لیست کلیه پارتهای رمان حافظه ی روشن آب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 61
با لذت به جملۀ آخرش خندید و حرصی اضافه کرد: تو که از مامانت عین سگ حساب می بری، غلط می کنی وقتی از من خوشش نمیاد باهام رفاقت داری! _ مامانم فقط نگرانمه. مثل همۀ مامانا که نگران بچه هاشونن. حرص صدای ترانه از بین رفت و لحنش آرام و پر حسرت شد: والا اگه مامان من عین مامان تو نگران باشه. صبح تا شب...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 62
با فشار دست ترانه به راه افتاد. ترانه پس از ورود به اتاق با توپ پر گفت: یه جوری با دهن باز و چشمای گرد زل زل خیره شدی به مهمونا، انگاری تو عمرت آدم ندیدی! آبرومو جلو سیامک بردی. _ چی باعث تعجب سرکار خانم شده بود؟ _ هیچی. حق نگاه ندارم؟ _ نگاه کن اما نه با دهن باز عین خنگا. زود باش بکن اون لام...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 63
_ به این زودی؟! اذیت می شی باهام؟ _ نه. خب... ادامه اش را نگفت و گردن کج کرد. چشمان سیامک از خندۀ کوتاهش باریک شد: باشه. بشینیم. انگشتانش در فضای خالی بین انگشتان باریکش چفت شد. جفت هم روی مبل دو نفره ای نشستند؛ در حالی که پروا مطمئن بود به زودی سیامک ترکش نمی کند. گیلاس نوشیدنی قرمز رنگ مقاب...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 64
پروا از نبود ترانه و تنهایی و هم کلامی با دامیار حرص خورد و از کوره در رفت: فکر کردی کی هستی؟ اجازه نمی دم مسخره م کنی. دامیار با لذت لبخند زد. دخترک سرگرمی خوب شب خسته کننده اش بود: دختر خوب بودنت به نظر مسخره میاد یا اهل خوش گذرونی نبودنت؟ لبان پروا با غیظ و کم آوردن قرص شد. بی جواب چرخید و پ...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 65
دقایقی بعد با سر گیجه قدمی عقب رفت. دست دامیار دور کمرش حلقه شد و او به پشت روی دستش خم شد. کوتاه خندید و نفس زنان پلک خواباند. حرارت دست دامیار و هرم نفس سوزانش را حس کرد. آرام پلک گشود و نگاهش قفل چشمان مخمورش شد. نگاه عطشناک و تحسین گویش دلش را لرزاند و نفسش را برید. دامیار نرم نرمک صاف ایستا...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 66
جمشید پرسید: اوضاع چه طوره؟ _ شکر... می گذره. _ از منصوری شنیدم دیروز اولین جراحیت رو انجام دادی. نگاه حامی به جمشید با جدیت و ناراضی بود. عادتش بود دورادور آمار اعمال و زندگی اطرافیانش را داشته باشد. در هر حال و هر مکان کسی در حال پاییدن شان و خبررسانی به جمشید بود. کنترل بود یا عدم اعتماد یا...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 67
وصال بعد چند روز مسافرت به ییلاق، عزم برگشت کرده بود. این بار بی ساناز آمده بود. بی احتیاطی سبب بیماری و امتناع از مسافرتش شد. نرفت اما وصال را از کنایه بی نصیب نگذاشت. «باز دلت بغل می خواد کلک؟ برو ولی اگه اتفاقی افتاد و بغل دادی و بغل گرفتی مدیونی بهم نگی.» حالا که مسیر تهران را برمی گشت، گلر...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 68
وصال لبخندش را مهار کرد و سر به زیر شد: بازم عذر می خوام. ریحانه عصا زنان تکیه به در حیاط داد: چه حرفیه مرد! اتفاقه دیگه... پیش میاد. شمام واینسا اونجا... بفرما داخل. چایی تازه دمه. بفرما دخترم. _ ممنون از دعوتتون. اگه ساک و وسایل رو بردارین رفع زحمت می کنم. ریحانه دست بردار نبود. بی اعتنا به ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 69
نگاه وصال بی وقفه بر اعضای صورت مرد می گردید. تفاوتش با مرد جوان داخل عکس موهای جو گندمی اش بود: این... این زن... مادر بزرگمه! چه طور می شه مادر شما باشه؟! مرد ملغمه ای از حس و حال مختلف بود؛ غم... خوشی... حسرت... درد و دلتنگی. پر از ناگفته های لبریز. نگاهش در چشمان منتظر وصال ریز و موشکافانه بو...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 70
موبایل وصال به صدا در آمد. با دیدن نام مادرش عذر خواست و بیرون رفت: جانم مامان؟ _ کجایی عزیزم. نزدیکی یا نه؟ وصال با ذوق بی حد گفت: اگه بدونی کجام مامان؟ واااای... اگه بودنی باورت نمی شه! _ مگه کجایی؟ _ خونۀ عزیز دوردونۀ طرد شدۀ جمشید! سکوت برقرار شدۀ آن سوی خط حاصل شوک و ناباوری یاسمین...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 71
