دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پاورقی زندگی 2 اثر پریبانو

رمان عاشقانه پاورقی زندگی 2

  • زبان فارسی
  • 67K 👁
  • 97 ❤️
  • 77 💬

خلاصه رمان عاشقانه عاشقانه پاورقی زندگی 2

اگر تمایل به خوندن این رمان دارید،جلد اول رو از همین نرم افزار می تونید پیدا کنید وبخونید با همین اسم "پاورقی زندگی" جلد اول رو حتما بخونید چون نصف داستان توی جلد اول اتفاق می افته ...در جلد اول خوندید که پسری در اثر تصادف بینایی خود را از دست می دهد بعد از گذشت دو سال خانواده اش تصمیم می گیرند برای او همسری انتخاب کنند. داستان به سمتی کشیده می شود که دختری به اسم مریم سر راه او قرار می گیرد و باقی ماجرا... در جلد دوم زندگی جدید مهیار و مریم با مشکلات، شادی ها، غم واندوه مختص خودشات شروع می شود.زندگی که از نظر اطرافیانشان باید تغییر کند. نظری یکی از آن دوموافق تغییر است ونظردیگری ان است که می توان این زندگی رابه همین منوال ادامه داد.

قسمتی از متن رمان عاشقانه پاورقی زندگی 2

چند قلپي خورد...يک ساعتي طول کشيد آمدند...ساينا روي دستانش خواب بود.
پرويز:خورد؟
-نه..اينقدر گشنش بود که آخرش مجبور شد شير خشک وبخوره..مي برمش تو اتاق
مهيار:بيچاره ساينا....بيچاره من
بلند شد...جان راه رفتن هم نداشت...با بي رمقي خودرا روي تخت انداخت...کنارش،تخت ساينا بود.نفسي کشيد به سمت او نيم خيز شد روي بدن دخترش دست کشيد..با انگشتش ارام روي گونه اش نوازش داد نرم بود اما...
-چقدر لاغري بابا
نفسي کشيد وخوابيد....با صداي خنده ي خواهرش چشم باز کرد.
-عمه قربونت بره
صداي ب*و*س هاي که پياپي مي شنيد.با صداي خواب آلودش گفت:
-سايه گريه نکنه ها؟؟
-کاريش ندارم ب*و*سش مي کنم
-چيزي خورده؟
-اره..بابا تمييزش کرد وشير خشک هم بهش داد
مهيارمي دانست پدرش انقدر سنگيني زندگي از دوش اوبرميدارد که او با سبکي خيال زندگي کند.
بلندشد:بابا رفت؟
-آره...عزيز اينجاست
دست وصورتش شست و به آشپزخانه رفت.
عزيز:سلام گل پسر
-سلام،شرمنده شما رو هم تو زحمت انداختم
دستش براي پيدا کردن صندلي به طرف جلو حرکت ميداد،به محض پيدا کردن نشست.
-مثل غريبه ها با من از اين تعارف ها نکن!!من که مي خواستم تو اون باغ تنها زندگي کنم اومدم اينجا
-ممنون
مشغول چيدن صبحانه روي ميز بود مهيار:چيزي نمي خورم عزيز
با تحکم گفت:لقمه آماده توي بشقابه بردار و بخور
حرفش انقدر محکم بود که اجازه نه گفتن به مهيار نداد دستش روي ميز به سمت جلو کشيد..بعد پيدا کردن بشقاب لقمه اي برداشت.
-ليوان شير کنار دستت گذاشتم ميرم پيش ساينا
-باشه..دستت درد نکنه
هنوز لقمه ي اولش فرو نفرستاده بود که صداي زنگ ايفون به گوشش رسيد بلند شد...با دست کشيدن روي ديوار گوشي برداشت.
-کيه؟
با کمي دست دست کردن جواب داد:منم باز کن
با شنيدن صداي م*س*تانه دستش مشت کرد:چي مي خواي؟
صداي عصبي ومحکمش او را ترساند:هيچي اومدم ساينا رو ببينم
-فقط ساينا؟با باباش کاري نداري؟
متوجه جمله کنايه دارش شد:در و با زکن فقط اومدم ساينا رو ببينم
-قبل از اينکه بياي تو..يه چيزي خوب تو گوشت فرو کن..همه ي اون فکرايي رو که بعد از رفتن اون زن مي توني پاتو تو زندگيم باز کني ميذاريش دم در و مياي تو
چه واژه ي غريبانه اي..آن زن...همان زني که روزي مريم نام داشت...همان مريمي که با عشق صدايش مي زد...همان عشقي که نديده در قلبش رسوخ کرد...همان قلبي که حالا شکسته
با صداي تيکي در با زشد..م*س*تانه در ان حياط پاييزي احساس بهار مي کرد..خوشحال بود که رقيب از ميدان رفته..با اين فکر که پسر داييش تنها شده وبراي بزرگ کردن دخترش نياز به کسي دارد وممکن است به سمتش بيايد قدم در آن خانه گذاشت.
-سلام
سرش پايين بود براي جواب فقط سر تکان داد.سرد بود تا گرم شدن بايد تحمل کند دلخور بود اما چيزي نگفت به اتاق رفت.
-سلام
عزيز و سايه سر بلند کردند.
-سلام مادر
-واي واي اينو ببين...چه خوشگل شده
در آ*غ*و*شش گرفت وب*و*سيد:چقدر لاغره
سايه:نترس چاق ميشه..روزي 15 بار شير مي خوره
-ماشاالله...
عزيز:من برم براي ناهار يه چيزي حاضر کنم
-پس منيره کجاست؟
-رفته خريد الان مياد
ليوان ابي که سايه برايش اورده بود با خود برد.سايه به صورت م*س*تانه که با خنده با ساينا بازي ميکند دقيق شد...او متوجه شد وگفت:
-چيه؟
-تو مهيار ودوست داري؟
لبخندش جمع شد:چي؟...نه..ديگه اين حرف ونزن زشته،باشه؟
از تخت پايين آمد:باشه نمي گم..ولي خودم شنيدم داداشم پشت آيفون چي بهت گفت
مي خواست از اتاق خارج شود خودش را به او رساند دستش گرفت:اين حرف وپيش کسي نزن
-من کاري ندارم...مي خوام مشقامو بنويسم
دستش رها کرد..به سايه که از پله ها بالا مي رفت نگاه کرد.ساينا در آ*غ*و*شش تکان خورد وشروع به گريه کردن کرد ..تکانش داد.
-هيسسسس..آروم باش عزيزم..چي مي خواي گشنته؟
مهيار با شنيدن صداي گريه دخترش چنان سراسيمه به اتاق آمد که پايش به ميز خورد.اهميتي نداد وبه اتاق رفت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عاشقانه پاورقی زندگی 2
  • سپید

