همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت دوم :
چون ما با خانواده ی پدریم رابطه نداشتیم. دلیلشو نمی دونستم، پدر فقط تلفنی با عمو رابطه داشت و می دونست پسرش کشتی گیره.
بعد از خاموش شدن تلویزیون، یه نفس راحت کشیدم.
ـ خاطره جان برو به درسهات برس. دیگه خیالت راحت باشه. من و بابات میریم یه چرتی بزنیم. من پیششم.
ـ باشه... پس من رفتم.
مامان در اتاق رو که باز کرد، دوباره حرصم گرفت. وقتی تازه به این خونه اومده بودیم، چقدر اصرار کردم که اون اتاق نورگیر مال من باشه، ولی قبول نکردند. اصلا زن و شوهر دستشون توی یه کاسه بود. مدام برام دلیل می آوردن.
خوبه حالا تک فرزند، تک دختر،ته تغاری، فرزند ارشد، همه و همه من بودم.
حسابی حوصله ام سر رفته. نه خواهری، نه برادری، تنها توی خونه حوصله ام سر میره.
با صدای بلبلم فهمیدم نه، اونقدرهام تنها نیستم. با نوک زدن به میله های قفسش به من می گفت که آزادش کنم. آخه هر چند وقت یک بار، این کار و میکردم...آزادش میذاشتم تا توی اتاق پرواز کنه. حالا بماند که بعدش یک ساعت مشغول تمیز کردن خراب کاریهاش بودم. این قدر درگیر مسابقات کشتی بودم که خرگوش دم کوتاهم رو به کل فراموش کردم.
هویج و کاهو به دست به سمت انباری رفتم. اونقدر گرسنه اش بود که حتی برای نوازش های من هم جلو نیومد و سریع مشغول خوردن هویج و کاهو شد.
راسته که میگن آدم گرسنه دین و ایمون نداره ها.
به سرم زدم و گفتم:
-خودت میگی آدم! این که حیوونه دیوونه.
بعد از تمیز کردن جای خرگوش، به آشپزخونه رفتم و برای شام دم پختک گذاشتم.بعد از خوردن شام بابا گفت:
ـ دستت درد نکنه دخترم، دستپختت عالیه.
وقتی بابا اینو گفت کلی ذوق کردم. اصلا بابا همیشه هوامو داشت و نازمو می کشید. آخ که چقدر عاشق این تعریف کردنهاشم. وقتی ازم تعریف می کنه کلی اعتماد به نفسم میره بالا.
خیلی دلم میخواد برم و بغلش کنم. بگم باباجون آخه دم پختک تعریف داره که تو اینقدر منو لوس می کنی؟
من عاشق بابامم. البته مادرمم همینطور، ولی بابامو بیشتر دوست دارم. آخه دخترها بابایی میشن دیگه.
بعد از اینکه کل این حرف ها رو توی ذهنم گفتم، به این جمله بسنده کردم.
ـ خواهش می کنم بابایی، نوش جونتون.
ـ خاطره جان، تودیگه خسته شدی مادر. من ظرفها رومی شورم.
ـ نخیر مامان خانوم. شما با این کمر دردتون؟... اصلا نمیشه.
تلفن زنگ زد و مامان مشغول حرف زدن شد. زود همه ی ظرفها رو شستم و خواستم سماورو روشن کنم که مامان گفت:
ـ خاطره جان، ملیحه خانم زنگ زد که من و آقات برای شب نشینی بریم خونه شون. نوه اش هم میاد پیشت که توام تنها نباشی و یکم ریاضی باهاش کار کنی.
ـ مامان جون نگو که به فکر من بوده که تنها نباشم. میخواد از شر نوه اش راحت بشه. اونو دکش می کنه اینجا تا مخ منو بخوره، ولی باشه... شما برید خوش بگذره.
مامانم خندید و گفت:
ـ راست میگی وا... . اگه ناراحتی زنگ بزنم قرارمونو کنسلش کنم.
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ ای ول مامان خودم... کنسلو از کجا یاد گرفتی؟
مامان به سمت اتاقش می رفت تا آماده بشه و اصلا حواسش نبود نظر منو برای رفتنشون پرسیده.
اولا خودت کم از این کلمه ها به کار نمی بری. دوما توی این جلسه ها که با خانومها می ذاریم، زیاد از این کلمه ها استفاده می کنن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hosna
0خیلی عالیی بود
۱ سال پیشffaamm
0پارت ها رو طولانی تر می نوشتم
۱ سال پیش.
0خیلی خوب بود
۱ سال پیشگل
0عالی بود.....
۱ سال پیشSatgin
0لذت بخشه خوندنش
۱ سال پیشآسنا
0آیا واقعا دزدیده شده؟
۱ سال پیشمحدثم صداکن خانم ام
0تا اینجا خوب بوده . بنظرم بهتر هم میشه
۱ سال پیشمهرانه
0رمان خیلی دوست داشتنی هست ممنون بابت منتشر رمان 🥹🥰😘
۱ سال پیش❤️✨
2چقد این بشر ب فکر مادرشه🥲
۱ سال پیشفاطمه سلیمی
0سعیده جان قلمتون در عین سادگی و زیبایی، بسیار روان هست . من این نوع قلم رو خیلی دوست دارم . و اینکا وقتی داستان عاشقانه برای خوندن انتخاب میکنم ، دوست دادم از همون ابتدای داستان ، عاشقانه های داستان شروع بشه
۱ سال پیشریخاننن
0قشنکه تا ایتجا
۱ سال پیشزینب
0بامزه دست درد نکن نویسنده
۱ سال پیشخماری
0پارت هاش بیشتر باشه بهتره
۱ سال پیشیاسی
0تا اینجا که خیلی قشنگه ولی نمیشه کلا برای خودت دانلود کنی؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلا
0تااینجا که خوندم خیلی ازش خوشم اومد