حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و چهارم :
بی طاقت رو به ساناز که بی حرف اطراف را زیر ذره بین داشت پرسید: گویا ساناز خانم ناخوش احوالن. گرفته و دمغ به نظر می رسن.
نیکزاد و آزیتا از عداوت صلح ناپذیر ساناز با حامی آگاه بودند. از آن دو فاصله گرفتند و در همان حال مرد گفت: شما دکتری حامی جان. ببینم چه طور از پس اولین بیمار برمیای.
خنده کنان هم قدم همسرش دور شد و ساناز با لبان نیمه باز، مبهوت حرف پدرش ماند.
_ خــــــــب؟؟؟
زل Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۲ سال پیشهمتا
1حامی فوق العاده ست. هر لحظه یه روی خودشو نشون میده
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشمهسا
1ساناز اذیت نکن حامی رو.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😁
۲ سال پیشلیلی
1این جور که پیداست ساناز می خواد بچزونتش
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
بس که آزار داره
۲ سال پیشایلما
1عالی 😍
۳ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون😘
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
1وای خدا نخوت الدوله🤣