پارت نود و ششم :
توو تهران از دیدن آشناها و رسوا شدن میترسید. گفت اصفهان خونه داره؛ خونهی پدریش. راهی اصفهان شدیم، تا اونجا خیلی اذیتم کرد. دستش خیلی هرز میرفت اما هر بار بهش تشر میزدم و مانع میشدم. کفری شده بود و تهدید میکرد برسیم خونه، تنبیه سختی در انتظارمه! توو تمام مسیر دعا میکردم بمیرم و دستش بهم نرسه. چند بار به سرم زد خودمو یا اونو بکشم، اما جرأت نکردم.
کمی از کمیل فاصله گرفت و با لب
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
0شاه صنمم گناه داشت واقعا،ظلم بزرگی درحقش شده بود با این سنت مسخره 😔