ما باید هر چه سریع‌تر این جا رو ترک کنیم، موقعیت تو لو رفته هر لحظه ممکنه به این جا حمله بشه! دیدی که آرشام داشت باهات چیکار میکرد؟
رونیکا که از شنیدن نام آرشام داغش تازه شده بود هر دو دستش را با عصبانیت حائل سرش کرد و چشمانش را با حرص بست:
_ آره آره یادمه مگه میشه یادم بره که تمام آدم‌های اطرافم همشون یه مشت دروغگو از آب دراومدن!
الینا که طاقت دیدن حال خراب رونیکا را نداشت جلو رفت و خواست او را در آغوش بگیرد، اما همین که دستش به تن رونیکا برخورد کرد، او با عصبانیت دست او را پس زد و با خشم فریاد زد:
_ به من دست نزن، همین الان هم از این جا برو نصف شبی اعصاب منو خراب نکن.
سارا که با صدای داد و فریاد بچه‌ها از آشپزخانه خارج شده بود، با نگرانی میان دعوای آن‌ها دوید:
_ شماها چتون شده؟ از پریروز که اومدین با هم حرف نمیزنید، چرا هیچکس چیزی به من نمیگه؟ آرشام چیکار کرده؟ این مرد کیه؟
رونیکا که دیگر از بحث و مشاجره خسته شده بود همان جا کنار ورودی روی پله‌ نشست و سرش را در میان دستانش گرفت.
الینا نیز از فرصت استفاده کرد و به سمت سارا رفت:
_ قربونت بشم خاله جون به خدا همه چیز و بهت میگم فقط به این نوه‌ات بگو از خر شیطون بیاد پایین. شما این جا، جاتون امن نیست اول باید بریم یه جای امن.
سارا که از حرف‌های الینا گیج شده بود نگاهی به رونیکا انداخت:
_ رونیکا جریان چیه؟ میشه یه چیزی بگی؟
رونیکا که دیگر از بحث خسته شده بود با کلافگی رو به سارا کرد:
_ مادر بزرگ لطفا ما رو تنها بزارید من بعدا همه چیز رو بهتون میگم.
سارا نگاهی به جمع انداخت و مستاصل دوباره به آشپزخانه برگشت.
الینا بار دیگر شروع کرد:
_ به خاطر خاله کوتاه بیا رونیکا جونتون تو خطره! انجمن در حال آماده باش قرار گرفته، درسته اطراف خونه محافظ گذاشتیم اما باید اینجا رو هر چه سریع‌تر ترک کنیم.
برهام که تا حد امکان سعی میکرد وارد بحث آن‌ها نشود دیگر دلش طاقت نیاورد:
_ رونیکا من بهت حق میدم که از ما دلخور بشی و نخوای ما رو ببخشی اما الینا راست میگه هر چه سریع‌ تر باید بریم.
رونیکا نگاهی غمگین به برهام انداخت و با کنایه گفت:
_ همه‌ی اونایی که بهشون اعتماد داشتم رو، تو یه شب از دست دادم ،آرشام شده آدم بده ،الینا اونی نبوده که نشون میداده و تو...
صدای شکسته شدن چیزی درون آشپزخانه و پشت سرش جیغ سارا حرف رونیکا را نصفه گذاشت.
هر سه هراسان نگاهی به هم انداخته و سراسیمه به آشپزخانه دویدند.
از دیدن فردی تماما سیاه پوش که با چهره‌ی کریه کنار پنجره‌ی شکسته ایستاده بود، خون در رگهای رونیکا منجمد شد.
مرد سیاه پوش که مردمک چشمانش به قرمزی میزد، نیشخند هولناکی زده و گفت:
_کارتون تمومه؟ شما احمق‌ها قراره به درک واصل بشید.
بعد از این جمله با سرعت زیادی نیروی سیاه رنگی از چوب دستی خود به سمت سارا پرتاب کرد که باعث فریاد رونیکا شد:
_ مادربزرگ...
در همین حین برهام با زیرکی زیاد سمت سارا جهید و درحالی که با قدرت نوری سمت آن مرد پرتاب میکرد سارا را در آغوش کشیده و غیب شد.
در همین حین مرد سیاه پوش جا خالی داده و به گوشه‌ای دیگر جهید. نگاهی به رونیکا انداخت و زبانش را به حالت چندش آوری روی لبش کشید، سپس با حالتی مشمئزکننده گفت:
_ تو رو زنده میخوام.
رونیکا هراسان قدمی به عقب برداشت و با صدایی که لرزش در آن مشهود بود زمزمه کرد:
_ جلو نیا وگرنه بد میبینی.
همین که مرد خواست به سمت رونیکا یورش ببرد، الینا فرز و چابک وردی عجیب را فریاد زده و با کف دستش نیرویی نامرئی به سمت او پرتاب کرد.
با برخورد نیروی الینا به آن مرد بلافاصله هیکل کثیفش پخش زمین شده و خونی سیاه رنگ از بدنش جاری گشت.
رونیکا که مات و مبهوت به این اتفاق‌ها خیره شده بود، لحظه‌ای بعد به خود آمده و به دنبال سارا نگاهش را در اطراف چرخاند.
بلافاصله سارا و برهام در گوشه‌ی دیگری از آشپزخانه ظاهر گشتند.
رونیکا با گریه سمت آن‌ها دوید و سارا را در آغوش کشید. سارا که از دیدن این وقایع شوکه شده بود هیچ واکنشی نشان نداد. دیدن این صحنه‌ها برایش به قدری غیر باور بود که انگار در نوعی بهت و خلسه فرو رفته بود.
به محض این که رونیکا از آغوش سارا جدا شد متوجه خون در بازوی سارا گشت. شیون کنان به سمت برهام چرخید و ناله کرد:
_ برهام این خون چی..یه، مادر..بزرگم چش شده؟ بگو که حالش خوبه؟ وای خدای من...
نتوانست جمله‌اش را تمام کند چرا که با صدای بلند به هق هق افتاد.
همین که برهام خاست چیزی بگوید فربد ناگهان درون آشپزخانه ظاهر گشت و نفس زنان فریاد زد:
_ الینا همین الان منتقلشون کن، بهمون حمله شده تا نیروی کمکی برسه طول میکشه، سریع همه‌تون از این جا برید.
همه‌ی آن‌ها با ورود فربد تازه متوجه صدای زد و خوردی که از بیرون به گوش میرسید شدند.
الینا که کاملا هوشیار بود سری تکان داده و رو به پدرش گفت:
_ باشه فقط لطفا مراقب خودت و مامان باش.
فربد مهربانانه نگاهی به او کرد و بعد از آشپزخانه خارج شد.
بعد از این گفتگو قبل ازاین که رونیکا واکنشی بدهد، برهام و الینا آن‌ها را در آغوش کشیده و به سرعت نور ناپدید شدند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان میراث هلیوس(جلد دوم)
  • معصومه

