پارت هفتاد و نهم :
اتابک نفسی بیرون داد. سیگار دیگری از جیب بیرون آورد و فندک زد. نینای زیر چشمی نگاهش میکرد و این همه تعلل و خونسردی اتابک حرصش را در آورده بود. مرد جوان کامی از سیگار گرفت و دودش را با یک نفس عمیق بیرون داد و گفت:
- باشه، اما تو حق دیدن رایمون رو از نزدیک نداری. تلفنی باهات هماهنگ میکنم، روزی که بخواد آزاد بشه تو از همین فاصلهی دور اومدنش به خونه رو نگاه میکنی و بعد با من میای!
ق
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
0رایمون اگه بفهمه مرگ آرزوش میشه 😥😡