رمان پایگاه ویژه (جلد دوم)
- به قلم سارا هاشمی (اعتماد)
- ⏱️۲۱ ساعت و ۵۱ دقیقه
- 77.3K 👁
- 489 ❤️
- 299 💬
پایگاه ویژه در اصل یه مرکز خاص توی اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس و یا مشکل دار رو می دن که حل کنن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده .
- تو خیابون!
- سهند!؟
سهند نفس عمیقی کشید:
- یه جا بهم آدرس بده ! چیزی نمی خورم ...
آلما مثل همیشه چند ثانیه به جمله اش فکر کرد!
- نفهمیدم!
- البته اگر حال داری، بیکاری ! اگر ... دوست داری !
از سهند بیشتر از این هم توقع نداشت تا دلتنگی اش را به گوشش برساند.
- هم حال دارم ، هم بیکارم و هم دوست دارم! هوا سرده اما، یا باید بریم کافه ای جایی، یا این که ...
می خواست اسم خانه را بیاورد اما ترجیح داد، سکوت کند تا سهند بپرسد:
- یا ؟
- نمی دونم خب ! دیگه جایی نمی شه رفت که! تو هم می گی چیزی نمی خوری!
- زوده!
- آره !
سهند نفس عمیقی کشید:
- من نزدیک خونه ات هستم ... نرسیده به میدون منتظرتم ..
آلما تنها باشه ای گفت و تماس قطع شد. اصلا فکرش را هم نمی کرد امروز را این جور به اتمام برساند! دیدن سهند، ضربان قلبش را بالا برده بود. آن قدر دلتنگش بود که با تمام سرعتی که ترافیک خیابان اجازه می داد، رانندگی کرد تا چند دقیقه ی بعد، ماشینش را پشت ماشین سهند پارک کند! سهند به در ماشین تکیه زده و به او نگاه می کرد! سریع از ماشین پیاده شد و با همان لبخند همیشگی ، رو به روی سهند ایستاد:
- سلام! خوبی؟
- سلام! چند بار می پرسی؟!
سهند در ماشین را باز کرد و سوار شد:
- بشین ... هوا سرده ..
آلما ماشین را دور زد و زمانی که سهند مشغول تنظیم صندلی اش بود، سوار شد.
- هوا خیلی سرد شده! برف تو راهه!
سهند نیم تنه اش را مثل او چرخاند و بی توجه به دردی که خط اخم را روی پیشانی اش انداخت، جواب داد:
- زمستونه ها! الان نباره کی بباره؟ از پایگاه چه خبر؟
آلما شانه اش را بالا انداخت:
- هیچ! خوبه همه چی ... جای شما خالیه فقط!
چشمکی به سهند زد تا او نگاهش را به رو به رو بدوزد:
- خوبه!
احساس پیچیده ای داشت! آن همه شوق، حالا که کنار آلما بود، هیچ شده بود! حال خودش را می فهمید. حس هایش آزارش می داد. دست روی صورتش کشید و با صدای آلما دوباره نگاهش کرد:
- چرا این قدر کلافه ای؟ خسته شدی؟
-ـ ....
- ها سهند؟ این جور خودتو آزار می دی! به نظرم با سرهنگ صحبت کن، بیا حداقل چند ساعتی رو توی روز پایگاه!
سهند نفس عمیقی کشید:
- نمی شه! خلاف مقرراته! من نمی تونم بیام پایگاه پامو بندازم رو پام!
- سخت می گیری! به نظرم می شه!
خونسردی آلما و دردی که برای حال الانش نبود، اعصابش را بهم ریخت:
- خیلی خب ! ممنون! بفرما برو خونه ات!
ماشین را روشن کرد و آلما با تعجب پرسید:
- چی شد؟
- هیچی ! بفرما برو ! می خوام برگردم!
- همین ؟!
چشم های عصبانی و دلگیر سهند، به صورتش دوخته شد:
- بله همین! بفرما!
نگاهش را بعد از این همه مدت، آلما به خوبی می شناخت. عصبانیتش را درک می کرد. باید صبور می شد، این تنها جمله ای بود که بارها با خودش در روز تکرار می کرد. لبخند زد و بی توجه به نگاه سهند، سرش را روی بازوی او گذاشت:
- همینم برای من خوبه!
گرمای تنش را سهند حس کرد. کشش تنش بیشتر از قبل شده بود و نمی خواست بی قرارش کند:
- پاشو برو پایین!
