دوست داشتی؟
رمان ستون فقرات شیطان اثر محدثه فارسی

رمان ستون فقرات شیطان

  • زبان فارسی
  • 79K 👁
  • 294 ❤️
  • 286 💬

خلاصه رمان ستون فقرات شیطان

یه دختر، که میون یه دنیای ترسناک گیر میفته! یه دختر که توی این خونه نفرین شده؛ اسیر شده و با تمام وجود آرزوی مرگ می‌کنه... یه دختری که از جای جای اون خونه می‌ترسه... یه دختر که از لالایی های کودکانه هم می‌ترسه. از عروسک‌های پارچه‌ای! این دختر، از همه چیز " وحشت " داره! از شیطانی که اون جا زندگی می کنه و اون هر لحظه با چشمش، ستون فقرات شیطان رو با چشم مشاهده می کنه!

قسمتی از متن رمان ستون فقرات شیطان

با اخم گفتم:
-غلط کرد!
پوفی کرد و گفت:
- به جای اینکه غیرتی بشی؛ بلند شو بیا سرکار!
لم دادم رو مبل و گفتم:
- حال ندارم!
صدای جیغش از اون‌ور تلفن، باعث شد بخندم.
- مــاحــــی!
- جونم عزیزم؟ اصلا وظیفت رو انجام دادی. حقت بود!
و بعد قطع کردم. با لبخند، بلند شدم و لباسام و درآوردم. یه راست رفتم تو حموم. زیر دوش یاد بچه افتادم. قیافش یه‌طوری بود، ولی خوشگل بود!
وای یعنی میشه من برم اون‌جا؟
از حموم در اومدم و حوله رو تنم کردم. رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم. چی داریم بخوریم؟
دینگ، دینگ! صدای زنگ آیفون بود؟ کی می‌تونست باشه؟
من که کسی رو نداشتم. بدبختی آیفون هم تصویرش خراب بود!
از آشپزخونه اومدم بیرون و به سمت آیفون رفتم، برش داشتم وگفتم:
- کیه؟
صدای خش‌خش اومد. بیخیال دکمه رو زدم و یه گوشه وایستادم ولی در رو باز نکردم. نمی‌شد اطمینان کرد؛ بعد از دقایقی صدای زنگ در هم به صدا در اومد. ازچشمی نگاه کردم؛ میلاد؟ وات؟
سریع حوله رو محکم کردم. یه چادر هم دم دستم نبود! دوباره زنگ زد.
مجبوری از هول، در رو باز کردم. سرش پایین بود، کم‌کم آورد بالا.
پشت در قایم شده بودم و فقط کله‌م معلوم بود!
- سلام آقا میلاد.
لبخند محجوبی زد و گفت:
- سلام ماحی خانوم، احوالتون؟
تشکر کردم و لبم رو گاز گرفتم. نگاهش رفت سمت دیگه‌ای، نگاهش رو دنبال کردم و به شاخه‌ای از موهای طلایی خیسم، رسیدم. سریع کردمش تو کلاهم و گفتم:
- بفرمایید، کاری داشتید؟
هول نگاهش رو گرفت و گفت:
- اِم، چیزه...
جعبه پیتزا رو گرفت سمتم و ادامه داد:
- دیدمتون خسته از راه اومدید. گفتم شاید حوصله غذا درست کردن نداشته باشید؛ برای همین براتون پیتزا آوردم.
یکمی بهم برخورد. با اخم گفتم:
- ممنون، ولی من صدقه‌بگیر نیستم!
با تعجب و بهت گفت:
- ماحی خانوم؟ من اصلا منظورم این نبود به خدا.
یکمی بغض کردم، اه!
کلافه دستش رو کرد تو موهاش و گفت:
- من فقط فکرتون بودم. همین! اصلا، اصلا...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- ممنون آقا میلاد. چند میشه؟
چیزی نگفت و عصبی به زمین چشم دوخت. برای همین در رو نیمه‌باز گذاشتم و به سمت کوله‌م رفتم؛ و پول از توش در آوردم. برگشتم و در رو باز کردم؛ ولی اثری از میلاد نبود؛ جعبه پیتزا هم روی زمین بود! لبخند زدم. چرا یه لحظه در موردش بد فکر کردم؟ اون بنده خدا فقط...
هوف ولش کن! خم شدم و جعبه پیتزا رو برداشتم، در رو بستم و نشستم روی مبل. خوب خداروشکر اینم از ناهارمون!
با شکمی پر و چشم‌های خسته روی همون مبل خوابم برد. توخواب یه چرت و پرتای عجیبی می‌دیدم! همه خوابم سیاه بود! انگار در خلاء بودم.
با سر و صورتی پر از عرق، از خواب بیدار شدم. چقدر هم گلوم خشک شده بود! خواستم بلند بشم، ولی بدنم سنگین شده بود؛ انگاری که یه تریلی هجده چرخ از روم رد شده بود! دستام رو گذاشتم روی مبل و فشار وارد کردم و بلند شدم.
تق‌تق استخونام بلند شده بود. آخ که چقدر بدنم درد گرفته.
بله! من با این وضعیت و پنجره باز، به‌به! معلومه هیکلم سرما خورده. به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم؛ قرص سرما خوردگی بزرگسالان و در آوردم و با یه لیوان آب خوردم.
با صدای زنگ گوشیم، سریع در یخچال رو بستم و پرواز کردم سمت گوشیم.
انگار نه انگار که الان بدنم درد می‌کرد! به صفحه گوشی نگاه کردم؛ یه شماره ناشناس بود. سریع جواب دادم:
- الو؟
صدای مردونه قشنگی پیچید توی گوشم:
- سلام خانم پارسا.
با اینکه می‌دونستم کیه؛ ولی خودم رو زدم به اون راه و گفتم:
- سلام، شما؟
- مرادی هستم... صاحب اون آگهی.
ذوق‌زده گفتم:
- بله، بله یادم اومد! خوب هستین شما؟
خنده مردونه‌ای کرد و گفت:
- سپاس گزارم، می‌خواستم بگم که، اوم شما استخدام هستید؛ می‌تونید تشریف بیارید.
جیغ زدم:
- جدی؟ چاکریم به خدا!
با تعجب گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ستون فقرات شیطان

