حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و هفتم :
همان زمان وصال از پنجره اتاق سر به داخل برد و خبر رفتن یکبارۀ نوۀ باغبان را داد. گویی کسی خبر دل مشغولی حامی را به
جمشید رسانده بود. جمشید هم برای هوایی نشدن جوانک سر به هوا، حکم هر چه سریع تر رفتن دخترک سادۀ شهرستانی را صادر کرد.
وصال متعجب بود و دائم قسم می خورد رازش را نزد کسی افشاء نکرده. حامی بی ذره ای ناراحتی از اطمینانش گفت. بهتر از هر کس می دانست چه کسی جمشید را مطلع کرده.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😤😤
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😤😤
۲ سال پیشمهسا
1فقط اونجایی که حامی فهمید ساناز خبرچینی کرده مطمئن شد که اونم عاشقشه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
آره😍
۲ سال پیشهمتا
2قند تو دلم آب شد😍
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🤗🤗😍
۲ سال پیشایلما
1فکرنمیکردم ساناز نوه ی باغبون باشه آخه خیلی باوصال صمیمین
۳ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
نوه باغبون نیست. حامی از نوه باغبون خوشش اومد. داشت واسه وصال تعریف میکرد، ساناز شنید.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
1خدا لعنت کنه جمشید رو. عیار آدما رو چه ناحق می سنجه