حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل :
عکس ماه در آب تمیز استخر افتاده بود و شکوفه های خوش رنگ درخت ارغوان در نور نقره فام مهتاب جلوه گری می کردند. وصال با دیدن او و ابروهای درهم تنیده اش گفت: اوه اوه اخمشو ببین! باز کی فاز و نول مغزت رو به هم ریخته؟
ساناز که دم به دم شعله می کشید و دیواری کوتاه تر از وصال نمی یافت، توپ پرش را به تندی حواله اش کرد: تو دیگه حرف نزن تو بغلی. امشب از دست تو و اون پسر عموی دراز پات بدجور شکارم.
اب
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😄😄
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😄😄
۲ سال پیشمهسا
1عاشق شوخ طبعی حامی ام
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
منمممم😁
۲ سال پیشهانیه
1قشنگ واضحه میعاد عاشق وصاله
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🤗🤗
۲ سال پیشهمتا
1عالی بود
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘❤
۲ سال پیشزهرا
1قشنگ بود❤❤
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
💝🌸🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
1وای وصال هدف تیر ساناز شد😁