_ از ونداد بگو؟ چی می خونه؟ در جواب سعید گفت: سال دومه. ریاضی فیزیک می خونه. _ حتماً خیلی باهوشه! وصال سر به عدم تأیید به چپ و راست تکان داد: باهوشه ولی نه تو ریاضی فیزیک. اگه می تونست هنر بخونه حتما آیندۀ روشنی پیش رو داشت. _ خب چرا نخونده وقتی استعدادش رو داشته؟ این سوال را رادمهر پرسید. ...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 72
_ وای مامان، هنوز فکر می کنم خوابم! لحظۀ اول هنگ هنگ بودم. مغزم هی ارور می داد. نمی تونستم باور کنم! یاسمین با لبخند گوش به توضیحات پر از هیجانش داشت. وصال با چشمان درشت شده از ذوق و هیجان یک ریز حرف می زد. نه مهلت نفس به خود می داد نه مجال صحبت به یاسمین. از محبت آن ها می گفت... از صمیمیتی ک...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 73
پای شیر آب خم شد و شلینگ آب را نزدیک دهان برد. کمی آب نوشید و نگاهش به ورود ماشین حامی به باغ و پارک شدنش باریک شد. سر شیر را کمی چرخاند. فشار آب زیاد شد و خبیثانه لبخند زد. انگشت شستش را لب شلینگ گرفت؛ با فشار آب روی گل ها پاشید و گلبرگ های با طراوت و برگ های سبزشان را به رقص وا داشت. لحن خوش ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 74
با صدای ضربه ی در سر بلند کرد: بله؟ _ اجازه هست؟ رادمهر خودکار را لای کتاب زیر دستش گذاشت و با لبخند دعوتش کرد: بیا تو مامان. ریحانه عصایش را به دیوار تکیه داد و لبۀ تخت نشست. رادمهر پرسید: عزیز خوابید؟ _ آره. هم اون هم بابات. _ شما چرا بیداری؟ ساعت از یک گذشته. _ خوابم نمی اومد. دیدم چراغ...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 75
_ انگار جمشید فراموشت شده. یادت رفته سختیایی که کشیدیم؟ _ کم آوردیم؟ اون برد یا ما؟ اگه ده تای جمشیدم جلومون وایمیستادن بازم درمونده نمی شدیم. جمشید پول و قدرت داشت... ما عشق. بالاخره اون بود که عقب کشید نه ما. _ قضیه شما فرق داره. علاقه تون دو طرفه بود. ریحانه زیرک و مچ گیرانه پرسید: این ی...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 76
ساناز چشم دراند. وصال پیش از یورش وحشیانۀ او در اتاق را بست و قفل کرد و با فراغ خیال خنده سر داد. ساناز لگد محکمی به در زد و با پا درد دور خود چرخید: آره بخند. بالاخره که دستم بهت می رسه. حالیت می کنم کی قورباغه ست. _ برو بابا. _ رفتم بابا. بای. وصال از آن سوی در گفت: خدا حافظ. بیرون از خانه...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 77
_ نظرت چیه؟ _ واضح نیست؟ _ یعنی آره! _ نه. ابروهای حامی درهم گره خورد. کمی نگاهش روی زوایای صورت ساناز گشت و عمیق و نافذ به چشمانش خیره شد: چرا نه؟ _ واضحه. چون تو به میل جمشید داری پا پیش می ذاری نه خودت. _ من بچه م که اون برام تصمیم بگیره؟ _ بخوای نخوای تصمیم گیرنده اونه. تواَم باید بگی ...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 78
_ چی گربۀ ملوس منو ناراحت کرده؟ نفس حبس کرد. به هیچ وجه در آن گیر و دار حوصلۀ دامیار و مزخرفاتش را نداشت. _ چرا آه می کشی؟ از هرم نفس دامیار و صدای زیر گوشش، یکه خورد. قصد ایستادن کرد که دستان دامیار مانع شد. فشار به شانه هایش آورد و امر کرد: بشین. وصال دستش را به منظور پس زدن دستانش بالا ...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 79
_ می دونم عشقم. تو دختر شجاعی هستی. همین جسارت و نترس بودنته که منو شیفته ت کرده. وصال پوزخند زد: سعی نکن با چرب زبونی گولم بزنی. من تو رو از بَرَم. شیفتگیتم نگه دار واسه عروسکای رنگارنگت. علاقۀ تو از فعالیت هورمونات نشأت می گیره نه از عشق. نگرانم با فعالیت زیادت از پا بیفتی. دامیار در جواب طع...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان حافظه ی روشن آب - پارت 80
_ خوبی؟ دامون دلسوزانه نگاهش می کرد. وصال زمزمه کرد: بهتر از این؟ دامون شرمنده سر به زیر شد. انگار او مرتکب آن عمل ظالمانه شده باشد نه دامیار. موبایل از جیب بیرون آورد و گفت: به حامی می گم بیاد معاینه ت کنه. آب به ریه ت رفته. خس خس می کنی. دست وصال روی موبایل نشست و مانع شد: نمی خواد. از صبح ی...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
