دوست داشتی؟
رمان حافظه روشن آب به قلم رویا ملکی نسب در دنیای رمان

رمان حافظه ی روشن آب

  • زبان فارسی
  • 70.8K 👁
  • 158 ❤️
  • 621 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه حافظه ی روشن آب

وصال دختری‌ست جسور از خانواده‌ای مرفه. او به رغم رفاه فراوان، از ازادی عمل و خق انتخاب محروم گشته و از کودکی و به اجبار و انتخاب پدربزرگش، به نامزدی پسرعمه‌اش در امده. حالا او بعد از سال‌ها تصمیم دارد که دیگر کوتاه نیاید. او از خط قرمزهای مردان خانواده‌اش پا فراتر می‌گذارد و همپای خود، دیگر اعضای خانواده هم به تمرد می‌کنند. او به کسی دل می‌بندد که پدرش پیش از آن از تبار پردبدبه‌شان طرد شده. وصال با وجود موانع و احتمالات پیش رویش، از عشق ممنوع‌شده دست نمی‌کشد و زندگی خود و اطرافیانش را گرفتار کشمکش و مشکلاتی سخت می‌کند.

پارت اول

فصل 1
مشتش را باز کرد. روی مبل جا‌به‌جا شد. جای پاهایش را عوض کرد. به ظاهر آرام بود، اما عجله داشت. سه روز می‌گذشت و خبری از پسر‌عمه‌اش نبود. وصال از این موضوع بی‌نهایت رضایت داشت؛ بر‌خلاف مرد مقابلش. پدر‌بزرگش دو دستش را روی عصا می‌فشرد. کم مانده بود سر چوبی و طلایی عقاب زیر فشار دستانش خرد شود. می‌دانست مرد ریز‌به‌ریز رفتارش را تحت‌نظر دارد، حرف دلش را از نگاه شفافش می‌خواند و طبق معمول انگشت اتهام را سویش می‌گیرد. از همین رو محیلانه سر به زیر انداخته بود. آفتاب لعنتی نیز طوری از پنجره‌ی قدی به داخل اتاق می‌تابید، گویی او را زیر ذره‌بین داشت!
صدای پیر‌مرد سکوت اتاق را شکست و نگاهش را بالا آورد: «سه‌روزه حتی یه زنگ نزده. تو باهاش تماس گرفتی؟»
بی‌تفاوت گفت: «نگران نباشین. دامیار بچه نیست که اتفاقی براش بیفته. لابد طبق معمول سرش یه-جا گرمه.»
چشمان مرد از حرص گشاد شد. پیام را به خوبی منتقل کرده بود. صد سال هم می‌گذشت، با او تماس نمی‌گرفت.
- اون نامزدته! باید برات مهم باشه کجا‌ست و با کیه!
وصال سرش را چرخاند. از گرمای اتاق کلافه بود. زیر لب گفت: «نامزد! کدوم نامزد؟!»
جمشید با دو گام بلند به‌طرفش آمد. سایه‌ی قدِ بلندش روی سرش افتاد و توپید: «همین رفتارات باعث می‌شه با دیگرون باشه.»
وصال بلند خندید. به صورت سرخ او نگاه کرد: «شما اصلاً استعداد شوخ‌طبعی ندارین!»
_ خیلی بهت رو دادم و‌گر‌نه تو دختره‌ی بی‌چشم‌و‌رو جرأت نمی‌کردی مسخره‌م کنی!
وصال آنی بر‌افروخته شد. ایستاد و نگاه متمردش را به تخم چشمان سرخ او دوخت: «چه‌قدر خوشحالم که بالاخره یه‌جا بهم اجازه و اختیار دادین! بدون اهمیت به نظر من، بریدین و دوختین و تنم کردین! لابد بابت داشتن همچین نامزد عیاشی ازم توقع تشکر دارین؟ خیلی توقع زیادیه!»
جمشید آمرانه گفت: «زنگ بزن بهش. جواب تو رو می‌ده. بگو یه سر بیاد خونه. سیمین نگرانشه.»
_ دوره‌ی بله و چشم گفتن دیگه سر اومده جمشید‌خان. نگرانی عمه رو هم خودتون چاره کنین. خدا-حافظ.
به‌تندی از اتاق بیرون زد. با قدم‌های بلند از طبقه‌ی دوم پایین رفت. خانه از بوی چرم واکس‌خورده¬¬ی مبلمانِ نشیمن اشباع بود. سعی کرد نفس نکشد. از این رایحه نفرت داشت. در‌واقع از جمشید و هر آن‌چه به انتخاب و تصمیم‌های خود‌خواهانه‌ی او مرتبط می‌شد، بیزار بود. فضای خانه در سیطره‌ی تجملات بود؛ نمادی از تفاخر صاحبش. رنگ طلایی به‌وضوح در تمام اشیای خانه دیده می‌شد. از پرده و مبلمان استیل سالن پذیرایی گرفته تا اشیای زینتی و عتیقه‌جات؛ حتی در ظروف غذا‌خوری. پدر‌بزرگش رسماً خانه‌اش را تبدیل به کاخ سلطنتی کرده بود!
همان‌طور که پله‌های مرمری و مار‌پیچ را پشت سر می‌گذاشت، حواسش به اطرافش هم بود. سه خدمتکار خانه با شنیدن صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش، دزدانه سرک کشیدند و پچ‌پچ کردند. وصال نگاهشان نکرد. جماعت خاله‌زنک و وراج همیشه حوصله‌اش را سر می‌بردند.
بیرون از خانه چشمان تنگ از حرصش، از نور تیز آفتاب تنگ‌تر شد. انگار تابستان بود نه اسفند! راه خروج باغ را در پیش گرفت. صبح پیش از بیرون آمدن از خانه، با مادر و برادرش خدا‌حافظی کرده بود. پدرش هم مطابق همیشه در خانه حضور نداشت. برای آن دو خوب بود او را با صورت ملتهب نبینند.
باغ بسیار وسیع بود؛ سر‌سبز و چشم‌نواز، پر از گل و درخت. زمان می‌برد تا به ماشینش برسد.
پشت فرمان نشست. عینکش را به چشم زد و از پارکینگ سر‌پوشیده‌ی ابتدای باغ بیرون زد. منتظر گشوده شدن در ورودی باغ، چشم به گل‌های سبز و خوش‌رنگ رونده بر تن دیوارهای مقابلش دوخت. در این باغ تا چشم کار می‌کرد زیبایی بود و زیبایی ولی دریغ از شادی و دلخوشی. کسی صاحب‌اختیار عقیده و اعمال خود نبود جز جمشید. همه‌ی فرزندانش را گرد خود جمع کرده بود تا حکمرانی کند. وصال پدال گاز را فشرد. از مدت‌ها پیش تصمیمش را گرفته بود و امروز آن را بیان کرد. هرگز تن به این ازدواج نمی‌داد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان حافظه ی روشن آب
  • ملیحه

