پارت شصت و یک :

صبح‌های خنک پاییزی روستا و آفتاب سردش پر بود از گرما و حرارت زندگی. بوی نان داغ تنوری، جوشیدن شیر تازه روی اجاق، صدای چهچه پرندگان و آواز خروس. شبنم نشسته بر برگ‌های رنگارنگ، زیر نور خورشید چون الماس می‌درخشیدند.
 نینای کمی حالش بهتر از روز قبل بود و بعد از صبحانه، اشارپ دستبافی را روی شانه‌ها انداخته بود؛ آهسته اطراف خانه قدم می‌زد. علی‌یار را دید که از خانه بیرون آمده و عازم رفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    2

    رایمون عاشق شد از دست رفت دیگه😁😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️