پارت صد و ششم :

امیرمسعود، همان‌طور که به نقطه‌ای در تاریکی زل زده بود، با صدایی عجیب و خش‌دار زمزمه کرد:

— پس تو می‌دونستی.

شیدا به گریه افتاد… با بغض پلک زد و زمزمه کرد:
— من… من…

امیرمسعود سرش را آرام خم کرد و به دفترِ خاطره زل زد. نیشخندِ دندان‌نمایی زد و با بغضی خفه گفت:
— عجیبه، مگه نه؟ این‌که خاطراتِ عشقتو بخونی… ولی توی هیچ کلمه‌ای از عشقش به تو نگÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یک هیچ

    2

    مرجان..چرا اشکم نمیاد ..مرجان چیکار کردیی مرجان اشکم نمبادد مرجان اگه نیاد سکته میکنمم مری..

    ۴ هفته پیش
  • ستا

    0

    دارم میمیرم از غم ..

    ۲ ماه پیش
  • ....

    1

    وای الان که وحشی بازیامو دراوردم و آروم شدم دارم نتیجه اخلاقی می گیرم😐💔 خیلی وقتا اون چیزی که داریم خودمونو تیکه *** می کنیم تا بهش برسیم، دقیقا جلو چشمامونه (داریمش)

    ۴ ماه پیش
  • ....

    2

    از شدت غم و غصه دارم خودمو می کوبونم تو در دیوار😭

    ۴ ماه پیش
  • ....

    0

    وای وای وای وای من بعد از این پارت دیگه اون آدم سابق نشدم😭 امیرمسعود یندبثندینیدثنیدیمدینیایتیتیتیتیتی

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    2

    ویولت احمق ، ویوووولت 😭روحان پیشت بود و بازم اونو نشناختی!!!

    ۶ ماه پیش
  • Yalda

    0

    واای وااای وااای بمیییرمممممن😭😭😭😭 دستامو گرفتم جلو دهنم از گریه جیییغ نکشممم فققط😭😭😭😭 تمام مدت روحان کنارت بود و تو داشتی تلاش میکردی با مردن بهش برسیی😭

    ۷ ماه پیش
  • محدثه

    0

    مرجان چرا با ما اینکارو کردییی😭😭😭😭😭 دیگه وقتی ناامید شده بودیم فهمیدیم حدسمون درسته😭😭😭چرا الانننن چرا یذره زودتر نشددد😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • Hamraz

    0

    میدونستم روحانه میدونستم وای😭😭😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • مری

    1

    این خیلی غم انگیزه نمیتونم دیگههه کاش بهم میرسیدن😭😭

    ۷ ماه پیش
  • پری قصه ها

    4

    والا انقدر اشک ریختم مامانم فکر می کنه روانی شدم، یکم دیگه منم بستری میکنن تیمارستان

    ۹ ماه پیش
  • Hasti

    3

    موافقم. بعد پیرانا این دومین رمان از مرجان بود که تونست من رو با رویاش به نابودی برسونه

    ۹ ماه پیش
  • دنیز؛

    5

    میدونستمممم میدونستم خودشههه😭😭😭بمیرم برات وای دوباره نرسیدن بهشو تجربه کرد 😭😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • سروه

    3

    همون جایی که بعد از دو سال ویولت از کما بیرون اومد و امیر مسعود هنوز منتظرش بود و وقتی از عشقش به شیدا گفت که هیچ وقت از دوست داشتن ویولت پشیمون نشده احساس کردم باید روحان باشه نگاهش و حرفاش😭😭ولی خیلی گناه داشتن

    ۹ ماه پیش
  • Helia

    0

    خدایا این همه درد بس نیست براشون

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️