پارت هفتاد و سوم :
برفهای نیمه آب شده و یخ زده بر سطح خیابان و پیادهرو بودند. جایی برف و جایی یخ... با گذشت چند روز از بارش شدید برف، هنوز در این سرمای استخوانسوز کوچه و خیابان خالی از برف نشده بود. شبها برف و باران میبارید و آفتاب روز زورش نمیرسید آن حجم از سرما را شکست دهد. مغازهدارها با پارو مقابل مغازههایشان را تمیز میکردند. با عبور هر ماشین صدای خرد شدن یخها زیر لاستیکها به گوش میرسید
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1رایمون خیلی بی فکری کرد همه چی رو به نینای گفت،نمی دونست تحمل شکنجه نداره؟😥
۱۲ ماه پیشنفسم
1بیچاره نینای😢باز خداراشکر ک آزاد شد وبهرام راپیدا کرد...اما رایمون..فکر نکنم جون سالم ب در ببره😔ممنونم قلم طلا..مثل همیشه عالی
۵ سال پیشآیناز
1آخی چقدر دلم سوخت براش🥺 بیچاره رایمون
۵ سال پیشM
1نینای بی گناه و بی خبر از همه جا این بلاها سرش اومد . وای به حال رایمون!!
۵ سال پیشS...
1☹باز خوبه رفت پیش بهرام یه خاکی به سرش بریزه😓 رایمون چی میشه حالا؟☹
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون نگار جان عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