    0

    من پول پرداخت کردم ولی برام باز نشد

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید حتما اپ رو نصب کنید، بعد به پشتیبانی پیام بدید.

    ۲ ماه پیش
  • آنا

    0

    لطفاً pdfکامل رمان رو بزارین

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. رمان کامل در دنیای رمان بارگذاری شده. برای مطالعه کاملش باید اپلیکشن رو نصب کنید🌸

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    در پارت 2130

    خیلی زیبا بود ..ممنون ازنویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما عزیزم💖

    ۳ ماه پیش
  • المیرا

    در پارت 2130

    خیلی زیبا بود عاشقش شدم 😍😍

    ۴ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😘

    ۳ ماه پیش
  • پریسا

    0

    همشهری 💓💓.. .

    ۵ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤🌱

    ۳ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    سلام نویسنده جان پول رمان رو پرداخت کردم ولی عضو نشدم

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. به پشتیبانی اپ پیام بدید. مشکل رو بررسی می‌کنن. مرسی از صبوری تون

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    در پارت 2130

    خداقوت بانو بسیار زیبا حرف نداری😊😊😊

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2130

    و چه زیبا این دفتر به پایان رسید🌹 ممنونم رویا جان بابت این رمان بی نظیر 🥰 همه چیز فوق العاده بود ، شخصیت ها ، سیر داستان ، و... خلاصه هر چقدر تعریف کنم از این رمان کمه باید به همه افرادی که توی خوندن این رمان تردید دارن هم بگم این رمان عالیه و ارزش هزینه کردن رو داره قلمت مانا رویای عزیزم ❤

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤ ممنونم از همراهیت در این مدت💋

    ۸ ماه پیش
  • Marzi

    در پارت 2130

    خداقوت رویا جان. دلمون واسه وصالمون تنگ میشه❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. منم دلم واسه همراهی شما😘

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2120

    بیچاره فریبا که انقدر از دست جمشید زجر کشید ولی آفرین بهش که انقدر خوب جوابشو داد دلم خنک شد

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مامان وصاله دیگه🤗 عین خودشو جمشید رو فیتیله‌پیچ کرد.

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    در پارت 2120

    وای مردک متکبر😥

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤬🤬

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2110

    یا خدا گفتم جمشید بی کار نمیمونه خدا به خیر کنه

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2100

    خبر نداره وصالی که فک میکنه قراره زن دایی شه خواهر گرامیشه 😂

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    همین رو بگو🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 2090

    پروا چه خوش اشتهاست خدا قوت عالی بود

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا. ممنون عزیزم💋

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2090

    خدا کنه میعاد بتونه بی گناهی رادمهرو اثبات کنه

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