پارت نود و پنجم :

: اشک در چشم‌های دخترک پیله بسته بود و لب‌هایش از فرط بغض حبس شده در گلو، بر هم می‌لرزید. چند بار بی‌صدا دهانش باز و بسته شد تا صدایش از بند گلو آزاد شد:
- اوم... م... من... به خاطر اون کابوسای وحشتناک... نمی‌تونستم به کمیل اعتماد کنم.
نفسی عمیق کشید و با صدایی که می‌لرزید و بغض داشت ادامه داد:
- اما از وقتی دیدمت، مثل یه بچه که توو بغل مادرش تمام نگرانی‌ها و ترس‌هاشو فراموش می‌کنه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    بیچاره نینای. چ زجری کشیده😔

    ۵ سال پیش
کپی شد!