دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پشت دیوار حقیقت اثر غزل محمدی

رمان پشت دیوار حقیقت

  • زبان فارسی
  • 58.8K 👁
  • 546 ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تراژدی پشت دیوار حقیقت

حقیقت همیشه آن چیزی نیست که می‌بینیم، و گاهی پرده‌برداشتن از رازها، بهای سنگینی دارد. عاطفه قوامی، پزشک زندان، به زندگی منظم و حرفه‌ای‌اش خو گرفته است، تا اینکه یک پرونده‌ی تازه، یک زندانی جدید، چهره‌ای که نباید آنجا باشد، گذشته‌ای گمشده، رازی مدفون و حقیقتی که در سایه‌های دروغ و اتهام محو شده است، همه‌چیز را در هم می‌شکند. و او هرچه بیشتر به این ماجرا کشیده می‌شود، مرز بین درست و غلط، اعتماد و تردید، بیش از پیش رنگ می‌بازد. بعضی حقیقت‌ها برای همیشه باید پشت دیوارها باقی بمانند… اما وقتی درِ گذشته باز شود، آیا می‌توان آن را دوباره بست؟

پارت اول

چشمانش از خستگی تار شده بود و دستکش‌های یکبار مصرفش تا مچ گلگون بود و این روزها، روزهای سخت با اتفاقات نادری را تجربه می‌کرد. با صدای آخ زیرلب مرد، از فکر در آمد؛ اما سگرمه‌هایش را باز نکرد. گاز استریل را روی زخم تازه گذاشت و با کلامی جدی گفت:
- بار چندمه از وقتی منتقل شدین به اینجا دعوا می‌کنین؟! دیروز با امکانات کم اینجا تونستم نجاتتون بدم؛ بعد به دوازده ساعت نکشیده یک دردسر جدید درست می‌کنین؟
تکه چسبی جدا و پانسمان کرد و مرد با درهم کشیدن اخم‌هایش نگاهش را به اتاق او دوخت. یک میز و کمد و دو تخت با فاصله از همدیگر و یک پنجره با حفاظ! از مرد که صورتش مملو از بخیه و پانسمان بود نگاه گرفت و دستکش لاتکس خونی را داخل سطل آشغال میان دو تخت انداخت.
- زخم عفونت کرده و بخیه‌ باز شده، دوباره بخیه زدم؛ اما تا چند ساعت می‌سوزه و درد می‌کنه.
روپوش سفیدش را صاف کرد و پشت میز چوبی نشست‌ و کلامش دوباره بدون محو کردن اخم از روی پیشانی‌اش، از سر گرفته شد.
- با هرج و مرجی که درست شده نتونستم امشب اینجا نگهتون دارم؛ اما منتقل میشین انفرادی و هر چی تا پایان حبس در دسترس بقیه‌ی زندانی‌ها نباشید به نفعتونه!
نگاهش را حول او و بلوز مشکی خاکی‌اش و شلوار ورزشی آبی و موهای سفیدش چرخاند و مرد نگاهش را غافل‌گیر کرد.
- اینجا اگه بخوان کار یکی و یکسره کنن انفرادی که سهله تو سیاه چالم باشی کلکت و می‌کنن!
لبخند مضحکش عاطفه را نترساند و با همان چهره‌ی جدی، دستش را بلند کرد و لیوان چای‌ خنکش را برداشت.
- وقتی میدونین چرا باهاشون در میفتین؟ تا کمتر از یک ماه دیگه آزاد میشین پس مراعات کنین که مجبور نشین تا آخر عمر همین‌جا بمونین!
مرد از روی تخت پایین آمد. عاطفه جرعه‌ای از چای نوشید و مرد بدون آنکه حتی پاسخی دهد، نگاه تیره‌اش را از او گرفت و در اتاق را باز کرد؛ اما هنوز قدمی به بیرون نگذاشته بود که مکث کرد، چهره‌اش از درد درهم بود؛ اما نقطه ضعف دست دکتر جوان نداد و لب از لب باز کرد‌.
- سرت تو کار خودت باشه و سعی نکن دست از پا درازتر کنی؛ چون دودش فقط میره تو چشم خودت خانم دکتر!
با بسته شدن در، به پشتی صندلی گردانش تکیه زد و پرونده‌ی مردی که چندی پیش اتاق را ترک کرده بود را بست‌. توقع رفتار بهتر از این نداشت، تمام زندانی‌ها همین‌گونه بودند و دردسرهایشان تمامی نداشت و حال با مرخصی پزشک دیگر، کارهایش زیادتر از قبل شده بود.
هرچند او مشکلی با این موضوع نداشت، بیکاری اعصابش را برهم می‌ریخت؛ اما چند روزی که مجبور شده بود زندانی‌های دردسرساز را با نبود پزشک دیگر معاینه کند متوجه شده بود اوضاع با گذشت هر روز، بد و بدتر می شود.
نگاهش به ساعت پایین مانیتور گره خورد، زمان از هنگامی که مرد را آورده بودند به تندی گذشته و یک ساعت از اتمام زمان کاری‌اش گذشته بود. دستش محکم به وسط پیشانی‌اش خورد و روپوش‌اش را از تن خارج کرد. پالتواش را از چوب لباسی برداشت و کیفش را روی شانه‌اش انداخت. نگاه اجمالی به میزش انداخت که گوشی در دستش ویبره رفت و موجب شد او از حواس‌پرتی‌اش لعنتی زیر لب بگوید. سمت در رفت و تماس را وصل کرد.
- سلام از مطب دکتر راد تماس می‌گیرم، امروز وقت مشاوره دارین ساعت هشت می‌رسین بیاین یا نوبت و بدم به مریض‌ دیگه؟
- سلام خودم و می‌رسونم، ممنونم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پشت دیوار حقیقت
  • آیلار

    در پارت 1070

    شکست عشقی خوردم با من از هیچی حرف نزن

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 1050

    حالا اینو میکشی ببین کی گفتم

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 900

    آرش غلط کرده با داداش جونش

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 860

    عدو شده سبب خیر

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 370

    فضولات روده در دهانش

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 360

    جهان مدارکی داره که بی گناهیش ثابت میشه وگرنه بعد پنج سال برنمیگشت. اون همه رو غافل گیر میکنه

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 350

    غلط میکنی آرش رو دوس داری

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 310

    آرش بازیگره. همه این کارا دروغی و ساختگیه و از ته دلش نیست. پدر اشتراکی

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 180

    من دهن آرش....😐😂

    ۹ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 670

    من حسم میگه جهان و آرش باهم نسبتی دارن بخاطر تشابه آزمایش میگم

    ۹ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 660

    ای وااای میخاد چیکا کنه آرش اونم با اون وسایلی ک اصلا ب مزاجش خوش نمیاد ممنون غزل جان قلمت مانا پیشنهاد میکنم حتما بخوونید

    ۹ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 1070

    نویسنده محترم با سلام ودورود سپاسگزارم عزیزم قلمتون توانا باد داستان هیجان انگیزی بود بازم سپاسگزارم

    ۹ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 1050

    آره واقعا خیلی دردناک شد

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1070

    ممنونم از رمان خوبت غزل جام خسته نباشی عزیزم قلمت مانا 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 1010

    آرش خیلی عوضیه یه جاهایی دلم براش سوخته بود ولی الان دلم برای عاطفه کبابه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