  • zizi

    0

    داستان قشنگی بود

    ۶ روز پیش
  • ایدا

    0

    خیلی قشنگ بود کاش فصل دوم هم داشت

    ۲ هفته پیش
  • samin

    1

    خیلی باحال بودد دمت گرم بابا😂😍

    ۳ هفته پیش
  • تبس گلی

    2

    زیبا بود و بین اون همه ترس با یاد خدا و بودنش و در آخر نجاتی ک از طرف خدا بود باعث دلگرمی شد🙂 ↔️❤️

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    قشنگ بود،کاش آخرش مشخص میشد که این خدمتکارها انس بودن یا جن😂🫤

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی عالی ولی اطلاعات زیادی داشتی و اگه اخر رمان اون دوتا زوج بهم می رسیدن بهتر بود

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه

    2

    خیلی خوب بود یادآور این بود که آدمی خیلی زود گول وسوسه ها شیطان میخور ولی خدا بخشنده است. توبه پذیره از همه مهم تر وقتی خوندم احساس می کردم یکی پشت سرمه از خونه میزدم بیرون

    ۴ ماه پیش
  • hasti

    3

    خیلی قشنگ و باحال بود کاش فصل دوم هم بیاد آخه هنوز میلاد با ماحی ازدواج نکردند (نمی دونم چرا حس میکنم قراره ازدواج کنن) حتعا اون بابا هه هم نیومد کلن باید فصل دو هم بیاددددد

