پارت نود و ششم :

توو تهران از دیدن آشناها و رسوا شدن می‌ترسید. گفت اصفهان خونه داره؛ خونه‌ی پدریش. راهی اصفهان شدیم، تا اونجا خیلی اذیتم کرد. دستش خیلی هرز می‌رفت اما هر بار بهش تشر می‌زدم و مانع می‌شدم. کفری شده بود و تهدید می‌کرد برسیم خونه، تنبیه سختی در انتظارمه! توو تمام مسیر دعا می‌کردم بمیرم و دستش بهم نرسه. چند بار به سرم زد خودمو یا اونو بکشم، اما جرأت نکردم.
کمی از کمیل فاصله گرفت و با لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    شاه صنمم گناه داشت واقعا،ظلم بزرگی درحقش شده بود با این سنت مسخره 😔

    ۱۱ ماه پیش
  • M

    1

    چقد خوشحالم که بعد این همه اتفاق نینای و رایمون بهم رسیدن🤩 و صد البته آدمای اضافه و سنگ انداز از داستان محو شدن😁

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    اخ ک این پارتت بعد از اون همه سختی ک رایمون و نینای کشیدن چقد خوب بود ،دستت طلا نگارجووون😘😍😍

    ۵ سال پیش
کپی شد!