پارت بیست و هفتم :


_ اِاااا... خب بیا تو دیگه!
ریتم سه باره نواخته شد. وصال کلافه و خسته ایستاد. باز ونداد بازی اش گرفته بود. فقط قد دراز کرده بود وگرنه نه شانزده ساله که 6 ساله بود. با توپ پر در را گشود: مگه با تو نیستم می گم بیا تو؟ بازیت گرفته؟!
کسی پشته در نبود. گفته بود بازی اش گرفته. بی حوصله سر از قاب در به جست و جوی ونداد بیرون برد. شاخه گلی آرام به بینی اش کوبیده شد. اخم آلود سر عقب برد و از دیدن ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • همتا

    1

    از شخصیت شوخ حامی خیلی خوشم میاد

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😊😊

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    یار غار وصال برگشته😊

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤗😄

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    1

    جییییغ. حامی جونم😍

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍☺

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    1

    حامی همون ک خارج تشریف داشت😂

    ۳ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خودشه😊

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️