گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت سی و هشتم :
آسمان به غروب آبیِ ابرپوشی را باخت که زیبایی روز را برایش به ارمغان آورده بود؛ شب که از راه رسید، ردپای زمان حوالی خلوتترین نقطهی شهر افتاد تا دور از آشوب در آرامشکدهی مردگان ثانیهثانیه بگذرد.
مهمان گورستانی سرد و خاموش هنوز نوشاد بود که همنشینِ مزار مادر آنقدر در خلوت خویش گریسته بود که پای چشمانش ورمی ملتهب زیر نور محو تیر چراغبرقِ آن دورترها نما داشت. سایهی درختی که
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
الی
1اگه نوشاد هم بمیره دیگه نازنین از اینم داغون تر میشه
۵ ماه پیشهستی
1بخدا انگاردارم فیلم میبینم قلب منم داره برای نوشادداره میترکه
۶ ماه پیشmacani
1گفتم کتایون مرد، گفتم نوشاد اونم مرد 😢چرا آخههههه. ب جا اینا یاسمینو بکش خلاص شه ازین همه دردی ک میکشه
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یاسمین بمیره مگه نازنین دوباره سرپا میشه؟
۷ ماه پیشmacani
1مگ مامانش مرد سرپا نشد اونم میشه نترس😂😂
۷ ماه پیشفن همه
0ازاین حسای قوی یاسمین چیزخوبی به مشامم نمیرسه حس میکنم یه دشمنی سخت در آینده بین دوتا خواهر داشته باشیم 🤔🤔🤔
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
شایدم!
۷ ماه پیشفن همه
1بیا بعد میگن چرا ازنوشاد خوشت نمیاد پسره ی سست عنصر عرضه زندگی کردن وجنگیدن نداشت😠😠😠😡😡😡
۷ ماه پیشاسرا
1چه پارت حزن انگیزهمراه باصدای بادطوفانی که بارش شدیدبارون دارم می خونم🙏
۷ ماه پیشآرزو
0وای نوشادچرااینجوری کرد؟بیچاره یاسمین چه بدشد...
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دیگه به ته خط رسید نوشاد
۷ ماه پیشمیخک
0خیلی بی انصافی شدبه یاسمین وای نوشادچرااخرش انقدرتلخ نبایداینطوری میشد
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نوشاد طفلک من.. دیگه نمیتونست تحمل کنه
۷ ماه پیشچمران
0میشه پارت هدیه بدین
۷ ماه پیشچمران
0این دیگه بی انصافی الان چطوری یاسمین نفس بکشه شاید حسادت نسبت به نازنین تو وجودش شکل بگیره .خوب یه آقای باکمالات هم برای یاسمین باشه نمیشه .
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا در حق یاسمین ظلم شده، ولی تا ببینیم علاقه کیسان به نازنین تاثیری روی رابطه خواهریشون میذاره یا نه🤔
۷ ماه پیشتی دا
0چه رمان قشنگی ممنونم . دلم برا یاسمین میسوزه ولی نوشاد راحت شد
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
طفلی یاسمین...
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0وایساا...مهدیهههههه،وقتی هنوز کتایون زنده بود سی و پنج سالش بود کیسان،یه سال میگذره میشه سی و شیش،سالگرد نوشادم میگذره میشه سی و هفت...یعنی کیسان چند وقت دیگه سی و هفت سالشه؟🤡🤡🤡💔💔اه یاسمین رولم اصلا ناراحت نباش✨
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای تو هنوز درگیر سن کیسانی😂
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0نمیشد حالا برای به ثمر نرسیدن عقد صامت و نازنین راه دیگه ای پیدا میشد جز مرگ نوشاد؟😂
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نیمه پر لیوان و ببین، اینجوری عقدش با کیسانم میره واسه بعد از سالگرد نوشاد😂
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0نههه هیچچ نیمهه پر لیوانیی وجودد ندارههه،الان خب عقدش بره بعد از سالگرد نوشاد عاشق کیسان میشهه خب😭😭😭اههه قهفهصفجبینیپینشمستیتست
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0تف تو این ازدواج که این خانواده رو بهم ریخت...اگه فرخ مارمولک این شرط مسخره رو برای یاسمین و کیسان نمیزاشت هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد...ای هیت یو فرخ لعنتی
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فرخ الان خودشو تو یه کاسه آب غرق میکنه😂
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهساگ
0این قایم باشک بازی کیسان و نازنین منو یاده داستان بابالنگ دراز و جودی آبوت میندازه