پارت شصت و دوم :

نگاه پیرزن بین رایمون و نینای در گردش بود. عصای چوبی قدیمی‌اش را محکم‌تر میان انگشتان فشرد و لب‌هایش بر هم لرزید. لبخندی تصنعی بر لب‌ها نشاند و لب زد:
- خوبی پسرم؟ ماشالله چقدر تغییر کردی، چقدر پخته و آقا شدی! مبارکا باشه. ازدواج کردی؟
نینای با نیشخندی لب گزید و رایمون شرمگین جواب داد:
- شما لطف داری ننه شیرو. سلامت باشی، اما خانومم نیست.
نینای لبخندش را جمع کرد و با نگاهی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    احساس می کنم مرگ سارگل ویحیی طبیعی نبوده،علی یار عاشق مهگل بوده وشیرو عاشق سارگل،احتمالا شیرو اونارو کشته ومهگلم علی یار سوزونده 🤔

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    1

    وای یعنی چی شده

    ۵ سال پیش
  • M

    1

    گل بود به سبزه نیز آراسته شد! یعنی چه رازی هست که پای این همه آدم در میونه و رایمون بی خبره!؟؟

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    🥲بدبختیای نینای کم بود الان رایمونم درگیر شد🤦🏼 ♀️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️