    0

    بهترین رمان که خوندم عالی

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه؛

    0

    بی نظیر بود ؛

    ۱ ماه پیش
  • شبنم

    0

    با اینکه چندین سال پیش این رمان و خونده بودم و خوشم اومده بود و فقط یه چندجاش یادم مونده بود دلم خواست دوباره بخونمش بازم از دوباره خوندنش لذت بردم و برام تازگی داشت مرسی نویسنده عزیز

    ۱ ماه پیش
  • تیناصالحی

    2

    سلام نویسنده عزیزم دمت گررررم خیلی عالی خسته نباشی قلمت طلا عزیزم من که کیف کردم از خوندنش فقط میگم که متفررررررررم ازمریم باید خییییلی بیشتر تحقیر میشد باید با کامیارمیومد که همه میدیدن وبیشترنحقیرش میکردن مهیار براش زیادی بود واقعآ

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه

    1

    رمان خیلی خوبی بود. از خوندنش لذت بردم🌹

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    1

    عااااالللییییی بود جز زیباترین رمان هایی بود که خوندم

    ۲ ماه پیش
  • ساغرم

    1

    خیلی عالی بود لذت بردم .خسته نباشید نویسنده جان.دستت طلا قلمت طلا جوهرش طلا .طلا نوشتی یعنی باارزش بود .

    ۲ ماه پیش
  • Maryam

    1

    سلام من این رمان رو چندین بار خوندم واقعاً قشنگه

    ۳ ماه پیش
  • ...

    1

    اولین رمان آموزشی بود که خوندم و با این رمان یاد گرفتم از روی ظاهر آدمو نباید قضاوت کرد خیلی قشنگ بود آفرین به نویسنده رمان که در کنار عاشقانه بودن رمان به ما فهموندن که کسی که با چشم عاشق میشه می تونه جایگزین بیاره براش ولی کسی که با قلب عاشق میشه تا ابد اون فرد از قلبش بیرون نمیره

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    1

    چی بگم که هرچی ازاین رمان بگم کمه چون واقعا خیلی خیلی رمان خوبیه امیدوارم همه مثل من ازاین رمان خوششون بیاد ومن باید تشکر کنم از همچین اپکیشن خوب که خیلی زحمت کشیدین واقعا دستتون دردنکنه💖💫 و همچنین تشکر میکنم از نویسنده خوب رمان💙

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    2

    من اگه جای مهیار بودم هیچ وقت با مریم دیگه زندگی نمیکردم بعد از اونکه توی سختی و نابینایی و خصوصا بچشورو ول کرد و رفت

    ۶ ماه پیش
  • آذر

    0

    خیلی رمان قشنگ و آموزنده ای بود.از نویسنده رمان .ممنون و سپاسگذارم🙏🏼

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    2

    خسته نباشی نویسنده ی عزیز:) لذت بردم درحال حاضر در شرایط سختی از زندگیمم دعا کن برام تو بلدی از منجلاب زیبایی استخراج کنی:) از چشمام بابت خواندن این رمان ممنونم

    ۶ ماه پیش
  • جینگی

    1

    چقدر این کامنت قشنگ بود:( من نویسنده این رمان رو نمی شناسم، حتی چیزیم نمی دونم اما من یکی واقعا از ته دلم آرزو می کنم همه چیز برات درست بشه عزیز دلم:(

    ۶ ماه پیش
  • آذر

    0

    از خدا می خوام به دل همه بنده هاش نگاه کنه و مشکلشون رو برطرف کنه.انشاالله رفع گرفتاری بشه

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    2

    ای جااانم قربونت برم مهیار من ب شخصه عاشقش شدم چقد خوبه این پسررر عالی بود مرسی

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    خیلی چرت بودارزش یکبار خوندن هم ندارع

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!