همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت یک :
فصل اول
ـ مامان گل گاوزبون دم کشید؟
ـ آره دخترم
ـ زود بریزش تو اون لیوان بزرگِ
ـ حالا چرا لیوان بزرگ؟ تو فنجون همیشگیش ببر... زودتر سرد میشه.
ـنه بابا... فنجونش کوچیکه و فقط یه فنجون میخوره. اثرشم کمه، تو اون لیوان بزرگه بریز. خودم تند تند فوتش می کنم تا سرد بشه. راستی قرص زیر زبونی های بابا روهم بیار.
ـ باشه. فقط زود باش. یک ساعت بیشتر وقت نداریم.
لیوان گل گاوزبون دم کرده رو از مامان گرفتم و به حالت دو، از آشپزخونه بیرون رفتم. وقتی به پذیرایی رسیدم از سرعتم کم کردم تا پدر متوجه هیجانم نشه.
ـ بابایی بیا برات گل گاو زبان دم کردم.
ـ برای منِ؟!... من که چیزیم نیست.
ـ می دونم بابا، برای خودمون درست کردیم اضافه اومد، گفتیم خاصیت داره حیفِ دور ریخته بشه. اصلا این داروهای گیاهی برای سلامتی لازمه. حتما که نباید آدم مریض بشه بعد بره سراغشون.
ـ حالا چرا اینقدر زیاد؟
ـ آخه خیلی اضافه اومد.
با مشغول شدن بابا، نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که حالا چطوری قرصهاشوبهش بدم؟ آخه الان که وقتش نبود.
با شروع برنامه ی مسابقات کشتی اضطراب و استرس من و مامان شروع شد. بابا عاشق کشتی بود، اما اگه برادرزاده اش توی مسابقات تیم ملی انتخاب نمی شد، خیلی ناراحت و غمگین می شد. استرس و هیجان براش خوب نبود... قلبش خیلی ضعیف بود، هیجان و ناراحتی براش مثل سم بود.
از صبح صد بار به مامان گفتم بزار برم بالای پشت بوم آنتن و از ریشه بکنمش.می اندازم گردن گربه کچل محلمون که همه ی موهای سرش به خاطر کتکهایی که خورده ریخته و تو خرابکاری معروفه. گوش نکرد و گفت:
- بابات هرطور شده میره و یه جای دیگه مسابقه رو می بینه. اونوقت حواسمون بهش نیست و یه بلایی سرش میاد. جلوی چشم خودمون باشه بهتره.
ـ باباجون بیا قرصاتو بخور.
خداروشکر اینقدر محو تماشای تلویزیون بود که متوجه عوض شدن زمان داروهاش نشد و سریع قرص واز دستم گرفت و خورد. با این کار بابا، منو مامان نفس راحتی کشیدیدم و مشغول تماشای مسابقه شدیم.
من اهل کشتی نبودم ولی برای اینکه بابا کسی رو داشته باشه که باهاش صحبت کنه و در مورد فوت وفن کشتی نظر بده، نگاه میکردم. تا یه چیزایی از کشتی یاد بگیرم وبتونم در موردش با بابا صحبت کنم، تا این جوری هیجانش تخلیه بشه....شاید اگر پسر بودم می تونستم کشتی گیر خوبی بشم و باعث افتخار بابا بشم. می دونستم که خودشم جوونی هاش کشتی می گرفته ولی نه در حد حرفه ای، فقط توی محله شون.
الان اگه یه پسر داشت شاید آرزوهای جوونیش با اون به واقعیت تبدیل می شد. لعنت به این فکرها، اصلا مگه بابای بیچاره ی من چیزی گفته، اون فقط عاشق کشتی و این منم که از بس بابامو دوست دارم، دلم میخواد پسر بودم و کشتی گیر می شدم. تا بابام موقع مسابقه دادن من کلی ذوق کنه.
ولی خودمونیم ها. الانشم می تونم. مگه زن نمی تونه کشتی گیر بشه؟
یک لحظه خودمو توی اون لباس با اون دوبنده چسبناک تصور کردم... نه نه نمیخوام! همین یه کارم مونده. آبرو و حیثیت نمی مونه برام. تازه شم همینم مونده گوشهای نازنینم بشکنه. حالا هرچی بابای ما عاشق کشتیِ. من عاشق فوتبالم. ولی بابا نمی دونه.
تا حالا چیزی نگفته. ولی خوب میدونم از فوتبال خوشش نمیاد. بخاطر همین شبها یواشکی، بازی های لیگ اسپانیا رو می بینم. حتی توی کلاس فوتبال هم ثبت نام کردم. ولی بابا و مامان هردوشون بی خبرند.
مامان و بابا با من تفاوت سنی زیادی دارن. این طور که مامان میگه، اونها بچه دار نمی شدن. وقتی ام بچه دار می شدن، بچه شون مرده به دنیا می اومده. مادرم توی چهل سالگی منو باردار می شه. آخه یکی نبود بگه بابا، سرِ پیری و معرکه گیری؟ حالا بچه دار نمی شدید، چی می شد؟ مثلا منِ تحفه چه گلی به سرتون زدم، با این یه ریزه قد و بالام. با اینکه هجده سالمه، ولی خیلی کمتر نشون می دم. فکر کنم اثرات اون چند تا سقط ننه مون بوده. اون ها از جون ننه ام کشیدن که من به این روز دراومدم. البته این قدرهام کوتوله نیستم ولی واسه منی که دوست دارم قدم خیلی بلند باشه، مثلِ یه حسرته. عوضش ادمای ریزه میزه جادو میکنن.
ـ آفرین پسر... آفرین... الحق که برادزاده ی خودمی.
با این حرف بابا، از آنالیز کردن خودم، بیرون اومدم و شونه هاشو مالیدم.
ـ خوب... خداروشکر باباجون. برادرزادتون انتخاب شد. حالا شمام یه کم آروم باشید.
بابا خوشحال از اینکه یکی از اقوام ما هم به بازیهای آسیایی راه پیدا کرده، در حال تعریف کردن از حرکت های مهیار بود.
من هم مثلا با دقت گوش می دادم. بماند که اصلا نمی دونستم مهیار دوبنده آبی تنشه یا قرمز؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
نه رمان کامل ورایگانه سارا
۸ ماه پیشتت
0نتررززططعیتعیخیهخ
۱ سال پیشParniyan
0رمان قشنگیه
۱ سال پیشSatgin
0عالیه لذت بردم از خوندنش
۱ سال پیشمهی
0هیچی نمی خوام بپرسم
۱ سال پیشمهی
0خوب بود❤️❤️❤️
۱ سال پیشخوب
0خوب بود با دقت نوستی شده
۱ سال پیششهرزاد
0خودشیفته نبودن و تواضع داشتن
۱ سال پیشزهرا
0اوکی بود تا اینجا
۱ سال پیشخاطره
0آره بنظرم رمان خوبیه
۱ سال پیشخاطره
0آره بنظرم رمان خوبیه
۱ سال پیشElena
0فعلن نظری ندارم
۱ سال پیشسانیا
0به خدا موضوعش جدید عالیه
۱ سال پیشسانیا
0اولش عالیه
۱ سال پیش..
0بهترین رمانی که خوندم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
1زیباست و هیجانی اگه قفل نباشه تا پایان رمان عالی است