لیست کلیه پارتهای رمان حافظه ی روشن آب : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 121
نادر چشمانش را باریک کرد. سارا دستپاچه سعی در ماله کشیدن بر قضیه و آرام نمودن او کرد: زشته نادر! چه حرفیه؟ خدا رو خوش نمیاد پشت سر اون بندۀ خدا بهش توهین کنی. چه بویی آخه! ماجرا همینه. اهمال کردم، چوبشو خوردم. گنده ش نکن لطفا! دعا کرد خدا او را به خاطر دروغش ببخشد. مجبور شد دروغ بگوید؛ فقط به...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 122
_ اینم سرنوشت من و امثال منه. باید به پای اشتباه دیگری بسوزیم و بسازیم. _ با مادرم صحبت می کنم برام آستین بالا بزنه. دو سه روز پیش شنیدم همسایه تون اقدس دهن لق واسه پسرش بهروز علاف اومده خواستگاریت. کم این پسره رو مخمه، حالام داره شاخ می شه. همچین دمش بچینم بذارم رو کوله ش که نفهمه چه بللیی سرش ...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 123
خرید و فروششان بر سر جان و ناموس دیگران با رقم های بالا و سر دردناک فرجام به اتمام رسید. نیش تا بناگوش در رفتۀ بهادر نشان رضایتش از او بود و جامش را به سلامتی مرد جوان بالا برد. لهراسب به شکار طعمه های جدید میان دختران لولید بلکه قالبش به ذهن پوچ آن ها گیر کند. فرجام به حد کافی به لوییزا روی...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 124
آن روزها اکثر اوقاتش با دامیار می گذشت و مادر خوش خیال و از همه جا بی خبرش را زیرکانه می فریفت. رابطه اش با او شکل قوی تری گرفته بود. کشش اش به دامیار به دلبستگی تبدیل شده بود. دامیار تا به حال طبق حرفش عمل کرده بود. تک رو نبود. البته دلیلش می توانست وجود دخترانی باشد که به تعداد موهای سرش در زن...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 125
گره تصنعی اخم دامیار باز شد. موهایش روی شانۀ دامیار لغزید و کمر باریکش زیر فشار انگشتانش قرار گرفت. کامش طعم و بوی کافئین گرفت. کمی بعد بی نفس و با شیفتگی زوایای صورتش را کاوید. نگاه به نگاه تشنه و پر ولعش دوخت و زمزمه کرد: من دوستت دارم. می خوام فقط با من باشی... فقط مال من باشی. انگشت اشارۀ ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 126
ساناز بوق کوتاهی برای سرایدار زد. خود را در آینه برانداز کرد. لاغرتر از پیش شده بود. گودی تیره و مشهود پای چشمانش را با آرایش محو کرده بود. آنی با دیدن باریکه خون که تا پشت لبش راه گرفت، وحشت زده دستمال به زیر بینی مالید: لعنتی! اولین بار بود که این طور می شد. رنگ پریده به صندلی تکیه داد تا ح...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 127
حامی دندان بر هم فشرد. فکش منقبض بود و مانند حیوان درندۀ زخمی نفس می زد: ساناز... ساناز... تو آخرش با ظلم و خباثتت منو به کشتن می دی. ساناز لب گزید و دلبرانه گفت: خدا نکنه دکتر! حامی با حرص نفس زد و غرید: ای زهر مار و دکتر! چشمان ساناز گرد شد: این طرز صحبت ازت بعیده دکتر! حامی چشمانش را تنگ ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 128
پشت دست ساناز روی گونۀ داغش لغزید؛ نگاه خجلش به چشمان پرعشق و گرمی بخش او بود که با لحنی خفه گفت: تو همیشه بی رحمانه ترین روش رو واسه ابراز احساساتت به من رو می کنی. حامی تک خنده ای کرد که آوایش به گوش ساناز بی نهایت دلکش بود: یادت نره من آدم تلافیَم. سزای قساوت تواَم همین بی رحمی های شیرین و خ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 129
داد و هوار پسرکان کوچه را پر کرده بود. به کندی و خسته از میان آن ها و توپ فوتبالشان گذشت. کوچه به حد کافی کم عرض بود؛ بساط فوتبال بدترش کرده بود. هوا گرم بود. خیلی گرم. انگار که از در و دیوار شهر آتش می بارید. جهنم تابستان خیلی زود شروع شده بود. نزدیک خانه بهروز را دید. طبق معمول بی کار و بیعار،...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 130
فکش منقبض شد و گره کور به ابروانش افتاد. در ترافیک سنگین، ماشین را کوچه به کوچه میانبر برد و به نزدیک ترین بیمارستان رساند. دخترک را روی برانکارد خواباندند. پس از عکس برداری و تشخیص شکستگی جزئی، شقیقه اش بخیه شد. نادر طول سالن انتظار را قدم رو می رفت و هر بار از میان قاب در نامحسوس صورت غرق در خو...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 131
