لیست کلیه پارتهای رمان حافظه ی روشن آب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 21
_ دارید از ازدواج میگید جمشیدخان. دامیار غریبه باشه یا آشنا فرقی نداره. بازی نیست چشمبسته بهش دل بزنم. از نظر روحی الان اصلاً آمادگی شروع زندگی مشترک رو ندارم. در طول صحبت نگاه به ناخنهای لاکخورده و مرتبش دوخته بود. سعی داشت افکاری که از چشمانش خوانده میشود را محیلانه در پس شرم دخترانه از ن...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 22
دکمهی سر آستین را بست و یقۀ پیراهنش را مرتب کرد. شانه به موهایش می کشید که ضربۀ آرام به در و صدای مادرش را شنید:«داری می ری؟» رادمهر بار دیگر وسایل داخل کیفش را دید زد و جواب داد:«آره.» ریحانه لیوان آب هویج را روی میز گذاشت:«تازه گرفتم. بخور بعد برو.» رادمهر ساعت دور مچ بست و قدردان زمزمه ک...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 23
رادمهر خندید و کت به تن پوشید:«آخه چی بگم؟» _ خودت بهتر می دونی. با نگاه به عقربه های ساعت، کیفش را برداشت:«دیر شد.» ریحانه سمج دنبالش راه افتاد. پای پله ها مجدد پرسید:«از صاحبش نگفتی؟ اسمش چیه؟ چه شکلیه؟» رادمهر پاشنهی کفش هایش را بر کشید و کمر راست کرد:«عجبا! حرفم رو باور نکردی؟» _ باور ک...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 24
دو روز مانده به عید. خیابان ها پر از مردم در تکاپو بود. بوی سبزۀ عید و ماهی و میوه از گوشه و کنار شهر با دود نفسگیر ادغام بود. ترافیک در خیابان ها بیداد می کرد. گلوی وصال از ذرات معلق در هوا می سوخت. چشمانش دنبال عسل در کاسه چرخید. دخترک به جای داشتن مداد و پاک کن در دست، در مانتو رنگ و رو رفتۀ...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 25
ثانیههای آخر چراغ قرمز و انتظارش بود. وصال داشبورد را باز کرد. کاغذ نخواندۀ فال را در آن جای داد و دو بسته کیک میوه ای را بیرون آورد. آن ها را در دست عسل گذاشت و مهربان گفت:«اینا مال تو. در عوضش...» نگاه پر ولع و طمع عسل به جلد براق کیک ماسید و فوری پرسید:«چی؟» _ تموم فال و گلات رو بفروش به...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 26
_ مامان اون جاست؟ _ آره. _ چه قدر سر و صداست! چه خبر اون جا؟ _ خبر که آره. اگه... پچ پچ نامفهومی از پشت خط به گوش رسید. _ کجا موندی ونداد؟ _ پا شو بیا ببین چه خبره. گلدان روی عسلی وسط هال گذاشت: «مگه چه خبره؟» _ لطفش به دیدنشه. شنیدن کی بوَد مانند دیدن. _ خسته م. حال ندارم. _ پشیمون می...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 27
_ اِاااا... خب بیا تو دیگه! ریتم سه باره نواخته شد. وصال کلافه و خسته ایستاد. باز ونداد بازی اش گرفته بود. فقط قد دراز کرده بود وگرنه نه شانزده ساله که 6 ساله بود. با توپ پر در را گشود: مگه با تو نیستم می گم بیا تو؟ بازیت گرفته؟! کسی پشته در نبود. گفته بود بازی اش گرفته. بی حوصله سر از قاب د...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 28
حامی این بار گوشش را پیچاند: شیرین زبون شدی ملوسک؟ _ آی.. آی. ول کن. َکندی گوشمو. _ حقته. تلافی نامهربونیاته. می دونی که اهل تلافیم... اونم بدجور. وصال با اخم گوشش را ماساژ داد: بله مطلعم. شما ثابت شده ای دکی. و با اشاره به شاخه گل پرسید: مال منه؟ حامی شاخه گل را جلویش گرفت: اگه قابل بدونی. ...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 29
حامی دست به سینه، سر تعظیم خم کرد: بانو بر من منت نهادند. این افتخار بسی بزرگ و همراهی شیرین هرگز فراموشم نخواهد شد. _ کم زبون بریز. حامی با قدم بلند او را دنبال خود کشاند: کجای کاری؟ کل دخترای پاریس شیفتۀ همین زبون بازیم بودن. _ آره ارواح پسر عمه ت. چه نونی به خودت قرض می دی! _ آدم راجع به ...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 30
دست روی سینه چلیپا کرد و نفس گرفت: همین هیتلری که برچسبش چسبوندی به ریش جمشید، تو عصر خودش یه ابر قدرت بود. کلی یهود بی گناه و گناهکار رو نابود کرد. عاقبتش چی شد؟ خودکشی. یه سری آدما هنوزم که هنوزه بهش پر و بال می دن و خودکشیش رو پای شجاعت می ذارن اما من معتقدم اون ترسید. چون دیگه متحدی نداشت. مث...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 31