    ۵ ماه پیش
  • mater

    0

    سلام چه جوری بخونمش؟

    ۵ ماه پیش
  • عاطی

    0

    داستان خیلی خییلی جذابی بود من خیلی پسندیدم و واقعا ترسیدم اولین بار بود می ترسم و دست نویسنده گل درد نکنه سپاس از شما

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    1

    اتاق کاهگلی جلد دومش جنگیری شیدا هستش عالیه

    ۵ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    4

    بچه ها لطفا رمان ترسناک که قسمتاش زیاد باشه معرفی کنید 😘😘😘

    ۵ سال پیش
  • کبری قشنگه

    24

    من تو عمرم یه بار رمان ترسناک خوندم اونم تا یه سال میترسیدم برم دستشویی اسمش پنجمین نفر بود.پیشنهاد میکنم بخونی

    ۵ سال پیش
  • سحر

    9

    آره رمانش خیلی قشنگه ولی یکم هم ترسناک کلا من خودم ترسویم ولی اینو که خوندم دیگه رسما از بس ترسیدم رفتم اون دنیا و برگشتم🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ سال پیش
  • کبری قشنگه

    11

    بعد این رمان دیگه سمت و سوی رمان ترسناک نرفتم،بابا همش توهم میزدم یکی دنبالمه😑😂

    ۴ سال پیش
  • سحر

    2

    آره منم بعضی موقع ها اینجوری میشدم مامانم میگفتم مگه دیونه شدی میگفتم نه یکی دنبالمه🤣🤣

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    4

    وای آره پنجمین نفر واقعا وحشتناک بود بخاطر همین دیگه جرات خوندن رمان ترسناک ندارم😥

    ۴ سال پیش
  • Leila Kh

    1

    اون که عالی بود...حرف نداشتتتتت

    ۲ سال پیش
  • آوین

    10

    هیچکسان

    ۳ سال پیش
  • Ati

    9

    رمان اتاق کاهگلی دوجلدی به شدت پیشنهاد میکنم علاوه بر ترسناک بودن و ژانر معمایی فوق العده به شدت پر معنی و تاثیر گذار

    ۳ سال پیش
  • ،،،،،،،خدا،،،،،،

    6

    این رمان خیلی خوب بود هم ترسناک بود و هم به ما یادآوری میکرد که خدا همیشه با ماست و حواسش به ما هست کمکون می کنه

    ۳ سال پیش
  • ملیسا

    1

    ناقوس،نفرین یک جسد دو جلد جلد دوم هم اسمش جادو خیلییی قشنگا

    ۳ سال پیش
  • ملیسا

    0

    ناقوس دو جلده نفرین یک جسد دو جلده اسم جلد دوم جادو

    ۳ سال پیش
  • یه بنده خدا

    0

    بااینکه تعدادقسمتاش کم بود ولی رومان زیبایی بود واینکه نویسنده سعی کرده بود وسوسه های شیطان رو دمقابل انسان توصیف کنه در کل قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • مینا

    2

    رمان خیلی خوبی بود و قسمتای ترسناکشم خوب بودن و توصیه هاش دربرابر تسلیم نبود دربرابر شیطان هم خیلی خوب و تاثیر گذار بودن.

    ۳ سال پیش
  • سوما

    0

    رمان سایه یمن رو بخوان در بخش رمان آنلاین خیلی ترسناک اس

    ۱ سال پیش
  • نیکا

    0

    رمان محله ممنوعه دو جلد داره و تو همین برنامه هم هست و من پارسال خوندمش و دوسش داشتم، هیچکسان هم تا جلد 3 خوندم ولی چهار رو نه ، رمان دختری با چشمان سرخ ، روهان اینا هم ترسناک و طولانیه

    ۷ ماه پیش
  • ونوس

    0

    قشنگ بود ولی چرامادر حنای بیچاره نجات پیدانکرد؟حیف....

    ۷ ماه پیش
  • نازی

    0

    خیلی رمان زیبایی بود ممنونم از نویسنده اش

    ۷ ماه پیش
  • Moni

    0

    خیلی قشنگ بود و خیلی خوشم اومد

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!