پارت سی و چهارم :

بی طاقت رو به ساناز که بی حرف اطراف را زیر ذره بین داشت پرسید: گویا ساناز خانم ناخوش احوالن. گرفته و دمغ به نظر می رسن.
نیکزاد و آزیتا از عداوت صلح ناپذیر ساناز با حامی آگاه بودند. از آن دو فاصله گرفتند و در همان حال مرد گفت: شما دکتری حامی جان. ببینم چه طور از پس اولین بیمار برمیای.
خنده کنان هم قدم همسرش دور شد و ساناز با لبان نیمه باز، مبهوت حرف پدرش ماند.
_ خــــــــب؟؟؟
زل Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    وای خدا نخوت الدوله🤣

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • همتا

    1

    حامی فوق العاده ست. هر لحظه یه روی خودشو نشون میده

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    ساناز اذیت نکن حامی رو.

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    این جور که پیداست ساناز می خواد بچزونتش

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بس که آزار داره

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    1

    عالی 😍

    ۳ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️