لیست کلیه پارتهای رمان همسایه قلبم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 37
-
رمان همسایه قلبم - پارت 1
فصل اول ـ مامان گل گاوزبون دم کشید؟ ـ آره دخترم ـ زود بریزش تو اون لیوان بزرگِ ـ حالا چرا لیوان بزرگ؟ تو فنجون همیشگیش ببر... زودتر سرد میشه. ـنه بابا... فنجونش کوچیکه و فقط یه فنجون میخوره. اثرشم کمه، تو اون لیوان بزرگه بریز. خودم تند تند فوتش می کنم تا سرد بشه. راستی قرص زیر زبونی های با...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 2
چون ما با خانواده ی پدریم رابطه نداشتیم. دلیلشو نمی دونستم، پدر فقط تلفنی با عمو رابطه داشت و می دونست پسرش کشتی گیره. بعد از خاموش شدن تلویزیون، یه نفس راحت کشیدم. ـ خاطره جان برو به درسهات برس. دیگه خیالت راحت باشه. من و بابات میریم یه چرتی بزنیم. من پیششم. ـ باشه... پس من رفتم. مامان در ...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 3
ابروهامو بالا انداختم و گفتم: ـ ایول با مرام. چی گفتی مادر؟ ـ هیچی برید به سلامت. ـ دختر بابا. تو که نمی ترسی؟ می خوای نریم؟ یا می خوای تو هم همراهمون بیا؟ ـ بابایی منو ترس؟ تازه شم تنها نیستم. نوه اش میاد اینجا. اولین بارمم که نیست. شمام که جای دوری نمیرید. همین روبه روهستید دیگه! بعد از ...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 4
ـ اینجا نیست؟ من اصلا حواسم به حرفهاش نبود و داشتم زور میزدم که درو ببندم تا برای انتقام از ماجرای نونوایی نیاد تو وترورمون نکنه. که با شنیدن صدای بابا خشکم زد. ـ کیه دخترم؟ دست از هول دادن در برداشتم و به بابا نگاه کردم. در باز شد و بابا اون پسره رو دید. ـ ببخشید آقا... منزل آقای وحیدیان؟ ...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 5
همچین با تعجب پرسید که گفتم حتما اینها تو خونوادشون کسی که به دانشگاه راه پیدا نکرده که این قدر شوکه شده. با غرور خاصی گفتم: ـ بله... چطور مگه؟ ـ من فکر کردم شما سیزده چهارده سالتونه... اصلا فکر نمی کردم. بقیه حرفشو نگفت و سکوت کرد. اعصابم به کلی خرد شد و با حرص گفتم: ـ خاله ریزه ام؟... آره....
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 6
در حال شنیدن حرفهای بابابودم که متوجه شدم... بله. ـ پسرم این اتاق بغل دستی اتاق خاطره مالِ تو. کجا میخوای بری تو این شهر غریب. تو باید تمریناتو خوب انجام بدی. نمی تونی همش تو راه تبریز تهران باشی که. خسته ی راه می شی و خودتو برای مسابقات نمی رسونی... مگه نه اینکه مربیت گفته این دوماهو توی تهران...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 7
با باز شدن پلک های مهیار غافلگیر شدم. ـ ای وای بیدارت کردم، ببخشید. حالا رنگ چشماشو هم دیدم. قهوه ای تیره. درست مثل رنگ موهاش. مهیار با دیدن من که بالای سرش ایستاده بودم و بهش زل زده بودم، هول کرد و پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ چرا اومدین بالای سرم؟ تازه یادم افتاد مثل دیوونه ها، بالای سرش ایستا...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 8
ـ دستت دردنکنه زن عمو. خیلی خوشمزه شده بود. اینقدر خوردم که فکر کنم وقتی فردا صبح روی ترازوی باشگاه برم کلی حرف از مربیم بشنوم و کلی بهم تمرین بده تا وزن کم کنم. ـ نوش جانت مهیار جان، ولی کار من نیست. خاطره جان درستش کرده. باز دوباره این با تعجب به من نگاه کرد. فکر کنم پیش خودش فکر کرده چون ریز...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 9
مامان مشغول گردگیری خونه شد و منم رفتم تاحیاط رو آب پاشی کنم و به خرگوشم برسم. جای دم کوتاهو که تمیز کردم، خواست از قفس بیرون بیاد که توی باغچه جولان بده که نذاشتم. صندلی های تا شده رو از انبار در آوردم و روی ایوون چیدم تا مهمون ها اگه خواستن بعد از شام به حیاط بیان جا برای نشستن باشه. پنجاه تا...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 10
فقط دیدم بعد از اینکه دمپاییمو از پام درآوردم استخونو برداشت و الفرار... ـ آهان. حالا شد. اونم فهمید با بدکسی طرفه. حالا برای امشب چی بپوشم . ـ آهان. این خوبه. یه تونیک سبز که بلندیش تاروی زانوم بود. من اصلا دامن نمی پوشم. با این هیکل دامن واسه چیم بود؟ خوب آرایشم چی؟ یعنی آرایش کنم؟ پس ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 11
