پارت سی و پنجم :

فصل دهم
مهیار
اردوی فشرده و سختی بود ولی بالاخره تموم شد و ما راهی مسابقات آسیایی شدیم.
اولین قرعه بهم استراحت خورد واین خودش یه شانس بود ولی امون از دست حریف قرقیزیم، بیچاره ام کرد... خیلی چِقِر بود با قد کوتاهی که داشت خوب مبارزه میکرد و کم نمی آورد.
اولش جو ورزشگاه منو گرفت و ناآرومم کرد اما با صحبتهای مربی تونستم خودمو آروم کنم و به بازی مسلط بشم. مربی بهم سفارش کرد بدلÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    بسیار عالی و جذاب است.😚😚♥️.

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    هیچی چون این پارت همین گونه هم بسیار عالی و جذاب است.😚😚♥️.

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    من عاشق این رمان شدم دستت درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • Eli

    0

    واقعا رمانت خیلی خوبه نویسنده جون دستت طلا

    ۲ سال پیش
  • نسرین

    0

    عالی عالی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    ممنون خیلی خوب مسابقه رو توضیح داده بودید آدم فکر می کرد واقعا اونجاست

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    وای این مادره رو مخه من بخدا من جای خاطره بودم هلش میدادم میگفت برو بابا اه

    ۲ سال پیش
  • درسا

    0

    واقعا جذاب شده نویسنده گرام همینطوری ادامه بده و زود نبند رمان رو چون بد میشه واقعا عالی شده متن خوبی داره احسنت

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    رمان چندسال پیش بسته شده

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    بیچاره خاطره😔

    ۲ سال پیش
  • حلما احمدی

    2

    توضیحات تو رمان میذارن خوبه به نظرم همه خوب بودند همین که پر معنی خوبه اگر رمان می خونین درک کنید مفهوم رمان بدونین

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون حلما

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    4

    ممنون نویسنده جان عالی بود مهیار چقدر زود خاطره رو قضاوت کرد چرا این مادرشوهره کوتاه نمیاد هنوز با این موضوع کنار نیومده با این کاراش داره خاطره رو عذاب میده کاش یه دوربینی اون لحظه ای که خاطره قربون صدقه ی مهیار میرفت و با شوق و ذوق تشویقش میکرد رو ضبط کرده بود دلم برای مانی هم میسوزه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ازنظر پروپیمونت مریم

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    خاطره همین کم داشت مهیاراینجوری قضاوتش کنه وتو جمع بی محلی، نیست خودش کم از دست عزیزجونش کم کشیده

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    والابوخدا

    ۲ سال پیش
  • م

    5

    کاش یه دوربین مخفی از خاطره فیلم میگرفت،چقدر باهیجان هم گزارش میکرد،هم مربی گری،هم تشویق،خیلی فیلم جالبتری میشد

    ۲ سال پیش
  • م

    5

    مهیارخان تو مادرتو نمیشناسی؟ این عزیز جون روانی به فکر پسرش نیست یه تلاشی برای درمان کنه؟ همیشه همه باید نگران اون باشن؟

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    به به چه چقدرقشنگ من چندپارتایاهم خوندم مهیارم بعداین همه وقت بایدبدونه که براخاطره ازهمه چی مهمترخودشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️