لیست کلیه پارتهای رمان حافظه ی روشن آب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 1
فصل 1 مشتش را باز کرد. روی مبل جابهجا شد. جای پاهایش را عوض کرد. به ظاهر آرام بود، اما عجله داشت. سه روز میگذشت و خبری از پسرعمهاش نبود. وصال از این موضوع بینهایت رضایت داشت؛ برخلاف مرد مقابلش. پدربزرگش دو دستش را روی عصا میفشرد. کم مانده بود سر چوبی و طلایی عقاب زیر فشار دستانش خرد شود...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 2
با دوستش تماس گرفت و خبر حرکتش را داد. قصد داشت چند روزی به شمال برود و از تهران و هوای آلودهاش و مردان زورگویی خانوادهاش دور شود، بلکه آرامش یابد. همانوقت موبایلش زنگ خورد. اسم وحید روی صفحهی آن نقش بست. پوزخند زد. پدرش هیچوقت سراغش را نمیگرفت، مگر به دستور جمشید. اجازه داد موبایل آنقدر ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 3
آفتاب صبحگاهی از پس پردهی نازکِ گلدُرُشت به فضای اتاق تابید و پلکهای سنگینش را گشود. نور روی دیوارهای گچ و گِل سفید که یکسومش از کف تا طاقچهی کوتاهش به رنگ آبی بود و پشتیهای سرخ ترکمنی به آن تکیه داشت، رفتهرفته بساط گسترد. وصال عادت داشت یک ساعت در جای خوابش معطل کند؛ پتو تا زیر چانه بالا...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 4
_ اوهوی، نداشتیم! اون پسرعمهی نرهغولته! وصال با دلی پر، پشتچشم نازک کرد: «بعدِ عمری اینو گل گفتی.» _ نمیدونی داشتم میاومدم چی دیدم! یارو رو با بغلت هوایی کردی. همچین شونهش رو نوازش می-کرد و لبخند میزد، نگو و نپرس! سپس از ته دل خندید. وصال کلاه هودی را پس زد؛ شال به سر کشید و توپید: «ک...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 5
وصال موبایلش را روشن کرد تا احوال مادرش و برادرش و اوضاع اهالی باغ را بپرسد، اما تماس زودهنگام پدرش مانع شد. خیره به موبایل، جوابش را نداد. نه از ترس؛ درحال سنجیدن شرایط بود. موبایل مجدد زنگ خورد. پدرش هم دستبردار نبود. سکوت و دست از صبحانه کشیدن ساناز حاکی از انتظارش بود. وصال نفس عمیقی گرفت...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 6
شیشهی کنارش را پایین داد تا عطر سحرانگیز جنگل و خاک نمدار فضای ماشین را اشباع کند. آفتاب شوخ و بازیگوشانه از لابهلای شاخه و برگهای درختان قایمباشکبازی میکرد و به صورتش میتابید و گاهی چشمانش را تنگ میکرد. آوای دارکوب هرازگاهی از دوردست به گوش میرسید و چند پرنده همانند نقاط سیاه گهگداری ب...
بروزرسانی در : ۱۰۶۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 7
همینکه وصال پشت فرمان نشست، ساناز مشت به شانه اش کوبید: «اون چرتوپرتا چی بود بلغور کردی؟» بعد با قیافه ی کج وکوله، شکل و صدای وصال را تقلید و جیغ جیغ کرد: «همین مونده دلم واسه اون درازپا تنگ بشه. پسرهی پررویِ نیِ قلیون!» وصال از حرص خوردنش لذت برد. اندک شیطنت کوتاهش به تلافی ماجرای صبحش ک...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 8
تناقضات رفتاری این مرد را نمی فهمید. جمشید ذاتی خودخواه و مستبد داشت و به عقیده ی وصال تفکری پوسیده. به او و قدرت نمایی اش لقب هیتلر داده بود. به همان میزان خود را صاحب اختیار فرزندانش می دانست. امر و نهی می کرد و فرزندانش باید مطیعانه گردن به حکمش می نهادند. اطاعت چشم و گوش بسته ای که هیچ به مذا...