ترانه هاج و واج به او خیره بود. اویی که با موهایش پریشان بر بالشت و دستانش گره شده روی شکم، چشم به سقف سفید اتاق داشت. منگ و ناباور دهان باز کرد: خاک تو سرت! تو... تو خیلی خری! یه خر به تمام معنا! پروا واگویه کرد: عاشقشم. _ ای مرده شور عاشق شدنت رو ببره. خریت کردی احمق جون! در جواب حرص ترانه، ...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 132
نگاه به سراپای وصال گرداند و گفت: تن خورش خیلی قشنگه و سادگیش چندان به چشم نمی آد. شمام قد و هیکلت خوبه. خوب به تن تون می شینه. وصال همان طور محو لباس، زمزمه کرد: بله. ممنون می شم بیارین. _ الان می آرم خدمت تون. به سرعت دور شد و کمی بعد با پیراهن سایز مناسب وصال برگشت. وصال با ذوق و اشتیاق وار...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 133
وصال از محبت کلامش گرم شد. گرمایی خاص در قلب و تنش زیر نگاه مهرورز رادمهر شعله کشید. تبسم شیرین به لبانش نشاند و دستانش از یقۀ مرتب رادمهر جدا شد: یکی دو دقیقۀ کوتاه کفاف دلت رو می ده؟ کنج چشمان رادمهر به چروک ریز شکل گرفت: کمه... خیلی کم. اما دلمم مثل خودم قانعه. به کم قناعت می کنه. در آینۀ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 134
رادمهر را زیر نظر داشت. لبانش روی هم قرص بود و آروارۀ فکش منقبض. اخم هم چنان پای ثابت صورتش بود. انگشتانش مغرضانه فرمان را می فشردند. عبوس بودن رادمهر و سکوتش... حزن دختر جوان، تردیدی باقی نمی گذاشت. اطمینان داشت یک دیگر را می شناسند. این خشم و صورت سرخ تنها یک دلیل داشت. سکوت سنگینی که میان ش...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 135
دستمال نم دار را زیر گلو چسباند. دخترک بنا داشت با شیطنت و بی پروایی به مرز جنون بکشاندش. تردید نداشت که عمدا همراه حرکت دادن دستمال انگشتانش را آرام و ملایم به پیشانی و گلویش کشید. همین دلیل خندۀ ریزش بود. رادمهر سر تکان داد و گله مند گفت: امان از دست تو. شوخی و شیطنتم حد و حسابی داره! این چ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 136
بازویش در دست زورمند جمشید در حال له شدن بود. همان طور که دلش همراه گل ها زیر پای سفاکش له شده بود. بغضش حجیم تر شد و او سرسختانه مانع از سرازیر شدن اشک هایش و خرد شدن غرورش پیش این کوه تکبر و خودخواهی شد: آره خودخواهم... مثل خودت. خون تو توی رگامه. همینه که ما دوتا رو شبیه هم کرده. تو می خوای هم...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 137
وصال هم قدمش شد. آرزو داشت موضوعی که میعاد در این شب قصد گفتنش را دارد، آنی نباشد که از چشمانش خوانده می شود. آرمین دوربین را پایین آورد و از رو به رو با اشاره به دوربین لب زد: می خوای دست برسونی؟ وصال از صمیم قلب راغب بود دعوت آرمین را بپذیرد. اما آن دعوت طعنه بود به حال معذب او که سبب لبخند ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 138
چشمان رادمهر قصد دل کندن از آن بت زیبا و طناز را نداشت. با شیدایی رصدش کرد و در نهان به تصدقش رفت و بی پرده مهر ورزید. مهمانان تازه رسیده با راهنمایی خدمتکاران از حمید و نیکزاد فاصله گرفتند. نیکزاد با اشارۀ همسرش دور شد و مشغول گپ و گفت با یکی از مهمانان تازه وارد شد. توجه حمید به مرد جوان ناآ...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 139
_ اوکی. فعلا از راه دور. همینم غنیمته. _ اون خانم که پیش مامان ایستاده، زن عمو حمیده... زن عمو شیما. همونی که لباس سورمه ای و لمه دوزی تنشه. اون دختر جوون کنار دستشم، دخترشه... هانیه. دو سال ازم بزرگتره. اون وروجک که جلوش ورجه وورجه می کنه نوۀ عمو حمیده. منو باش! عکس همه رو دیدی که! _ اون عکس...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 140
از محوطۀ جشن فاصله گرفته بودند. هم قدم در مسیر گل های خوش عطر و رنگ باغ می گشتند. وصال غنچۀ نشکفتۀ رز قرمز را چید و جواب داد: فقط یه بار. و با لبخند اضافه کرد: اون جا سلول مخصوص حامی بود. اگه هفته ای یکی دو بار با تاریکیش سر نمی کرد، روز و شبش بی هیجان می گذشت. _ موضوع سر چی بود؟ لبخند از...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