ـ بده به من اتو رو، آخه تو که بلد نیستی چرا الکی تعارف میکنی؟ وقتی خواستم اتو رو از دستش بگیرم دستم به دستش خورد... زود دستشو عقب کشید. توی دلم کلی خندیدم. انگار من پسرم و این دختر ،بیچاره چقدر ترسید. لباسشو اتو کردم و دادم دستش. ـ راستی امشب مهموناتون کیا هستن؟ ـ مگه تو میشناسیشون که من اسما...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 12
حالا این آقا پسر کجاست؟ آهان دیدمش. توی حیاط کنار بقیه ی پسرها ایستاده بود. حالا چرا عصبیه و دستهاشو مشت کرده؟ جلو رفتم تا صحبتهای بین محمود و مهیار و بهتر بشنوم. ـ چرا جوابمو نمیدی آقا مهیار؟ این چند ساله کجا بودین ما شما رو زیارت نکردیم؟ تازه یادت افتاده یه عمویی هم داری؟ بیچاره مهیار سرش ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 13
صبح من و مهیار هم زمان از اتاقمون بیرون اومدیم. ـ سلام صبح بخیر پسرعمو. ـ سلام. چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ من هر روز این ساعت بیدار میشم تا برم نون بگیرم. بعد هم میرم دانشگاه. ـ من میرم نون میگیرم. حداقل تا وقتی اینجام این کار با من باشه؟ ـ نه تورو خدا پسرعمو. ـ چرا؟ چه عیبی داره؟ ـ هیچ عیب...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 14
ـ چشم حتما. مسیرمون یکی بود. ولی مهیار باید از دانشگاه به بعد ویه خط دیگه سوار میشد. تا سر تمرینش برسه. پخش ماشینو روشن کردم و دِ برو که رفتی. رانندگیم عجیب خوب بود. فقط نظر خودم نبود. آزیتا و ترانه هم گفته بودن. به اضافه اون پسر خوشتیپه که اون روز ماشینشو پارک کردم. خدایا آخه چرا سیب و به چلاق ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 15
خوب معلومه که سرمامیخوری. من که میدونم روت نمیشه اینجا بری حموم. بعد هم با سر خیس تو این هوا زدی بیرون. نگاه پدر و مادر رنگ دلخوری گرفت و مهیارو سرزنش کردن و مدام میگفتن مگه اینجا خونه ی غریبه است که تو خجالت میکشی از حموم استفاده کنی؟ منم حرصم گرفت و به اتاقم رفتم. پسره ی لوس، اصلا مراقب خودش ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 16
استاد که دیگه با روحیه بنده آشنا شده بود، اول از همه، منو صدا کرد تا حیوون مرده رو تیکه تیکه کنم. منم شیطون خوب میدونستم چه حیوونی رو انتخاب کنم. یه سطل بزرگو که از اول کلاس با بدبختی با خودم این ور و اون ور میکشوندمو پیش استاد بردم. میزو مرتب کردم، یه نگاه به وسایل مورد نیازم انداختم، همه چ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 17
نگاهشو از مار گرفت و به من که داشتم الکی گریه میکردم و داد میزدم مار... مار..خیره شد. سریع به سمتم خیز برداشت و با یه حرکت بغلم کرد و من به سمت دیگه ای برد و روی زمین گذاشت. وای خداجون این واقعا زورش زیاده ها! بعد هم رفت سروقت مار بیچاره پاشو روی سرش گذاشت و از پشت سرش مارو گرفت. خواست اونو تو...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 18
فصل دوم مهیار نمی دونم این دختره چی توی وجودشه که اینطور منو شیفته ی خودش کرده. حتی یک لحظه دلخوریشو نمی تونم تحمل کنم. آخرشم کار دست خودم دادم. فکر کنم عاشق شدم. دارم از خستگی میمیرم. توی باشگاه کلی تمرین کردم. ولی بازم با این وروجک دارم بازی میکنم تا حوصله اش سرنره. از همون اول که دیدمش حس...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 19
خنده ام گرفته بود. من واقعا دیگه نمیدونم چیکارکنم درسته. اگه میگفتم زورت نمیرسه، جنجال به پا میکرد. اینم از وقتی که چیزی نگفتم. برای ناهار کوبیده سفارش دادیم. خاطره مشغول غذاخوردن بود ولی من که فکرم حسابی درگیر حرفهای مربی بود میلم به غذا نمیرفت و با چنگال فقط با غذام بازی میکردم. ـ این چه وضع...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان همسایه قلبم - پارت 20
کنترلمو از دست دادم و خواستم باهاش درگیر بشم که حرف خاطره منو سر جام نشوند. ـ آره خب، یکی رو زیر سر دارم... ولی خوب به تو چه. مگه فضولی؟ فریبرز: به من مربوطه... باید بدونم کیه. شاید دروغ میگی تا دست از سرت بردارم. ـ کنارت نشسته، نیازی نیست پلیس بازی در بیاری. عشقم کنارم نشسته. فریبرز و من ه...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
- 1
- 2