رادمهر پس از ساعتی هم نشینی و هم صحبتی، دل از رفیق قدیمی اش کند. شاهنامۀ قدیمی یکی از آشنایان را برد تا او به جلد پاره و برگه های جدا از همش سر و سامان دهد. با فشردن ریموت در ماشین را باز کرد. جاذبۀ نگاهی مابین در نیمه باز نگهش داشت. در شلوغی خیابان چشم گرداند. مردم بی تفاوت به نگاه جست و جوگ...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 32
سر راست کرد. میعاد در کت و شلوار خوش دوخت سرمه ای سیر با پیراهن سفید در مجاورتش ایستاده بود. به احترامش ایستاد. میعاد از همان اقلیت درست و حسابی مهمانی به شمار می رفت. وصال بی حوصله و کسل دست در هوا تکان داد و با صدایی آرام جواب داد: حوصله شونو ندارم. تو این جمع یکی که از قضا هم فکر باشه پیدا نم...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 33
میعاد بی چشم گرفتن از وصال گفت: چیزی نه... کسی دلیل بی قراریشه. گویا چشم انتظار کسیه. لبخند خوش فرم و رژ آلود وصال وسیع شد: حتما همینه که می گی. میعاد سخت چشم از وصال گرفت و خیرۀ حامی شد. علی رغم دقایق قبل، چشمان منتظرش شفاف و براق شده بودند. با عذر خواهی از جمع جدا شد و شور و اشتیاق را پس چهر...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 34
بی طاقت رو به ساناز که بی حرف اطراف را زیر ذره بین داشت پرسید: گویا ساناز خانم ناخوش احوالن. گرفته و دمغ به نظر می رسن. نیکزاد و آزیتا از عداوت صلح ناپذیر ساناز با حامی آگاه بودند. از آن دو فاصله گرفتند و در همان حال مرد گفت: شما دکتری حامی جان. ببینم چه طور از پس اولین بیمار برمیای. خنده کنان ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 35
تا جایی که به یاد داشت شعلۀ جنگ میان شان برپا بود. ساناز نی قلیان و دراز پا خطابش می کرد و او دخترک را گرِد قلمبۀ خیکی. از هیچ طریقی به ضربه زدن یک دیگر کوتاهی نمی کردند. مانند روزی که ساناز از فضای مهمانی به اتاق او سر در آورد و در ازای تلافی خباثتش، گیتارش را شکست. مدرک برای اثبات گناه کاری س...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 36
ساناز با ترشرویی جواب داد: نه. حساسیت فصلیه. _ قبلا حساسیت فصلی نداشتی! _ حالا دارم. باید ازت اجازه می گرفتم؟ حامی شانه بالا داد و دوستانه لبخند زد. روی چمن مقابلش دو زانو نشست. نگاه به صورت تپل و سرخ و مژه های به هم چسبیده اش کرد و کادو را پیش برد. محتوای کادو شال حریر سبز سنگ دوزی شدۀ گرا...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 37
همان زمان وصال از پنجره اتاق سر به داخل برد و خبر رفتن یکبارۀ نوۀ باغبان را داد. گویی کسی خبر دل مشغولی حامی را به جمشید رسانده بود. جمشید هم برای هوایی نشدن جوانک سر به هوا، حکم هر چه سریع تر رفتن دخترک سادۀ شهرستانی را صادر کرد. وصال متعجب بود و دائم قسم می خورد رازش را نزد کسی افشاء نکر...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 38
حامی مظلوم نمایانه و بغ کرده، سر خم کرد. زیر چشمی و شیطنت بار او را پایید و لب زد: چه بد! خیلی دلم می خواست بگی هستی. ساناز چنگال در جوجۀ سرد فرو برد. برای دک کردن حامی و نجات از تپش قلب سرخودش پرسید: نمی خوای بری پیش مهمونات؟ اونا به خاطر تو اومدن. _ من بهونۀ مهمونیم. هر کی سرش به کار و بحث ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 39
_ من ذاتاً از گرد و قلمبه ها خوشم میاد. هرچی تپلتر، شیرینتر. ساناز در جواب کنایۀ معنادارش چشم دراند. حامی با حوصله استیک زیر دندان فشرد. چشمان خندانش در محیط خلوت دورشان چرخید و لبخند به روی صورت سرخ دختر جوان زد. خون خو ِن ساناز را بابت طعنه و لبخند حامی می خورد. رسماً مسخره اش می کرد. با...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 40
عکس ماه در آب تمیز استخر افتاده بود و شکوفه های خوش رنگ درخت ارغوان در نور نقره فام مهتاب جلوه گری می کردند. وصال با دیدن او و ابروهای درهم تنیده اش گفت: اوه اوه اخمشو ببین! باز کی فاز و نول مغزت رو به هم ریخته؟ ساناز که دم به دم شعله می کشید و دیواری کوتاه تر از وصال نمی یافت، توپ پرش را به تند...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
