دوست داشتی؟
رمان اشپز باشی اثر محمد ستاری

رمان اشپز باشي

  • زبان فارسی
  • 78K 👁
  • 55 ❤️
  • 169 💬

خلاصه رمان :

راجع به دختري به اسم سوگل هست که پدرش صاحب يکي از بهترين رستوران هاي شهر تهرانه و دنبال يه سري اشپز ماهر هستن... در اين بين با دانيال پسري شوخ، مغرور و البته همه روز و شبش با تلافي ميگذره اشنا ميشن...که به عنوان سر اشپز رستوران معروف اشپز باشي انتخاب ميشه...دانيال از اول سر شوخي و البته تلافي رو با سوگل باز ميکنه و........... پايان خوش...

قسمتی از متن رمان اشپز باشي

بابا-ببينم چيکار ميکني...
-قطعا بهترينو انجام ميدم...
بابا-ميدونم...حالا چي بخوريم؟
-منکه مثل هميشه قهوه ي تلخ تلخ...
بابا-منم که هميشه شيرين شيرين...
با اين حرف بابا دوتايي زديم زير خنده...
بابا-خانم مديري دوتا قهوه يدونه تلخ و يدونه شيرين بفرستين اتاق من...
با بابا قهوه خورديم و من با گفتن با اجازه اي از اتاق بابا خارج شدم.در اتاقو باز کردم و با ديدن صورت مرجان فهميدم که اومده...
مرجان-سلام...
-سلام بالاخره اومدي...جزوه ها کو؟
تعظيمي کرد و گفت: روي ميزتون بانوي من...
-خفه شو بابا...
به طرف ميز رفتم و با گرفتن جزوه توي دستم يا حسيني گفتم که هم ترانه و هم مرجان دوتايي زدن زير خنده...
-خفه شين براي چي ميخندين...
ترانه-اونطوري که تو گفتي يا حسين کرم خاکي هم داخل خاک ميخنديد...
-واااي وااااي بامزه...حالا مرجان اين واسه جلسه ي پيشه؟
مرجان-پس چي فکر کردي؟...تازه ازش امتحان هم داريم...
با دوتا دستام محکم روي سرم کوبيدم که موجب شد بچه ها بيشتر از قبل بخندن...
-وااااي بدبخت شدم...
مرجان-بله وقتي تو رستوران لم ميدي و حسابدار بازي درمياري بايد فکر همينجاشم کني...
ديگه واقعا اعصابم بهم ريخت...از روي پارچ روي ميز يه ليوان اب ريختم و يه نفس بالا رفتم...
با مظلوميت و ناراحتي که هيچ هم به قيافه ي شيطون و شاد هميشگيم نميخورد گفتم: حالا چيکار کنم؟ بچه ها مشروط ميشم...
ترانه-وااااي سوگل شدي شبيه بچه ابتدايي ها که از مامانشون هزار تومن ميخوان واسه بستني بعد وقتي برميگردن لب و لوچشون پر از بستنيه شدي...
-ترانه خفه شو...
مرجان-خب مرخصي بگير برو خونه تا يکم بخوني...
-اره حتما همين کارو ميکنم...
و سريع به طرف گوشي تلفن رفتم و شماره ي منشي رو گرفتم...
-خانم مديري وصل کنيد به اتاق اقاي شهرياري...
ساغر بله اي گفت و بعد صداي مهربون بابا توي گوشم پيچيد...
بابا-بله بفرماييد...
-بابا منم سوگل...
بابا-سلام دخترم بگو...
-وااااي بابا چند جلسه که نرفتم دانشگاه الانم مرجان جزوه اورده برام به چه حجيمي... ميخواستم اگه بشه برم خونه درس بخونم...
بابا-باشه دخترم کار تو ساعت چهار تموم ميشه ولي هروقت خواستي ميتوني بري...استخدام که نيستي...
-بله بابا ممنون...
بابا-باشه دخترم خداحافظ فقط بگو براي خودتو دوستات غذا بيارن چون مامانت زنگ زد گفت رفته ارايشگاه ناهارم خورده...به مرواريد خانم هم گفته ناهار درس نکنه...
-باشه بابا فعلا...
-خدانگهدار دخترم...
گوشي رو سرجاش گذاشتم و يکمي حالم جا اومد...دوباره شدم همون دختر خل و شيطون...برگشتم طرف ترانه و مرجان و با ذوق گفتم: اماده ايد يه ناهار مجلل بخوريم؟
ترانه-دوباره خل شد...خدا به دادمون برسه...
مرجان هم ريز ريز مي خنديد...
مرجان-خيلي گشنمه...بريم غذا...
با حرف مرجان همگي بلند شديم و به طرف سالن غذاخوري راه افتاديم.
ترانه-ميگم مرجان تو اينهمه غذا کوفت ميکني چرا چاق نميشي؟
مرجان-وااا بگو ماشالا يني دوس داري چاق شم؟
ترانه-نه فقط يه سوال بود...
مرجان-ولي فک کنم امروز چاق شم...
ترانه-چرا؟؟؟
مرجان-اخه قراره حسابي از غذاهاي گرون قيمت بخورم...
ترانه-کوفت بخوري...
همگي رفتيم داخل سالن که يکي از گارسون ها روبه من گفت: خانم شهرياري بفرماييد ميزتون اماده س...
با تعجب گفتم: مگه ما ميز سفارش داده بوديم؟
گارسون-پدرتون سفارش دادن...
مارو به طرف ميزي که بابا سفارش داده بود برد و با ديدن ميز شش نفري که پر بود از همه چيز مرجان از خوشحالي غش کرد...
گارسون راشو کشيد و رفت و ماهم دور ميز نشستيم...
مرجان-وااااااي چه ميزي...
ترانه يه قيافه گرفت و بعدش هم گفت: مثلا اومده رستوران اشپز باشي...فکرکرده قراره بهش يه پرس جوجه با کره اضافي بديم...و بعدش هم يه پوزخند زد...
همه مشغول خوردن شديم و هرکس از يه چيزي ميخورد...من هميشه عاشق لازانيا بودم و داشتم لازانيا ميخوردم...
مرجان-وااااي سوگل من تاحالا بيف استراگانوف اينجوري نخوردم...چقدر خوشمزس...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اشپز باشي

