پارت هفتاد و یک :
نینای تمام مسیر را اشک ریخت و هر بار حرفی میزد، با تشر تند و تیز مأمورین روبرو میشد و ناچار سکوت میکرد. تا زمانی که رایمون را کنار خودش حس میکرد قلبش کمی آرام بود تا اینکه ماشین متوقف شد. صدای باز شدن در ماشین را شنید و بعد کسی بازویش را به بیرون کشید. از ماشین که پیاده شد، گیج و گنگ سرش را به هر طرف میگرداند و صدا میزد:
- رایمون... رایمون...
صدای رایمون را میشنید که هر لحظه د
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آیناز
1بیچاره نینای بیچاره رایمون 🥺😭
۵ سال پیشنفسم
1دلم کبابه نگاری...اخه چرااینطوری شد..گناه داره نینای😭
۵ سال پیشS...
1بد کسی رو گیر انداختن... این نه عرضه فعالیت *** داره نه عقلش و😂 من بیشتر نگران رایمونم زنده اش نمیذارن😥
۵ سال پیشMari
1این چه بلایی بود سر این بیچاره ها اومد نینای دووم نمیاره ک چقد درد داشت 😭
۵ سال پیشM
2این دختر روحشم از فعالیت سیسای خبر نداره این بلاها به سرش اومده،وای بحال رایمون!! چقد این پارت دردناک بود🤕
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1با اون همه شکنجه حرف نزد حال بخاطر دوتا موش می خواد حرف بزنه 😮