حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و هفتم :
_ اِاااا... خب بیا تو دیگه!
ریتم سه باره نواخته شد. وصال کلافه و خسته ایستاد. باز ونداد بازی اش گرفته بود. فقط قد دراز کرده بود وگرنه نه شانزده ساله که 6 ساله بود. با توپ پر در را گشود: مگه با تو نیستم می گم بیا تو؟ بازیت گرفته؟!
کسی پشته در نبود. گفته بود بازی اش گرفته. بی حوصله سر از قاب در به جست و جوی ونداد بیرون برد. شاخه گلی آرام به بینی اش کوبیده شد. اخم آلود سر عقب برد و از دیدن ف
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊😊
۲ سال پیشلیلی
1یار غار وصال برگشته😊
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🤗😄
۲ سال پیشهانیه
1جییییغ. حامی جونم😍
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😍☺
۲ سال پیشایلما
1حامی همون ک خارج تشریف داشت😂
۳ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خودشه😊
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

همتا
1از شخصیت شوخ حامی خیلی خوشم میاد