حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و سوم :
رادمهر خندید و کت به تن پوشید:«آخه چی بگم؟»
_ خودت بهتر می دونی.
با نگاه به عقربه های ساعت، کیفش را برداشت:«دیر شد.»
ریحانه سمج دنبالش راه افتاد. پای پله ها مجدد پرسید:«از صاحبش نگفتی؟ اسمش چیه؟ چه شکلیه؟»
رادمهر پاشنهی کفش هایش را بر کشید و کمر راست کرد:«عجبا! حرفم رو باور نکردی؟»
_ باور کنم پسرم کسی رو تو زندگیش نداره؟
_ نه والا! اینو پیدا کردم. خواستم بسپرم به عزیز.
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۲ سال پیشلیلی
1حالا مگه ریحانه باور می کنه😄
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😁
۲ سال پیشزهرا
1منتظر زودتر برسم به پارتای جنجالی رقابت عشقی
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
الهی
۲ سال پیشنسیم
1هنوز هیچی نشده بهش میگه سیندرلا. اون روزی که عاشق هم بشن چی می خواد صداش کنه رو فقط خدا می دونه و نویسند
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😍❤
۲ سال پیشهمتا
1بچه چقدر مبادی آدابه
۲ سال پیشایلما
1عالی 👌ولی پارت خیلی کوتاه کاش طولانی تربود
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1حالا مگه مادرش باور می کنه؟ خب رادمهر جان، دختر به اون خوشگلی افتاد تو بغلت بعد تو هیچی که هیچی؟ واقعا که!