  • رنیسا

    0

    من این همه وقتمو هدر دادم برای این ، لطفاً لطفاً لطفاً کسی که استعداد رمان نویسی ندارن نیاد الکی واسه خودش نویسنده بشه.🤬😒 تمام شیرینی رمان های عاشقانه شکل گیری عشق بین دو نفر هست ، ولی یهو پرید سه سال بعد ، آخه من الان چی بگم؟!؟!.

    ۲ ماه پیش
  • اتی

    0

    اخ اخ اخ شما همه درباره رمان نظر دادین ولی من خمش یاد دانیال مرادی زاده دانیال کمانگیر میوفتم

    ۲ ماه پیش
  • Sana

    1

    در کل یه داستان خوب بود ولی قلم نویسنده اصلا جالب نبود . داستان خیلی پیچیده بود شخصیت داستان زیادی از حد بی ادب بود که اصلا جالب نمی کرد رمان درهم برهم آخر داستان هم مشخص نشد چطوری بهم ابراز علاقه کردن پدر مادرش چیشد ارزش وقت گذاشتن خوندن نداشت

    ۲ ماه پیش
  • رنیسا

    0

    رمان مثل این سراغ دارین توی همین دنیای رمان؟ که فضاش آشپزی و قنادی واینا باشه

    ۳ ماه پیش
  • رنیسا

    0

    رمان مثل این سراغ دارین توی همین دنیای رمان، فضاش آشپزی و قنادی واینا باشه؟

    ۳ ماه پیش
  • واقعا هنگم .یعنی چی

    1

    نویسنده تو میخواستی یه رمان خوب بنویسی و همه موضوع هارو قاطی کردی خاستی خوب بشه ولی باید یک موضوع رو انتخاب میکردی

    ۴ ماه پیش
  • الیناز

    0

    کاملن مضخرف اصلن خوب نبود چرت

    ۴ ماه پیش
  • یه خواننده

    0

    ارزش خوندن نداشت

    ۵ ماه پیش
  • هانی

    0

    مزخرففففففف هیچ چیز مشخص نبود واقعا چی به چیه

    ۵ ماه پیش
  • ...

    2

    افتضاح بود هیچیش به هم ربط نداشت اصلا سکته چه ربطی به فراموشی داره امید داشت دختره تهدید میکرد که بخاطر به دست آوردنش هر کاری میکنه بعد یهویی با ترانه ازدواج کرد؟ بعد وسط کلی بدبختی و بدهی به مامانش میگه من میرم دیگه منو نمیبینی؟ اونم از اخر داستان که قدرت قلم نویسنده کاملا دیده میشه😐

    ۵ ماه پیش
  • مزخرف

    1

    خیلییی مزخرف

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    1

    داستان خیلی آماتور نوشته شده. شخصیت دختر داستان از همون اول که شروع شده همش بی دلیل با فحش و ادبیات بد صحبت میکنه حتی اگر بنا بود شخصیت دختر رو طوری نشون داد که مثلا یعنی بی ادبه هم باز اصلا موفق نبوده... اینقدر با هول و سریع داستان نوشته شده که انگار نویسنده میترسیده ایده ای که به سرش زده از یادش ر

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    2

    ادامه اش:نویسنده نتونسته شخصیت و جنسیت اصلی خودش رو از داستانش دور نگه داره مثلا من قبل از اینکه بفهمم اسم نویسنده محمد هستش با خودم گفتم نوع حرف زدن سوگل از زبان یک دختر نیست قطعا اینو یه پسر نوشته

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    افتضاح بود کاش بهتر می نوشتی آخرش و

    ۶ ماه پیش
  • عطیه

    4

    خیلی چرت بود.و یهو از وسط داستان پرید پایان

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    5

    یعنی چی که از رفتن خونه ی دانیال یه دفعه رفت سه سال بعد

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️