- چند دقیقه! دلم برات تنگ شده بود! تو چی ؟
سهند جواب نداد تا او سرش را کمی بالا بگیرد و نگاهش روی گردن و صورت سهند بچرخد:
- می دونم دلت برام تنگ شده بود!
اخم و خشمی که میان چشمان سهند می درخشید هم نتوانست مانع خنده اش شود. انگشتانش بالا رفت و به آهستگی روی چانه ی سهند حرکت کرد:
- دوستت دارم سهند! چه بداخلاق باشی چه خوش اخلاق!
سهند می خواست سرش را عقب بکشد اما دستان آلما نگذاشت:
- نرو! باید حتما بهت بگم محتاجتم؟ اون وقت خودتم دلتنگی، از دست من ناراحت بشی؟
سهند چشمانش را روی هم گذاشت.
- من نمی خوام آزارت بدم سهند. اینو نه به تو، که به خودم قول دادم!
حرف هایش، آب خنکی بود روی آتش خشمی که بی جهت زبانه می کشید! از دست خودش بیشتر ناراحت و دلگیر بود. از این حس های متناقض و درمانده اش ... نفسش شبیه یک آه عمیق، بیرون آمد.
علی رضا
1سلام آیا جلد چهارم دارد با تشکر
۲ هفته پیش...
0وایی خیلی رمان خوبی بود🎀🩷 من منتظر فصل 3 میمونم و لطفاً فصل 3 رو بنویسید🫶 و اگر کسی می دونه که این رمان در جاهای دیگه ادامه داره و دارن فصل 3 رو مینویسن لطفاً بهم بگه چون من واقعا این رمان رو دوست داشتم
۲ ماه پیشملورین
0ببخشید اسم جلد اول رمان چیه؟ هرچی میگردم تو دنیای رمان نیستش میخام شروع کنم ولی فقط جلد دوم هست همی که نوشته پایگاه ویژه جلد دوم
۲ ماه پیشتنها دهقان
0رمان خیلی خوبی بود ولی آخرش واقعا هیچ یعنیاگه قسمت سوم نباشه هیچه
۲ ماه پیشلیلی
1رمان قشنگی بود منم هرروز عادت کرده بودم بخونمش حیف امیدوارم بتونم ادامه ی رمان رو که هنر دست نویسنده ی خوش قلم هست پیداکنم خیلی ممنونم ازایشون درضمن خواهشم ازخانم هاشمی عزیز اینه که جلد ۳ و۴ روهم دردنیای رمان قراربدن
۳ ماه پیشعسل
0ببخشید فصل سه نمیاد ؟!
۳ ماه پیشزیاد هیجان انگیز نیس
0در کل رمان بدی نیست اگر یکم بیشتر رازآلود بود بهتر بودد
۴ ماه پیشهانیه
1سلام لطفاً جلد های بعدی این رمان رو در برنامه قرار بدین لطفاً
۵ ماه پیشآوینا
0عالی بود.کی میتونیم فصل سوم رو با قلم زیباتون مطالعه کنیم؟
۵ ماه پیشزهرا
0میشه کمکم کنی عزیزدلم
۵ ماه پیشزینب
1سلام من جلد سوم رمان پایگاه ویژه رو دانلود کردم خوندم.اما هرچی میگردم جلد چهارم رو پیدا نمیکنم. میشه بگید شما. چطور پیداش کردید؟
۱۰ ماه پیشحنانه
0از کجا خوندینش؟میشه بگید
۸ ماه پیشمینا
0از کجا جلد سوم رو خوندی من هرچی میگردم پیدا نمیکنم ک
۵ ماه پیشزینی
2سلام خیلی رمان قشنگ و با محتوایی همه چی قشنگ کنار هم چیده شده و اصلا از این شاخه به اون شاخه نشده خواهش میکنم هرچه زودتر فصل سومش هم بزارید که خیلی محتاد به خواندنش شدیم
۵ ماه پیشجانا
0سلام جلددوم پایگاه ویژه ناقص مونده ادامه رمان روهم بزارین واقعا رمان خیلی قشنگ ومفیدی هست
۷ ماه پیشوالا من انگلیسی هم
0سرچ کردم ولی نیومد اگه کسی میدونه بگه لطفا
۷ ماه پیشمریم
0پس بقیه داستان چی جلد سوم داره؟؟؟؟
۷ ماه پیش
تینا
0عالی بود واقعا ارزش خواندن داره....ممنون از نویسنده