پارت شصت و یک :
صبحهای خنک پاییزی روستا و آفتاب سردش پر بود از گرما و حرارت زندگی. بوی نان داغ تنوری، جوشیدن شیر تازه روی اجاق، صدای چهچه پرندگان و آواز خروس. شبنم نشسته بر برگهای رنگارنگ، زیر نور خورشید چون الماس میدرخشیدند.
نینای کمی حالش بهتر از روز قبل بود و بعد از صبحانه، اشارپ دستبافی را روی شانهها انداخته بود؛ آهسته اطراف خانه قدم میزد. علییار را دید که از خانه بیرون آمده و عازم رفت
لطفا صبر کنید...

M
2رایمون عاشق شد از دست رفت دیگه😁😂