پارت شصت و چهارم :
حالِ بد ننهشیرو مجال حرف زدن به او نداده و پیرزن مریضاحوال و بیحال در بستر افتاده بود. رایمون چون قطره آبی روی سرب گداخته، جلز ولز میکرد و بیقرار بود. مدام در ایوان خانه قدم میزد و خون خونش را میخورد. نینای با طمأنینه نزدیک شد و دلسوزانه لب باز کرد:
- زن همسایهشون میگه ننه هیچ حالش خوش نیست. دیگه ازش چیزی نپرس رایمون. پیرزن میفته میمیره، عذابوجدانش میمونه برای ما!
لطفا صبر کنید...

M
1امیدوارم علی یار هرچه زودتر به رایمون بگه چه بلایی سره مادر مدر رایمون اورده طفلکی دختر علی یار🥺