بروزرسانی در : ۱۰۵۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 9
داخل خانه، پردههای ابریشمین کشیده شده و سکوت سنگین و تاریکی بر فضا حکمفرما بود. کلید برق را زد و در روشنایی لوستر به دهانکجی دکوراسیون شیک و گرانقیمت بیاعتنایی کرد. نفرت داشت از سرمایی که ماحصل دوری پدرش از خانواده بود و همیشه در خانه حکم میراند. سوغاتیها را به آشپزخانه برد و روی کابینت گ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 10
چند ساعت بعد با احساس گرمای زیاد، پلکهایش را گشود. باریکهی نور، مزاحم ادامهی خوابش شد. آنقدر خسته بود که عمر خواب در نظرش به کوتاهی پلک زدن مینمود. چشمانش از تبِ خواب نیمروزی افتاده بر بدنش میسوخت. تنها علاجش خوابیدن در وان آب سرد بود. از تخت پایین آمد و به حمام داخل اتاقش رفت. وان را پر ا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 11
وصال معذب از نگاه بیپروا و پُرطَمَعش، فوری از کشو دمدستیترین لباسهایش برداشت. مسیر حمام را برگشت و پوزخند زد: «زنم! شتر در خواب بیند پنبه دانه!» دامیار تند و فرز مقابلش قد علم کرد. با گذاشتن دست روی در حمام، مانع ورود وصال شد. چشمان طوسی آرزومندش مابین چشمان ترسیده و درشتشدهی او بااطمینا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 12
کف دستانش روی دیوار مشت شد. او مرد ایدهآلش نبود. شاید اگر دست از زنبارگی و عیشونوشهای عیانش برمیداشت و کمی شبیه انسان سالم و نرمال و فهیم رفتار میکرد، وصال هم دست از سرسختی برمیداشت، اما دامیار حاضر نبود بهخاطرش دست از کجرَویهایش بردارد. یقین داشت در آینده هم تغییر نمیکند. مرد جوان مصدا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 13
_ تو حتی لیاقت همونا رو نداری. بدبختن که با بیعقلی خودشون رو به تو میسپارن! دامیار با لبخند مشمئزکننده، چانهاش را رها کرد و نگاه بر زوایای صورتش گرداند: «چشمشون کور. کسی دنبالشون نمیره. خودشون با میل و رضایت باطنی بهم تن میدن. تو چرا غصه میخوری؟!» جای انگشتان دامیار روی چانهاش ذقذق میکرد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 14
دست او روی ضربات تند و کوبندهی قلبش نشست. وصال به سختی نقاب خشم و نفرتش را حفظ کرده بود. ابداً تمایل نداشت دامیار پی به ترسِ حاصل از تنهاییشان ببرد، بااینحال برده بود. لبخندش گویای آن بود. _ تا خودم دستبهکار نشدم منو بهش بقبولون؛ توجیحش کن. دلِ دیگه؛ یهوقتایی مثل بچهی کوچیک و زبوننفهم، س...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 15
چشمان وصال از نفرت و خشم و ترس فراخ شد. از وقاحت جاری در کلام و نگاهش، دو سوی حوله را بیشتر روی هم کشید و تن عقبتر برد: «دستت بهم بخوره، میکشمت!» دامیار رذل و موشکافانه رفتارش را تحتنظر داشت. وصال چنگ به گوی موزیکالِ پای آباژور انداخت. قبل از پرتابش مچش اسیر دست و فشار غرضورزانهی دامیار ش...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 16
تازه از آراستن خود فارغ شده بود که صدای مادر و برادرش در خانه پیچید. لازم نبود گوش تیز کند. غرولند ونداد تا اتاقش میرسید. بیزاریاش از ریاضی در واوبهواو حرفهایش قابل لمس بود. وصال به حال و اوضاعش تأسف خورد. ترم قبل در سه درس تجدید شده بود. هرگز سَرخوردگی ونداد در آن روز را فراموش نمیکرد؛ همین...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 17
وصال تلخند به لب آورد: «توی آشپزخونه.» راه افتاد سوی آشپزخانه: «ای قربون خواهر گلم بشم.» ونداد خوراکیها را دیده و تصمیمش را گرفته بود و خالی از خشم مینمود. پسرک شکمپرست خانه را روی سرش گذاشته و حتی چای دم کرده بود. بهنوعی دوپینگ و ذخیرهی انرژی میکرد برای شب پیشِ رو. صدای باز شدن در خانه...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 18
وحید خیلی جدی پشت میز نشسته بود و آرام و شمرده بعد از لقمه های فروبَرندهاش در مورد افتتاح کارخانهی جدید و پیشنهاد شراکت یکی از کارخانههای معروف لبنیات میگفت. جمشید هم مابین صحبتهای او و حمید و دانیال، نظری ارائه داد. وصال از پوف آرام برادرش پی به بیحوصلگیاش برد. از صحبت مدام آنها درباره...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 19
شیما ابرو درهم برد. سیمین چشمغره به دامیار رفت و نگاه دانیال به پسرش سنگین و پرحرف بود. حمید اما اهمیتی به مهملاتش نداد. هرگز از اوی خودبین توقع حرف معقول نداشت. وصال زمزمهاش را بیخ گوشش شنید: «زبونتو موش خورده پیشی طلا؟» وصال نیمنگاهی به او نینداخت و خفه جواب داد: «نگهش داشتم به وقتش.» ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 20
_ عالی. _ خوب میدونی مایل نبودم هنر بخونی. عکاسی و آتلیه مناسب دختر باهوشی مثل تو نبوده و نیست. رشته و شغل بهتر وجود داشت. _ علاقهم به هنر بود نه رشتهی دیگه. _ توی خانوادهم خیلیا به کاری که انجام میدن علاقه ندارن، اما به خواستهی من احترام میذارن و رفتار میکنن. دست وصال کنار رانش مشت ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