    در پارت 460

    شبیه فیلم نارنیا بود🥺🥺🥺این پارت منو برد ب بچگیام

    ۱ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ای جانم🥰🙏

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 520

    یاد فیلم هری پاتر افتادم

    ۱ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    سپاس🙏

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 410

    بنظرم اتریسا یکوچولو برام مشکوکه حسم میگه هیچ کاریم نکرده هااا ولی خب

    ۱ ماه پیش
  • عطی

    1

    وای من فصل دومش خوندم یعنی دم نویسنده گرم مغزش دوس دارم واقعا خفن بود اگه بازم رمان دیگه ای نوشتی فانتزی اسمش بگو

    ۲ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • پناه

    3

    میشه جلد دوم رو هم توی بخش رمان های آفلاین قرار بدید خیلی ممنونم برا من سخته توی بخش آنلاین جلد دومش رو بخونم .. خیلی ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • پناه

    1

    میشه رمان رو در بخش رمان های آفلاین قرار بدید خیلی ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • چجوری باید سکه بگیر

    0

    چجوری باید سکه بگیرم

    ۵ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    از پشتیبانی کمک بگیرید

    ۵ ماه پیش
  • Panah

    0

    عالیههههههه ،سکه هم گرفتم چرا باز نمیشه🥲

    ۶ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم لطفا به پشتیبانی پیام بدید🙏🌱

    ۶ ماه پیش
  • نجمه خواجه

    در پارت 140

    عالیییییییه

    ۸ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    سپاس فراوان🌷🌷

    ۸ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۷ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم🌷

    ۷ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 70

    واقعا رمانتون عالیه من که خیلی هیجان دارم که کامل بخونمش ،

    ۷ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر قشنگتون🌷

    ۷ ماه پیش
  • سلام رمانت خیلی قشنگ

    در پارت 10

    اما من فقط جداول در دنیای رمان خوندم جلددوم میتونم از گوگل سرچ کنم حرام ک نیست ممنون میشم جواب بدین؟؟

    ۸ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز مرسی که پایبند به اصول هستید کاش همه مثل شما باشم نه اگه هزینه رو پرداخت کنید یا با سکه مطالعه کنید هیچ اشکالی ندارد💗🌷

    ۸ ماه پیش
  • سندس

    در پارت 20

    من دارم از گوگل میخونم اشکالی نداره؟؟؟

    ۸ ماه پیش
  • اکرم قنبری

    در پارت 40

    راستش یاد قصه های مادرم افتادم وکلی خاطره خوب برام زنده شد ممنونم

    ۱۰ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    چقدر خوشحال شدم از این حرفتون🥺❤️خدا مادرتون رو حفظ کنه خوشحالم که تونستم حس خوبی رو در وجودتون ایجاد کنم

    ۱۰ ماه پیش
  • Raheleh

    در پارت 140

    بله خیلی خوبه

    ۱۱ ماه پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • پوچ

    در پارت 140

    نمیدونم ....

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