پارت شصت و هفتم :

حوالی ساعت ده شب بود. از شدت باریدن برف کمتر شده و سرمای هوا اما بیشتر شده بود. رایمون دختربچه را در آغوش محکم گرفته و پتویی روی آن کشیده بود. مچ دستش درد گرفته بود و با این حال نمی‌توانست در این هوای سرد و زمین لغزنده کودک را به مادرش بسپارد. با احتیاط روی برف‌ها قدم برمی‌داشت و بتول با پاکتی پر از دارو، کمی با فاصله پشت سرش می‌آمد. گونه‌ها و بینی هر دویشان سرد و قرمز بود و بخار با هر نفس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    فعلا خودتو نجات بده بعد برو دنبال اونا،تو خونه که نبودن،معلوم نیست کجا بردشون علی یار لعنتی قاتل😥

    ۱۲ ماه پیش
  • Mari

    1

    چرا دنبال رایمونن?? علیار چه بلایی سر نینای بیچاره اورد?

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    وای نینای چی شد🥺

    ۵ سال پیش
  • M

    3

    یعنی چه بلایی سره نینای و سلیمه اومده!!!!! رایمون گرفتار ساواک نشه!

    ۵ سال پیش
کپی شد!