حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و دوم :
دکمهی سر آستین را بست و یقۀ پیراهنش را مرتب کرد. شانه به موهایش می کشید که ضربۀ آرام به در و صدای مادرش را شنید:«داری می ری؟»
رادمهر بار دیگر وسایل داخل کیفش را دید زد و جواب داد:«آره.»
ریحانه لیوان آب هویج را روی میز گذاشت:«تازه گرفتم. بخور بعد برو.»
رادمهر ساعت دور مچ بست و قدردان زمزمه کرد:«ممنون.»
دست به برداشتن لیوان پیش برد. همان وقت موبایلش به صدا در آمد. دستش شتاباÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌺
۲ سال پیشلیلی
1اوه اوه. گردنبند افتاد دست مامان، بازجویی شروع شد.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊
۲ سال پیشزهرا
1آخ جون. احتمالا این پسره میشه رقیب دامیار
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😄
۲ سال پیشنسیم
1اگه این پسره بشه رقیب دامیار، چه قیامتی بشه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😉
۲ سال پیشایلما
1همش منتظر این پسره رادمهربودم
۳ سال پیشمهسا
1منم مثل شما خیلی منتظرش بودم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

همتا
1بالاخره شاهزاده سوار بر اسب سفید با چال چونه جذابش وارد می شود😄