پارت شصت و ششم :
نینای کنج خانه ایستاد و با اضطراب انگشتهایش را در هم پیچید. سکوت سهمگینی در خانه حاکم بود و آهنگ نفسهای سلیمه در خواب را هم میشد شنید. با بلند شدن صدای زمخت و خشدار علییار لرز به تن دخترک افتاد.
- بتو...ل... کجایی پتیاره...!
صدای کشدار و بم علییار، سلیمه را از جا پراند و هولناک به در سالن نگاه کرد. با دیدن پدرش که تلو تلو میخورد و چشمهایش دو پیالهی خون بود هینی کشید و سمت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1عجیبه واقعا زده سه نفرو کشته بعد این باز طلبکاره وکینه داره،یه آدم چقدر میتونه پست وبی شرف باشه 😡😮