پارت نود و پنجم :
: اشک در چشمهای دخترک پیله بسته بود و لبهایش از فرط بغض حبس شده در گلو، بر هم میلرزید. چند بار بیصدا دهانش باز و بسته شد تا صدایش از بند گلو آزاد شد:
- اوم... م... من... به خاطر اون کابوسای وحشتناک... نمیتونستم به کمیل اعتماد کنم.
نفسی عمیق کشید و با صدایی که میلرزید و بغض داشت ادامه داد:
- اما از وقتی دیدمت، مثل یه بچه که توو بغل مادرش تمام نگرانیها و ترسهاشو فراموش میکنه
لطفا صبر کنید...

نفسم
1بیچاره نینای. چ زجری کشیده😔